تبليغاتX
سایه های وحشی باد
با عرض سلام خدمت دوستان و همیاران وبلاگ من.

بسیار خوشحال شدم که دوستان قدیمم ،بعد از این همه سال هنوز مرا به یاد دارند.

بسیار سپاس گذارم.

من را ببخشید زیرا که اینترنت در منزل قطع شده و مجبور به مراجعه به کافی نت ها شده ایم. برای همین است که مدتی سر به وبلاگم نزده ام. مطمئن باشید شما را از یاد نبرده ام.

گرفتاری هم که خدا می داند که چه برسر آدم می آورد آن هم من با این سن و سال.

خواهشمندم ارتباط خود را با من حفظ نگه دارید تا من فرصتی برای قدردانی شما پیدا کنم.

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 11:17 |

هو

به نام خداوند جمیل

 

 

یادداشتی کوتاه برای آنکه هنوز فرصت داشت

 

روستای یاسه چای؛ صبح روز جمعه، پیش از ظهر است. میان درختان گردو جا انداخته ایم و نشسته ایم. زاینده رود می آید و از کنارمان می گذرد. سایه درخت ها هست بی آنکه سایة ما روی آب رونده افتاده باشد. من هستم و هنرجویان روستایی که در هوای باز، کلاس داستان نویسی راه انداخته ایم. خواندن داستان کوتاهِ وقتی تو نیستی را شروع کرده بودم که رضا آشفته از تهران زنگ می زند و خبر مرگ اسماعیل فصیح را می دهد. و من به ناگهان به یاد «نمادهای دشت مشوش» می افتم. مجموعة داستانی که من بیست سال پیش از دست نوجوان بازیگوشی بیرون کشیدم که با حوصله نشسته بود، خودکار دستش گرفته بود و دور بعضی از کلمه ها و حتی حروف را دایره می کشید، چیزی شبیه نون بازی که نبود. کتاب را داشت ضایع می کرد. خلقم تنگ شد و آن را به زور از دستش بیرون کشیدم و به کتابخانة خودم بردم تا جایش محفوظ بماند.

تا پیش از این نمادهای دشت مشوش، من هرگز فرصت پیدا نکرده بودم از اسماعیل فصیح داستانی بخوانم. این مجموعه که در سال 1369 توسط انتشارات صفی علیشاه منتشر شده است، در واقع پنجره ای شد که از آن به هوای داستان های ساده و بی تکلف او که اغلب با شعر هم پیاله می شود سر بکشم:

[ روشنایی اندک از یک جا می تابید، اما پگاه نبود. بعدازظهری بهاری بود. ساعت ایستاده بود. «روحِ آدمی زیباست و عشق خودش را انتخاب می کند». سال ها بود او را می شناخت، در قاره ای دیگر. سرشانه ها و جلوی سینه اش باز بود، و تر و تازه بود. بازوها و ساق پاهاش هم سفید و عریان و زندگی تشتع می کرد و عشق. موهاش را زیبا درست کرده و بالای سرش جمع کرده بود. با هم، عاشقانه، شعری از امیلی دیکنسون می خواندند.« من به بهشت رفتم/ شعر کوچکی بود /  به رنگ فیروزه ای روشن / فرش شده با چمنی پر شبنم».]                                                                                 ص31 از داستان نقطه کور

نثر شیرین و روان که همپای شعر است و بیشتر داستان ها فصیح با این ساختار زبانی روایت می شوند. داستان های فصیح روایت می شوند بی آنکه او نگران هنری جیمز باشد.: نشان نمی دهد تا ببینی، روایت می کند تا لذت ببری و در نوع خاص روایتش البته نوعی آهنگ هست که تا دیرباز در گوشَت زمزمه می کند.

برای هنرجویانم گفتم: فصیح با « شراب خام» به جرگة ادبیات ایران پیوست و در « زمستان 62» و «ثریا در اغماء»، به اوج شهرت رسید. برای آنها گفتم خبر درگذشت اسماعیل فصیح البته تلخ است. اما دور از انتظار نبود. خبرش را داشتم که یک هفته قبل از آنکه مرگ آشکار و بی رودربایستی بیاید بایستد پشت پنجره بیمارستان، سیگاری روشن کند و روزها و ساعت هایِ در پیش را بشمارد، فصیح همچون ثریا، در اغماء به سر می برد.

گفتم اسماعیل فصیح نویسنده ای منزوی بود و از مصاحبه و معاشرت با دیگر نویسندگان اغلب کناره می گرفت و توضیح دادم این انزوای معنی دار قصیح به سبب بدبینی از همان قشر روشنفکرانی بود که او در برخی آثارش عنوان کرده است. گفتم او هرگز درمورد مسائل سیاسی و اجتماعی چیزی نگفت و ننوشت. ایستاده بود کنار رودخانه و فقط تماشا کرده بود و با این همه رمان زمستان 62 ی او، پس از چاپ اول هشت سال توقیف بود.

گفتم فصیح بیش از آن که اهل حرف زدن باشد، شوق نوشتن داشت و در بعضی سال ها مانند سال های 72، 73 و 77، در هر سال سه رمان از او منتشر شده است، در عین حال که فصیح مترجم هم بود و آثاری هم از او چاپ شده است. گفتم اسماعیل فصیح در سال 1313 در محلة بازار تهران به دنیا آمد و در خلال رمان های متعددی که نوشته رد پای این فضا را می توان یافت.

تعدادمان اندک بود، اما می شد رفت کنار رودخانه ایستاد و برای بزرگواری فصیح و آثار او که هیچ گاه از کتابخانه ها محو نخواهند شد، فاتحه ای خواند و یادش را گرامی داشت.

 

احمد بیگدلی

روستای یاسه چای

 

 

 

آقای آشفته سلام.

حتماً رسیدن این متن را به من خبر دهید

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 11:10 |

هو

بنام خداوندگار جمیل

 

 

مجموعه پس از سال ها

ساخته: اکبر خواجویی

 

نقد کوتاه بر آنچه پیش روی ماست

 

 

 

1

سال ها پیش بود، گمانم 41 یا 42 ـ در همین حدود که تصادفاً با واژة ترکیبی غریبی آشنا شدم. واژه ای که اگرچه معنی اش را بدون رودربایستی در خودش داشت، اما با آن ظاهر فریبنده اش، شنونده را دچار تردید می کرد. ترکیبی به نام «بساز و بفروش » وقتی نمونه اش را در خانه های کوی ذوالفقاری و سدة آبادان دیدم، آن وقت باورم شد که معنی واقعی اش می شود: «بساز و بنداز».

می دانید؟ همة مردم دنیا دلشان می خواهد صاحب خانه بشوند ( مثل حالا که همة مردم دنیا دلشان می خواهد مجموعه های دیدنی، لذت بخش و تفکر برانگیز ببینند) و همة مردم دنیا البته خواهان خانة خوب و راحت اند. اما همة مردم دنیا آنقدر پول ندارند که خانه ای خوب و راحت بخرند. پس اگر پیمانکاری پیدا بشود که به هر ترتیبی زمینی ارزان قیمت تهیه کند و بناهای بسیار ارزان قیمتی بسازد، خواهان زیادی پیدا می کند. این به عهدة زمان است که طی شود تا سه چهار سال بعد معایب عمدة ساختمان از پس پرده بیرون بریزد و معلوم شود که تیرهای سقف بیش از اندازه از هم فاصله دارند، لوله کشی ها معیوب است و کاشی ها و موزائیک های درجه سه کم سیمان اند و ... طفلک صاحبخانه کم درآمدی که تازه می فهمد دو سه برابر آنچه داده و خریده باید خرج تعمیر اساسی خانه بکند. پیمانکار بساز و بفروش البته در این میان نفع خودش را برده و به باقی ماجرا کاری ندارد.

از مدت ها پیش برنامه سازان سیما چنین روالی در پیش گرفته اند، به ویژه در شبکه های استانی. آیا لازم است فهرستی از این مجموعه ها ارائه بدهم یا همین دو تا کافی است: تب سرد، خط قرمز و پاییز بلند و...

2

از فخیم زاده که تنها «حس سوم» اش، فوق العاده بود که بگذریم. سیروس مقدم و تیپ کارهایی که می کند، تیپ به قول خودش عوامانه و شخصیت های خاصی که بر می گزیند، به یک ساختار واحد می رسیم: داستان های کلیشه ای و بدون افت و خیزهایی که معمولاً موجب کشف و شهود می شوند، موضوع تکراری و دم دستی، طولانی بودن صحنه های گفتگو، کاشتن دوربین در یک نقطه و حرکت سادة « پَن»، برای گریز از تدوین وقت گیر و مشکل، کلوزاپ های بدون دلیل برای راضی نگه داشتن بازیگران، نماهای بسته. و نور، لباس و دکور که حکایت خودشان را دارند؛ هیچگونه خلاقیتی استتیک در تصویر برداری مواجه نیستیم که به صحنه آن زیبایی و حظ بصری را ببخشد که تماشاگر را بر سر ذوق آورد و موجبات لذت بخشی را فراهم آورد. داستان ها صرفاً روایت می شوند، در واقع فتورمان هستند و می شود چشم را بست و فقط گوش داد و البته دهها مورد دیگر که کارگردان در خود نیازی نمی بیند که به آنها بپردازد یا به قول تهیه کننده مؤسسة شاخة زرد اصفهانی، فکر می کند تماشاگر اصلاً متوجه نمی شود. در واقع اصل پر کردن زمان برای تلویزیون است.

اما مجموعه «پس از سال ها»ی اکبر خواجویی.

این را باید بدانیم که یک اثر خلاق هنری با تولید یک کالای سرگرم کننده بسیار متفاوت است. حالا بماند که به عنوان مثال مجموعة جومونگ هم یک کالای سرگرم کننده به حساب می آید، ولی از مزایای خلاقیت های یک اثر هنری نیز برخودار است که این همه مشتاق و تماشاگر دارد. تماشاگرانی از هر گروه سنی یا اجتماعی که این روزها، شبکة 3، سر موقع آن را پخش می کند و بار سنگین تبلیغات را هم البته بر دوش تماشاگران می گذارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 11:8 |

هو

به نام خداوندگار جميل

 

 

 

 

مرگ ، نقطه ي آغاز جاودانگي

 

 

 

بانوي سوگوار لحظه هاي ويران

بانوي داغ هاي كهنه ي عشق

راستي از آن روز جند سال مي گذرد ؟

كيوان قدر خواه

 

1-« از دور بوي پيچك مي آمد . شب بيجا قشنگ بود . آنقدر ستاره روي هم انباشته بود كه اگر به آنها نگاه مي كردم گيج مي شدم .»

يادم نمي آيد اين مطلب را كجا خواندم . من اين قطعه ي كوچك ، امّا زيبا را سالها پيش خواندم و هيچگاه فراموش نكردم ـ زيرا مرا به ياد شبي مي اندازد كه آن يگانه ي عالم و آدم ، در خلوتگاهش به آرامي سخن مي گفت . فانوس هاي خاموش را در هوايِ  كوچه هايِ كوفه آويخته بودند و سايه هاي شبانگاهي در سوك ديوارها ، بي حرف و بي نگاه انتظار مي كشيدند . اگر باران مي باريد ،تاريكي را خيس مي كرد . هيچ پنجره اي به روي شب باز نبود . هيچ صدايي نمي آمد . سرها سنگين و دلها غمگين بود . چشم ها به طاق خيره مانده بود . هيچكس خود را به جا نمي آورد و شكستن خود را باور نمي كرد . به ناگهان بغض فرو خورده اي زمين تركيد و صداي گريه از كوچه هاي خاك برخواست .

2- پاورچين همراه باد مي روم تا آن خانه ي مألوف ـ تا پشت در . گوش مي خوابانم . اين رفتاري ناشايست نيست براي من كه هيچكسم . از جنس باد و بارانم و راوي اين شب عميق كه تمامي ندارد . من قادرم تمام لحظه ها را به خاطر بياورم و در بن گياهوار هزار و يك گل ثعلب بنشانم . من بادم ، شبم ، مهتابم ، پنجره ام كه روي ستاره ي « زهره »   

                


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 11:6 |

هو

بنام خداوندگار جميل

 

 مصاحبه با ایسنا

 

1ـ  اولين كتابي را كه خوانديد چه كتابي بود ؟

 

جستجو در حافظه اي كه گاه به شدت از همكاري با من طفره مي رود، كار سختي است. اين كه نام اولين كتابي را كه خوانده ام به ياد بياورم، خيلي مشكل است. ولي به واسطه اين كه پدرم اهل مطالعه روزنامه و مجله بود و شاهنامه را هم بسيار خوش مي‌خواند و از طرفي به اصطلاح آن روزگار، مصدقي هم بود، همكاران و همسايگان هم عقيده اش مي آمدند خانه ما. در آن زمان و در محله ما در هيچ خانه اي جز خانه ما راديو نبود. يك دستگاه راديو آندريا داشتيم كه هر شب مي آمدند خانه ما و مي نشستند پاي اخبار راديو. اين رفت و آمدها، بعداً به رفت وآمد هاي خانوادگي  تبديل شد و من شدم كتاب خوان مجلس بزرگترها. اولين كتاب، امير ارسلان نامدار بود و بعد حسين كرد شيستري و بعد چهل طوطي و... اما من تشنه آموخته هاي ديگري بودم. خواندن كتاب هاي پليسي كه كيلويي مي خريدم و عاشقانه هاي جواد فاضل، مثل شيرازه و دختر يتيم، آنها هم مرا راضي نكردند. بوف كور هدايت را هم در همان زمان ها خواندم : از سر كنجكاوي و البته چيزي دستگيرم نشد ولي فهميدم آنچه را كه دنبالش هستم، بايد جاي ديگري به جستجويش بپردازم. البته در اين ميان دوستان و همكلاسي هايم ياوران خوبي بودند. دست به دامان آل احمد، چوبك و ساعدي شدم و ديرتر از همه اينها رفتم سراغ احمد محمود و تك داستان هاي محمد ايوبي كه در نشريات ادبي چاپ مي شد.

دوبار كتاب خانه كوچك من به غارت رفته و حالا نمي توانم مراجعه كنم و در لابه لاي كتاب هاي آن زمان، نام اولين كتابي را كه در من غوغايي پديد آورد، به خاطر بياورم. آنچه يادم هست اين است كه معلم كلاس چهارمم آقاي كاوه پيشه، سركلاس قطعاتي از آلفونس دِ لامارتين را برايمان خواند و من يكسر عاشق لحن شاعرانه و كلام زيباي اين شاعر فرانسوي شدم. همين كتاب احتمالاً شوق نوشتن را در من برانگيخت.

 

2ـ اولين باري كه حس كرديد مي توانيد بنويسيد چه زماني بود ؟

 

يادم نيست. فاعدتاً نبايد تاريخ مشخصي داشته باشد. هنوز داستان هاي اوليه ام را دارم، زماني كه مي كوشيدم كلمه هاي سركش را به دام بياندازم و موفق نمي شدم. احتمالاً حس نوشتن، وقتي در من بيدار شد كه براي اولين بار و بنا به خواهش دوست و همكلاسي ام: «غلامعلي ـ سين» برايش نامه اي عاشقانه نوشتم ـ زيرا كه انشاي من خيلي خوب بود و در مدرسه شهرتي به هم زده بودم. مي خواست نامه را بياندازد سر راه دختري كه دوستش داشت. عاقبت با هم ازدواج كردند. عشق هاي ساده بي غل و غش و بي گناه كه از ميان كتاب ها سر بيرون مي آوردند و سايه به سايه ما در كوچه ها پرسه مي زدند و خوابمان را مي آراستند. من از همان قطعات شاعرانه لامارتين استفاده كردم. فكر مي‌كنم اين اولين جرقه بود. بله، اين اولين جرقه بود و حس نوشتن را در من بيدار كرد. شايد لحن شاعرانه داستان هاي من يادگار لا مارتين باشد.

 

3ـ اولين چيزي كه نوشتي چه بود ؟

 اگر مقصودتان داستان باشد، سياه مشق هاي آن روز ها را دارم، سالهاي 45ـ46 كه كوشش هاي نخستين من اند و نسبتاً حال و هواي داستاني پيدا كرده بودند. اما به عنوان يك كار مقبول و مطلوب، نه. هنوز ضمير ناخودآگاهم ، پري خيالم ،  مرا پيدا نكرده بود. هنوز گمشده يك ديگر بوديم و الهام از من بسيار فاصله داشت .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 11:4 |

هو

بنام خداوندگار جمیل

 

 

یادداشتی پیرامون

ادبیات و سینمای اقتباسی

 

 

اشاره:

مدتی است که شبکه چهار یکشنبه شب ها در برنامه خود پخش فیلم های سینمایی را گنجانده است که بر اساس رمان ها و نمایشنامه ها ساخته شده اند. این برنامه تحت عنوان سینما اقتباس پخش می شود. و اخیراً از همین شبکه شاهد پخش سریالی بودیم که جنایت و مکافات نام دارد و در اصل نسخة روسی فیلم سینمایی است که بر اساس رمان معروف دستایوفسکی ساخته شده است. به همین مناسبت دربارة سینما اقتباس و پیرامون همین فیلم سینمایی یادداشتی فراهم آمده است که ملاحظه می فرمایید.

 

1ـ زمانی که سینما به عنوان یکی از پدیده های شگرف هنری به وجود آمد، رمان و نمایشنامه را به عنوان دستمایة اصلی کار خودش برگزید و بدین وسیله و با اتکا و به ادبیات داستانی، سینما توانست ماهیت و توانمندی اصلی خودش را به خوبی نشان بدهد. هم در این دوره است که بازیگری در سینما، هنوز وابسته به آن نوع بازی خاص تئاتری بود که مردم در سالن های نمایش با آن مواجه می شدند. بنابراین و از همان زمان، سینما اقتباس بخشی از این اثر هنری را به وجود آورد که امروز نیز شاهد نسخه های فیلم شده و متعددی از آثار ادبی جهان هستیم. از جمله  برباد رفته، بینوایان و یا نمایشنامه های متعدد ویلیام شکسپیر و آثار پلیسی آگاتاکریستی و...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 11:3 |

هو

بنام خداوندگار جمیل

 

 

 

 

یک فنجان قهوه

 

 

 

 

فکر کرد: «آه» باید شکلی داشته باشد که اینجور با بغض قد می کشد مثل قناتِ مانده از آب، یا انارستان پیش از باران، چراغ روشنی روی تاقچِ خانه ای بی صدا بچه ها، یا صدای زنی که گمشده است در بادِ پریشانِ فصلِ زرد.

ایستاده بود و نگاه می کرد و انتظار می کشید. بیرون از حریم شیشه ای چهارگوشِ مغازه، بخشی از محوطة میدانِ بهارستان دیده می شد و ابتدای خیابان ظهیر الدوله. آنچه مانده بود حالا، تکه تخته های اعلام بود و کلافِ چدن چلوارِ پا خورده که نوشته های رنگی، نوشته های وارو شده شان را نمی شد خواند و انبوه کفش هایِ بی صاحب هم بود، بر آشفته میان خیلِ کاغذ پاره هایی که با خودش می رُفت و سرانداز زنی را پس می کشید که اینجا ـ در این وقتِ بی هنگام ـ با آن قامتِ لاغ پیچیده در چادر مشکی ، پیِ چیزی می گشت ـ ویلان این همه سراسیمگی.

فکر کرد: «آه» باید شکلِ قد و قامتِ همین زن باشد که وقتِ شکستنِ بغض خم می شود؛ زان می زند و شلال موها را می ریزد روی سینه اش؛ و اشک که سرازیر می شود از آن دیده های شبق، و راه باز می کند روی گونه های زرد، طنینِ آخرین سیلابّ از یاد رفتة فریادی را از حنجره بر می آورد؛ که نیست، مگر توی داستان ناتمامی که برای « مادام گارینه» نوشته است.

دست کرد توی جیبش کبریت نبود، پاکتِ سیگار بود و نصفة سیگاری شکسته. نوشت:

« دلتنگیِ غریبی است ایت. دلتنگیِ عمیقِ بی نام و نشانی که نمی شود کاریش کرد».

 

حالا باید بر می گشت و می نشست. بر گشت و نشست روی نیمکتِ چوبی و نصفة سیگار را گوشة لبش گذاشت. مادام نبود که ببیندش. آن پشت مشغول کارش بود. در عوض بوی خوشِ قهوة ساییده می آمد و بوی مردی که می بایست می بود ـ سال ها پیش ـ و بود: همسر زنی که اکنون تنها مانده و قهوة سفارشی او را آماده می کند:

«کوفه ور چاشلا»[1]

« نگران نباش. امروز از مشتری خبری نیس».

اگر بود ـ سال ها پیش ـ می دیدش که از دوچرخه پیاده می شود. درگاه کرکره ای را بالا می کشد. شب کلاهش را بر می دارد تا آن کلافِ سفید بریزد روی شانه ها. چراغ والور را روشن می کند و می نشیند روی چهارپایه و چشم به راه روزنامه فروش، اولین پاکتِ نامة رسیده از ارمنستان را باز می کند. گفات :

«همه  چیز رو نی شه برای همیشه فراموش کرد».

نصفة سیگار را زیر میز انداخت.

« باید عکس قاب گرفته اش جایی باشد؟»

نپرسید. نوشت:

عکسش نبود، اما خاطره اش هست. «گارینه»ی عزیز لای کتاب را که باز می کند، سنگینیِ غبار می نشیند توی چشم ها. ورق می زند. رودخانة « ارس» زیر سایة بلندِ « آرارات» می گذرد . مادام گارینه آه می کشد. می پرسم:

« این همه علاقه؟»

« یادآور موطنِ اصلی ماست». گفت:

« مادر بزرگ های ما، کلید خانه هاشان را در آبِ این رودخانه انداخته اند. چهار قرن پیش. و من هنوز هم خوابِ تب دارِ « ارس» را می بینم و آن همه سوار عثمانی. لاش برهنه و نجیبِ جوانهامان و خرمن های سوخته، و آن همه خانه و باغ و دشت هایِ پر علفی که پشت سر گذاشته بودیم. رخت های مانده بر درخت ها هم بود و انبوه تلخی اش می ماند، سال ها».

مادام می بایست می آمد و حالا، و آمد. فنجانِ قهوه را روی میز کوچکِ چوبی گذاشت. می دانست این که به او نگاه می کند و به نظر غمگین می رسد؛ دانشجوی خسته ای است که تمام شب را توی چاپخانه ها سگ دو زده و همة دلخوشی اش همین قهوه معطر است ئکه جرعه جرعه می نوشد، صبح ـ پیش از آن که لقمه نانی دهانش بگذارد.

« مادام گارینه» به تابلوی بیرون نگاه نمی کند. می نشیند روی چهار پایه کوتاه و بافتنی اش را دست      می گیرد.

فکر کرد «آه» باید شبیه همین خانم مهربان ارمنی باشد، مادام گارینه ـ که هنوز هم دست هایش می بیند دست های کوچکِ دخترانه را، و ساعت شنیِ کوچک را که بر می گرداند و توی آینه می خندد.

بهار 79

بهار80



[1] قهوه مان تمام شده.

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 18:42 |

هو

بنام خداوندگار جمیل

 

 

مجموعه پس از سال ها

ساخته: اکبر خواجویی

 

نقد کوتاه بر آنچه پیش روی ماست

 

 

 

1

سال ها پیش بود، گمانم 41 یا 42 ـ در همین حدود که تصادفاً با واژة ترکیبی غریبی آشنا شدم. واژه ای که اگرچه معنی اش را بدون رودربایستی در خودش داشت، اما با آن ظاهر فریبنده اش، شنونده را دچار تردید می کرد. ترکیبی به نام «بساز و بفروش » وقتی نمونه اش را در خانه های کوی ذوالفقاری و سدة آبادان دیدم، آن وقت باورم شد که معنی واقعی اش می شود: «بساز و بنداز».

می دانید؟ همة مردم دنیا دلشان می خواهد صاحب خانه بشوند ( مثل حالا که همة مردم دنیا دلشان می خواهد مجموعه های دیدنی، لذت بخش و تفکر برانگیز ببینند) و همة مردم دنیا البته خواهان خانة خوب و راحت اند. اما همة مردم دنیا آنقدر پول ندارند که خانه ای خوب و راحت بخرند. پس اگر پیمانکاری پیدا بشود که به هر ترتیبی زمینی ارزان قیمت تهیه کند و بناهای بسیار ارزان قیمتی بسازد، خواهان زیادی پیدا می کند. این به عهدة زمان است که طی شود تا سه چهار سال بعد معایب عمدة ساختمان از پس پرده بیرون بریزد و معلوم شود که تیرهای سقف بیش از اندازه از هم فاصله دارند، لوله کشی ها معیوب است و کاشی ها و موزائیک های درجه سه کم سیمان اند و ... طفلک صاحبخانه کم درآمدی که تازه می فهمد دو سه برابر آنچه داده و خریده باید خرج تعمیر اساسی خانه بکند. پیمانکار بساز و بفروش البته در این میان نفع خودش را برده و به باقی ماجرا کاری ندارد.

از مدت ها پیش برنامه سازان سیما چنین روالی در پیش گرفته اند، به ویژه در شبکه های استانی. آیا لازم است فهرستی از این مجموعه ها ارائه بدهم یا همین دو تا کافی است: تب سرد، خط قرمز و پاییز بلند و...

2

از فخیم زاده که تنها «حس سوم» اش، فوق العاده بود که بگذریم. سیروس مقدم و تیپ کارهایی که می کند، تیپ به قول خودش عوامانه و شخصیت های خاصی که بر می گزیند، به یک ساختار واحد می رسیم: داستان های کلیشه ای و بدون افت و خیزهایی که معمولاً موجب کشف و شهود می شوند، موضوع تکراری و دم دستی، طولانی بودن صحنه های گفتگو، کاشتن دوربین در یک نقطه و حرکت سادة « پَن»، برای گریز از تدوین وقت گیر و مشکل، کلوزاپ های بدون دلیل برای راضی نگه داشتن بازیگران، نماهای بسته. و نور، لباس و دکور که حکایت خودشان را دارند؛ هیچگونه خلاقیتی استتیک در تصویر برداری مواجه نیستیم که به صحنه آن زیبایی و حظ بصری را ببخشد که تماشاگر را بر سر ذوق آورد و موجبات لذت بخشی را فراهم آورد. داستان ها صرفاً روایت می شوند، در واقع فتورمان هستند و می شود چشم را بست و فقط گوش داد و البته دهها مورد دیگر که کارگردان در خود نیازی نمی بیند که به آنها بپردازد یا به قول تهیه کننده مؤسسة شاخة زرد اصفهانی، فکر می کند تماشاگر اصلاً متوجه نمی شود. در واقع اصل پر کردن زمان برای تلویزیون است.

اما مجموعه «پس از سال ها»ی اکبر خواجویی.

این را باید بدانیم که یک اثر خلاق هنری با تولید یک کالای سرگرم کننده بسیار متفاوت است. حالا بماند که به عنوان مثال مجموعة جومونگ هم یک کالای سرگرم کننده به حساب می آید، ولی از مزایای خلاقیت های یک اثر هنری نیز برخودار است که این همه مشتاق و تماشاگر دارد. تماشاگرانی از هر گروه سنی یا اجتماعی که این روزها، شبکة 3، سر موقع آن را پخش می کند و بار سنگین تبلیغات را هم البته بر دوش تماشاگران می گذارد.

3

 خواجویی هنوز به عنوان خالق یک اثر به یاد ماندنی به نام «پدرسالار» در اذهان مردم، جایگاه خاص خودش را، به عنوان کارگردانی هنرمند حفظ کرده است. این جایگاه، توقعات فراوانی به همراه داشته است که نتیجة آن بار مسئولیتی است که متوجه ایشان است و نمی توان دربارة آن از فعل ماضی استفاده کرد. پدرسالار، مانند رمان معروف «آبلوموف»، اثر گنجاروف، پدید آورندة یک تیپ است. در آنجا و در رمان آبلوموف، گنجاروف می کوشد شریف زاده ای تنبل و بیکاره ای را  که در واقع سربار جامعه محسوب می شود تصویر کند و در خلق این شخصیت منفعل و رؤیا پرداز چنان موفق است که تیپ آبلوموف پس از انتشار رمان، به تمام کسانی اطلاق می شود که دارای چنین خصوصیاتی هستند. پدرسالار سختگیر، تند مزاج و در عین حال مقتدر و مدبر اکبر خواجویی هم یک تیپ موفق است و هنوز در میان مردم به عنوان مثال از آن یاد می شود. هرچند خواجویی کوشیده است که یک بار دیگر در مجموعه کهنه سوار به خلق یک چنین تیپی دست پیدا کند، اما در مقایسه، موفقیت چندانی به دست نیاورده است. هرچند باید بگویم که کهنه سوار از این مجموعه آخری، یعنی مجموعة پس از سال ها موفق تر است. خود خواجویی هم آنقدر تیز هوش و با فراست هست که همان اول، با خواندن متن میردامادی، متوجه بشود که نمی تواند در ارائه این نوشته که به لحاظ موضوع بسیار تکراری است و گرفتار همان اپیدمی مجموعة پس از باران است، کاری در خور و شایسته ارائه دهد. به همین دلیل کوشیده است که با استفاده از هنرمندان صاحب نام سینما و تلویزیون، مانند فرامرز قریبیان و اسماعیل خلج و خانم فاطمه گودرزی، سر و صورتی به آن بدهد. متن به لحاظ ساختار دراماتیک و هم عدم توجه به شخصیت پردازی غیر کلیشه ای، معیوب است و متأسفانه با همان ساختاری که پیش از این یادآور شدم، از کار در آمده است.

جالب است اگر به این نکتة آخر توجه کنید و خودتان نیز از این پس پی جوی آن بشوید؛ من فقط چند گفتگویی را یادداشت کردم که فقط در یک قسمت از این مجموعه میان شخصیت ها رد و بدل شده است. و همه فاقد ارزش خلاق ادبی و یا زیبایی و تناسب اند.

مرد به همسرش می گوید: « تو چی بودی که رفتی تو آستین من»  اصطلاحی که گمان نمی کنم تا به حال کسی شنیده باشد. یا « حال و هوای عاشقی زود می گذره» که تماشاگر خلاف آن را باور دارد. یا توصیفی که اسماعیل خلج از خریدار خانه می کند: «خوش نام، امانت دار و نظرباز» که معلوم نیست واژة نظر باز این وسط چکاره است یا وقتی به فرامرز قریبیان توصیه می کند : «یک چونه تکون بده و یه علم شنگه راه بنداز»

گمان می کنم اکبر خواجویی آنقدر تجربه دارد که بتواند میان خودش و رسم تولید کالای مصرفی باب شده در سیما، خط قرمزی بکشد و به عنوان خالق آثار هنری زبده همچنان جایگاه خودش را حفظ کند. من به عنوان یکی از تماشاگران وفادار او منتظر می مانم تا کارهای بهتری از او ببینم. و به عنوان خواننده روزنامه فرهیختگان برای همة دست اندرکاران و مجموعه سازان آرزوی موفقیت می کنم.

 

احمد بیگدلی

یزدانشهر

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 18:39 |
پس از انتشار رمان دفاع مقدس،
احمد بيگدلي به پنجمين مجموعه‌ي داستانش رسيد

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
1388/01/16
04-05-2009
09:10:56
8801-02308: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

پس از انتشار رمان دفاع مقدس «زماني براي پنهان شدن»، احمد بيگدلي پنجمين مجموعه‌ي داستانش را منتشر مي‌كند.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «زماني براي پنهان شدن» رماني با موضوع جنگ تحميلي و بهره‌گيري از خاطرات آزادگان و جانبازان دفاع مقدس است كه به تازگي توسط انتشارات آگه به چاپ رسيده است.

بيگدلي همچنين پنجمين مجموعه‌ي داستانش را با نام «درياي چهارشنبه» كه حدود 12 داستان است، براي انتشار آماده كرده است.

آخرين مجموعه‌ي داستان منتشرشده‌ي اين داستان‌نويس با نام «آواي نهنگ» برگزيده‌ي هفتمين دوره‌ي جايزه‌ي كتاب فصل ويژه‌ي پاييز 87 شد.

از سوي ديگر، تا پايان اين هفته، نگارش رمان چهارم بيگدلي با عنوان «بي‌ترديد سه‌شنبه بود» به پايان خواهد رسيد.

احمد بيگدلي متولد 26 فروردين‌ماه سال 1324 در اهواز، در حال حاضر، ساكن شهرك يزدانشهر در نجف‌آباد اصفهان است.

پيش‌تر، رمان «اندكي سايه» جايزه‌ي كتاب سال را نصيب‌ اين داستان‌نويس كرده است.

انتهاي پيام

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:20 |
احمد بيگدلي:
ياد نگرفته‌ايم با كتاب ارتباط برقرار كنيم

سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
1388/02/08
04-28-2009
10:55:17
8708-06846: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

احمد بيگدلي گفت: ادبيات بخش عمده‌اي از ذهنيت و فرهنگ جامعه را مي‌سازد.

اين داستان‌نويس در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، خاطرنشان كرد: شايد حالا تعريفي كه ما از ادبيات داريم، به نظر كم‌رنگ باشد؛ اما اين‌طور نيست. اگر به پيشينه ادبيات و كاركردش از زماني كه چاپ اختراع شد، نگاه كنيم، متوجه حضورش مي‌شويم. حالا مي‌بينيم ادبيات، بويژه ادبيات داستاني، چگونه انديشيدن و به كار گرفتن راه و رسم شيوه‌ زيستن را به مردمان جامعه آموزش مي‌دهد.

او ادامه داد: به عنوان مثال در يك رمان، زندگي يك خانواده را مي‌خوانيم و ديگر به تجربه‌ آن زندگي نيازي نداريم. بشر امروز نمي‌تواند فارغ از ادبيات، بويژه ادبيات داستاني، باشد و اين يك سرگرمي فوق‌العاده بي‌ضرر و خوب است كه روي ظرفيت فرهنگ جامعه اثر مي‌گذارد.

اين داستان‌نويس درباره مخاطبان ادبيات گفت: برخي از مخاطبان واقعا به ادبيات علاقه‌مندند. برخي از اهل قلم نيز در خودشان اين نياز را احساس كرده‌اند كه جهان‌بيني‌شان را گسترش دهند. در مقابل، برخي بودن يا نبودن كتاب براي‌شان مهم نيست.

بيگدلي همچنين با اشاره به تعداد كتاب‌خوان‌ها اظهار كرد: در ميان مردم فرانسه از هر سه نفر، ‌٥/٢ نفر كتاب‌خوان هستند. در ايران تيراژهاي ‌١١٠٠ تا ‌١٧٠٠ در جامعه‌ ميليوني خيلي نااميدكننده است؛ بنابراين عادت كتاب خواندن را بايد آموزش داد. بايد آموزش و پرورش كتاب خواندن را در ميان دانش‌آموزان نهادينه كند. ما ياد نگرفته‌ايم با كتاب ارتباط برقرار كنيم. ياد نگرفته‌ايم در خانه كتابخانه داشته باشيم. الآن هم كه پژوهش‌هاي اينترنتي جاي كتاب را گرفته‌اند.

انتهاي پيام

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:19 |

هو

بنام خداوندگار جمیل

 

 

 

باران تاریکی را خیس میکند

  

و نخست چشمه ای که  در جهان جوشید

از گریستن سودابه بود

میان دو خشت خام به زردکوه

کیوان قدرخواه

 

یادداشت : هر داستانی را آغاز و پایانی است . وسوسه ی آغاز و پایان این داستان ، مرا بر آن داشت تا به نقد و باز آفرینی بخش هایی از این داستان کوتاه بپردازم و آن را بدین نام بنامم که نویسنده خواستار آن بود .

 

 [ در حقیقت نوشتن است که مرا می نویسد . این را از من باور کنید . این واقعیت را زمانی در یافته ام که «او» در آیینه رؤیت می شد : آنجا رو به پنجره ایستاده بود و به هوای ابری بعد از ظهر نگاه می کرد . پس آنچه را که می خوانید ، نوشته ی من نیست ، منم که نوشته شده ام .

امّا این «او» ، شاهرخ مسکوب نام دارد که در سال 1304 در بابل زاده شد و در 23 آوریل 2005 در بیمارستانی در پاریس درگذشت . چراغ های اتاق خاموش شدند و شب پشت پنجره از نفس افتاد ، چند لحظه بعد باران تا طلوع آفتاب یکسره باریدن گرفت . ]

 این سرآغاز داستان است ، سرآغاز داستان باران تاریکی را خیس می کند . به نظر می رسد رؤیایی در شرف تکوین است ، رؤیایی شگرف که بازگو کننده ی حقایق ابدی است ؛ حقایقی که نه تنها با تجربیات نویسنده ، بلکه با عواطف خواننده هم مرتبط است . آیا این بازی شگفت زبان ، نتیجه ای هم خواهد داشت ؟  

می گویند نویسنده ی برجسته را به خصوص در داستان کوتاه ، باید از نوع آغازهایش شناخت . به عنوان نمونه چخوف برای نوشتن بند نخست داستان «بانو و سگ ملوسش» به حد افراط بازنویسی انجام داده است . یکی از وجوه قابل توجه داستان های موپاسان ، تسلط تحسین برانگیز او به چگونگی آغاز داستان است . گابریل گارسیا مارکز اعتراف می کند : برای شروع داستان هایش ، بیش از قسمت های دیگر وقت صرف می کند و تا داستان آغازی دلخواه پیدا نکند ، نمی تواند باقی داستان را ادامه دهد .

 احمد اخوت هم در داستان «آغاز و پایانِ» برداران جمال زاده ، در توضیح دشواری آغاز داستان این طور نوشته است : «ابتدا داستانی را می خواندم و فقط وضعیت آغازینش را یادداشت می کردم ، یعنی قسمتی را که هنوز نویسنده (یا راوی) دستش را رو نکرده ، همینطور که دارد عقب و جلو        می رود و نمی داند چگونه مطلب را شروع کند . مثلاً:  عصر بود . پیرمرد در پارک نشسته بود . اواخر پاییز بود . هوا داشت آرام آرام سرد می شد ... »و الی آخر . نمی دانم کی بود می گفت : کتاب گشوده مثل شب است . مثل دیر هنگام شبی مه آلود ، که در آن مهتاب راهش را گم کرده باشد و ما مجبور شده باشیم ردّش را در آب رود پیدا کنیم . یقه ی پالتویمان را بالا زده ایم ، دست هامان را در جیب هایمان فرو کرده ایم ، به صدای رونده ی آب گوش می دهیم و با احتیاط قدم بر می داریم . مه چندان غلیظ و انبوه شده است که تا چند قدمی جلوی پای مان را نمی توانیم ببینیم . بوی علف می آید، بوی خیسی رخوتناک شب . ستاره ی زهره چنگ می نوازد و مدام اشگ ها و آب بینی اش را با سر آستینش پاک می کند . از لابلای درختان و از کنار صخره ی به گل نشسته ای که دست ناپیدای آدمی آن را رنگ کرده است می گذریم . این تخت سنگ عظیم را سیلاب با خودش آورده و اینجا رها کرده و این درخت کبوده را . می ایستیم و نگاه می کنیم ؛ اینها اشباح سرگردان بیشه «ناژوان» اند که در غرقاب مه فرو رفته اند و دست هاشان را در هوا تکان می دهند . آیا کسی را فرا می خوانند ؟

 [ به شب و به کتاب گشوده پناه می برم : «کسی در راه بود / پنداشتم می دانم / پنداشتم می توانم / امّا زمان شریرتر از آن بود که می پنداشتم 1» .

صدای بی هنگام پرنده ای می آید ؛ کوکوست یا چکاوک آسمانی ؟  

به کتاب گشوده ی شب پناه می برم ، به شباهنگام بیست و دوم فروردین و بیمارستانِ «کوشَن» پاریس . تا لحظه ی مرگ ، فرصت کمی باقی است .]

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:15 |

 

 هو

بنام خداوندگار جمیل

 

 در آن اتاق رو به حیاط

 

 

به هیئت کُناری می رویم

تا

همیشه

آواز گنجشکان بیدارم کند

روشن رامی

فصل اول

€

1ـ همیشه فکر می کردم   مرگ که بیاید ، آغازی دوباره است برای کسی که اصلاً منتظرش نیست ، نبود . من هم . اصلاً منتظرش نبودم که ، پیش از رسیدن من به خانه، از  پله های آپارتمانش بالا آمده، در را باز کرده و توی هال نشسته است ـ روی تنها کاناپه موجود و با شیرین زبانی احوالش را پرسیده و از او خواسته تا آخرین سروده اش را ، که ناتمام مانده برایش بخواند:

 «مادران  / پستان  / در دهان خاک / می گذارند ».

 2ـ مگر مرگ با آن چهره تکیده ولاغر ، آن چشم های خاموش وبه گودی نشسته ، پلک ها را روی هم گذاشته و تا سپیده دم به صدای باران ، شُرشُر ناودان های حلبی گوش خوابانده که ، وقتی به خانه می رسم ، صدای لرزان کسی روی پیام گیر ، مرا از مرگ نابهنگام روشن رامی آگاه می کند : «سرانجام / سرتاسر / زیستن هایت / بر این خاک است ».

مگر مرگ پیش از رسیدنم ، ازپله های نیمه روشن گذشته باشد که احساس تقصیر یک آن رهایم نمی کند . نه ، اصلاً منتظرش نبودیم ؛ نه من ـ که در راه بودم ، زیر باران . و نه خودش ـ که در رختخوابش دراز کشیده بود و از آنجا ، و از پشت شیشة پنجره ، به آسمان نگاه می کرده و منتظر بوده تا طلوع ستارة زهره را ببیند و خوابش ببرد :

 3ـ آن شب باران چنان می ریخت روی آسفالت و درخت ها ـ که به نظر نا تمام و ابدی می آمد . شب خیس بود ، چراغ های تاق و جفت می آمدند و از کنارمان می گذشتند . نور کجتاب در باران شسته می شد . بوی کاج ها و چنارها از درز شیشه ها تو می آمد . هراسی ناپیدا و مواج از پس تمام اشیاء سرک می کشید . نمی توانستم چشم از جاده بردارم . چشم از آن خط مقطع سفید بر نمی داشتم . شتاب داشتم ، امّا اتومبیل تند تر از این نمی رفت . ساعت یازده بود و هیچ به فکرم نمی رسید که مرگ پیش از من به خانة روشن می رسد ، بالشی می آورد ، پشتش می گذارد و پتوی چهارخانه را روی پاهایش می اندازد و می رود می نشیند کنار پنجره ، در حالی که به ضربآهنگ آبدانه های درشت باران ـ پشت شیشه ـ گوش می دهد ، چشم از او و آن قاب عکس بر نمی دارد :

ـ مگر نه اینکه قرار بود بروی دوبی ، برای دیدن پسرت ، که از آلمان می آمد ؟

ـ چرا ، امّا نشد .

بر می گردد و به قاب عکس روی میز تلفن نگاه می کند ؛ به آن چهرة شاداب پسرانه ، آن چشم های روشن و پیشانی بلند ، موهای خرمایی یا ... مکث می کند ؛ زیرا که نمی تواند به خاطر بیاورد . نمی تواند رنگ آن موها را که نسیم ملایم رودخانة راین آشفته شان کرده ، به یاد بیارود . اینجا است که از خودش می پرسد : « قاب عکس که به زبان نمی آید ، می آید ؟ » .

اگر قاب عکس به زبان می آمد ، می توانست مرگ را به تعویق بیاندازد . مرگ می توانست برود و یک وقت دیگر بیاید ـ وقتی که این طور غافلگیر کننده و هراس آور نباشد . حداقل صاحبخانه یا همین خانم سرشوق که هرازگاهی می آید و بهش سر می زند و برایش شیر گرم می کند ، بی خبر نمانند . آن صورت پسرانه و آن چشم های روشن می توانست مانع آمدن مرگ بشود . آن وقت آقای روشن رامی ، بار و بندیلش را می بست و می رفت ایستگاه سبزآب ـ آخرین ایستگاه نزدیک به اندیمشک ـ و مثل همان سال ها ، سال های بیست ، یا کمی پس از آن ، میان ریل ها و واگن های باری و نفتکش های اسقاط بازی می کرد و از درخت ها کُنار رسیده می چید و می برد برای مادرش ـ که نیست حالا تا دلداری اش بدهد و برای تنهایی اش گریه کند:« یگانه ترین شعر / حتی نمی تواند / این جای خالی را / پر کند » .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:12 |

هو

بنام خداوندگار جمیل

 

وقتی کلمه جان داشت 3

 

 

« حکایت کنند که سری سقطی رحمه الله علیه گفت : چندگاه بود که مرا آرزو افتاد که کاشکی دوستی از دوستان خدا بدیدمی . روزگاری طلب می کردم ، نیافتم . پس روزی بکنار نیل بگذشتم ، مردی را دیدم واله و عاشق و حیران . گفتم: از کجا می آیی؟ گفت: از هو . گفتم : به کجا می روی؟ گفت: هو. گفتم: طعامت چیست؟ گفت: هو . گفتم : لباست چیست؟ گفت: هو . گفتم: مونست کیست؟ گفت: هو . گفتم : هوکیست؟ گفت: هو . گفتم: وصفش چیست؟ گفت: هو . گفتم: مگر خدای است؟ شهقه بزد و بیفتاد و جان بداد . رفتم که برگ جهاز کفن وی کنم . چون باز آمدم ، ویرا ندیدم ، متحیر گشتم . هاتفی آواز داد و گفت : آن را که تو طلب همی کنی ، عزرائیل طلب کرد ، نیافت . منکر و نکیر طلب کرد نیافت . رضوان ، دربان بهشت طلب کرد ، نیافت . مالک دربان دوزخ طلب کرد نیافت . گفتند نیست مگر در حضرت ، بربساط نعمت ، بدان که دلهای ایشان قندیل های عرش بود ، عقلشان جاسوس غیب بود. جانشان نخجیرگاه حضرت بود ، همتشان جایگه نظر بود ، سّرشان آفتاب ملکوت بود . نفسشان زینت زمین بود ، علمشان داروی دلها بود، حدیثشان مرهم علت ها بود .

بستان العارفین و تحفه المریدین (رساله ای ناشناخته در تصوف) بر اساس نسخه مورخ543 هجری به تصحیح دکتر احمدعلی رجایی . انتشارات دانشگاه تهران .

از هیمنة شوق انگیز متن که بگذریم ، بسیاری بر این باورند که سال هاست دیگر هیچکس آواز هاتف غیبی را نشنیده است و یا اگر کسی باشد که مورد خطاب قرار گرفته باشد ، حرفش را باور نکرده اند تا در جایی ثبت شود . این بار از ناباوری هایمان حرف نمی زنم زیرا که معتقدم در ایستگاه مترو هم می شود گوش خواباند و از میان انبوه صداهای در هم به صدای آسمان گوش داد . امّا آنچه این متن را دلنشین ساخته است ، آرزوی نهفته ای است که در پس واژه ها موج می زند . «کسی که مثل هیچکس نیست» ، کسی که می توانسته باشد تا سری سقطی رحمه الله علیه را به آرزویش برساند و جوشش میلی پنهان در ما پدید آورد تا ، سرخوشانه و شورانگیز  ما را فرا گیرد و از چنین شیدایی و حیرانی مست شویم . «گفتم : هو کیست ؟ گفت : هو . گفتم : وصفش چیست ؟ گفت : هو . گفتم : مگر خدای است؟ شهقه بزد و بیفتاد و جان بداد» .

آیا این است حقیقت آنچه منظور هستی و آفرینش عالم و آدم را تشکیل می دهد ؟ رسیدن به کمال وحدت وجود . آیا من که اسیر و درمانده روزگار خویشتنم و خیس از باران ، به سرپناهیِ مترو پناه آورده ام تا سرما استخوانم را نترکاند ، می توانم با نگاهی واله و عاشق و حیران ، به جهان گردنده کائنات نگاه کنم و هیچ نبینم جز او ؟ مولاناست که می گوید : « اُستُن این عالم ای جان غفلت است» .  شاید به همین دلیل است که من باید کار خودم را بکنم و راه خودم را بروم به شرط آن که دلم با یار و دستم به کارِ گرداندن چرخ زندگیم باشد . کمال من به انتخاب همان راهی است که از من بر میآید .

گفتم : از باور کردن یا نکردن این حکایت حرفی نمی زنم ، امّا این متن که ترجیع بندی چنین زیبا و متین دارد ، بی هیچ مقدمه ای مرا به یاد خولیو کورتاسار نویسنده معاصر آرژانتینی می اندازد :

« بارها از خودم پرسیده ام که ویژه گی اساسی برخی داستان های فراموش نشدنی چیست ؟ در همان زمان که این داستان ها رامی خوانیم ، بسی داستان های دیگر را هم داریم می خوانیم که می تواند حتی به دست نویسنده همان داستان های نوشته شده باشد . با این حال سال ها می گذرد ، ما زندگی می کنیم و همه چیز دیگر را فراموش می کنیم ، و آن داستان های کوچک کم اهمیت ، آن دانه های شن در دریای بیکران ادبیات هنوز در درون ما در حال تپش و ضربان است » .

آیا علت این ویژه گیِ ناب وجود آن انفجار معنایی نیست که عمیقاً بر روح و روان ما تأثیر می گذارد ؟ شگفتی حقیقتی که پس از سال ها فراموشی ، ناگهان با آن مواجه می شویم و آرزوی نهفته و از یاد رفته کمال خواهی مان را بیدار می کند .

«آن انسانی که ، در یک لحظه مشخص ، موضوعی را بر می گزیند و آن را به داستانی تبدیل می کند ، اگر انتخاب او ، بدون آگاهی خودش از آن ، حاویِ آن گشایش شگفت انگیز از جزئی به کلی و از محدودیت فرد به بطن جوهره موفقیت انسانی باشد ، نویسنده بزرگی است »1

قطار از راه می رسد و من بیش از هر وقت دیگری به خواب احتیاج دارم . جمعیت به سوی درها هجوم می آورند و ناگهان سالن ایستگاه خالی می شود . مردی که آکاردئون می زند با صدای بم و لرزانش ترانه ای را می خواند که من آن را فراموش کرده بودم : » مرا از من زمانی در ربایید» 2.

احمد بیگدلی

زیرنویس :

1ـ همان       2ـ فخرالدین عراقی

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:7 |

هو

بنام خداوندگار جمیل

 

 

 

وقتی کلمه جان داشت 2

 

 

 

 

 

 

پشت میز می نشینم و کتاب را باز می کنم ؛ «فیه مافیه» ، کتاب منثور مولانای بلخی . تفأل  می زنم و در ضمن خوردن پیتزای قارچ ، با چشمی که از پس عینک ریزبین ، کلمات را به زحمت جستجو می کند ، می خوانم :

«پادشاهی مجنون را حاضر کرد (و گفت) که تو را چه بوده است و چه افتاده است ؟ خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی . لیلی را چه باشد و چه خوبی دارد ، بیا تا تو را خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و به تو بخشم . چون حاضر کردند مجنون را و خوبان را جلوه آوردند ، مجنون سر فرو افکنده بود و پیش خود می نگریست . پادشاه فرمود : آخر سربرگیر و نظر کن . گفت : می ترسم ، عشق لیلی شمشیر کشیده است ، اگر بردارم، سرم را بیندازد ».

نثر به قاعده و دلنشین است . جرأت می خواهد کلمه ای از آن برداشت یا به آن اضافه کرد : « خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی » هدف ، ارائة مقصود است و مقصود هم  در اینجا ، مثل کارد بر آب می نشیند «کارد برآب بزن خون می دمد »1 . به همین خاطر متن از گزند پرگویی و اطناب در امان مانده و همان است که قبای شیوایی و فصاحت برازندة تنش می شود : «عشق لیلی شمشیر کشیده است ، اگر بردارم ، سرم را بیندازد» .  

تیغ از برابرم می گذرد ، خود را بی اختیار پس می کشم و نفس مانده در سینه ام را رها می کنم . کتاب را به هم می زنم و می اندیشم : «خدای من ، عشق لیلی شمشیر کشیده است » . تصور آن هم مشکل است . شمشیر آخته ، شمشیر افراشته و آن چهره که هیچ اندامی از آن توصیف نشده است . خشماگین و برافروخته ، رخ برابر رخسار زعفرانی مجنون ، در آن سیمای رنج دیده می نگرد .

 از پس قاب بلند پنجره به بیرون نگاه می کنم ؛ آدم ها شتابان می آیند و از پس شیشه چرک می گذرند . باران ریزی می بارد و بوی دار و درخت و روغن سوخته در هوا می پیچد . عده ای چسبیده به هم زیر تاقی سردر مغازه ها ایستاده اند . از خودم می پرسم : کدامشان مجنون وار سر در گریبان عشق لیلی بوده اند ؟ به خودم می گویم : وقتی مرتبة نیاز بالاتر از ناز نباشد ، لیلی یی در کار نیست تا مجنونی باشد و حتی عشقی چنان مقدس ، که عشقه وار بر تن عاشق بپیچد و بالا برود . این همه زاری از کجا آمده است که هنوز هم از پس قرن ها صداش از لابلای کلمات به گوش می رسد : «معشوق منم زان که بی خویشتنم »2

یادم نمی آید که این متن را کجا خوانده ام که هنوز در ذهن من قیامتِ باران به راه می اندازد و «بی خودم» می کند :

« از شجرة روح ثمرة عشق پدید آمد . شجره در کار ثمره شد ، همانا روحِ مشتاقِ آن عاشق صادق در فضای عالم هستی، نظرة شجره دید ؛ ثمرة او آتش : آنِسَ مِن جانب الطور ناراً آمد . ناموس اکبر که جاسوس این معنی است ، از ولایت خود ، تفحص آن می کرد . به دیدة مُلکی بدید که آن شجرة روح اوست و آن ثمرة عشق آن ، آتش که ثمره می نماید هم از درخت روح او سر بر زده است . از آن است که نه او را می سوزد و نه با او می سازد »3 .

باران شتاب گرفته است . بسیاری از عابران می کوشند از خط باران بگذرند ، نمی توانند . یکی از آنها عالمی گل سرخ بغل کرده است و به زحمت جلو پایش را می بیند : «کاش اتفاقی برایش نیفتد » ، امّا چالاک تر از آن است که نتواند از لابه لای اتومبیل ها بگذرد ، می گذرد و می آید پشت به پنجره می ایستد ، و سیگارش را روشن می کند . شانه های پهن باران خورده اش را می بینم و گل های سرخ را می بینم و بخشی از آسمان را که ابرهای تیره را بر سینه می فشارد . دیگران کیپ هم زیر تاقدیس ها منتظر ایستاده اند .

بارانی ام را می پوشم و به صاحب مغازه نگاه می کنم . پشت دخل نشسته و دارد چرت می زند . سیگارش دود شده و خاکستر بلند تا میان انگشتانش رسیده است . پول نهارم را  می گذارم کنار دستش ، دلم نمی خواهد خاکستر فرو بریزد و چرتش پاره شود . کتاب را زیر بغلم می زنم و بی سر و صدا راه می افتم و زمزمه کنان از میان پردة باران می گذرم :

« چون سلطان روح بر مرکب عشق سوار شود ، رکاب دارش کم از جبرئیل نیاید و غاشیه دارش کم از میکائیل »4

 

احمد بیگدلی

 

زیرنویس :

1ـ حمید عرفان .

2و3و4ـ عین القضات همدانی

 

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:5 |

هو

بنام خداوندگار جمیل

 

 

وقتی کلمه جان داشت 1

 

 

«شیخ گفت : خلیفه منع کرده است از سماع کردن . درویش را عقده ای شد در اندرون ، و رنجور افتاد . طبیب حاذق را آورند ، نبض او گرفت ، این علت ها و اسباب که خوانده بود ، ندید . درویش وفات یافت ؛ طبیب بشکافت گور او را و سینة او را ، و عقده را بیرون آورد ؛ همچون عقیق بود . آن را به وقت حاجت بفروخت ، دست بدست رفت ، به خلیفه رسید . خلیفه آن را نگین انگشتری ساخت ؛ میداشت در انگشت . روزی در سماع فرو نگریست ، جامه آلوده دید از خون . چون نظر کرد هیچ جراحتی ندید ؛ دست برد بر انگشتری . نگین را دید گداخته . خصمان که فروخته بودند باز طلبید تا به طبیب رسید . طبیب احوال بازگفت :

ره ره چو چکیده خون بینی جایی

پی بر که به چشم من برون آرد سر

سماع را چه کند جسمانی ، سماع او خوردن است . آن خوردن او به نفس باشد ، همه اکل شده باشد .

 یأکلونَ و یتمتّعونَ کما تأکل الانعام .

ص82 /مقالات شمس تبریزی/تصحیح و تعلیق  محمدعلی موحدی

 می خوانیم و لذت می بریم ، امّا باور نمی کنیم . می خواهیم که باور کنیم ـ با اشتیاق تمام ، امّا نمی توانیم . می دانیم آنچه سبب ساز غوغای اندرون ما شده است و این همه شوق از وصف حالی است که از شوریده حالان گمنام شده است ، که در نگاه اول ، هیچ کس خریدارشان نیست . سایه وار می آیند و از کنارمان می گذرند و به یک چشم به هم زدنی میان ازدحام          بی سرانجام خیابان ها گم می شوند . اگر قرار باشد دیداری تازه شود ، به ارادة آنها است . در این متن کوتاه تعریفی صحبت از عرض زندگی است . با این همه باورمان نمی شود .دست خودمان نیست . ما آدم های روزگار دیگری هستیم . قرن ها از تلائلوء سپیده دمان شیری رنگ گذشته است ، که در آن آیینه و آفتاب و پنجره ، بکارت خود را حفظ کرده بودند . شب لبریز از ستاره بود و ماه جوان ، خواب های آشفته را پس می راند و به گیسوان بلند و تابدار دختران نابالغ شانه می کشید . در آن روزهای کاملِ بی نقص ، کلمه جان داشت ، می مرد اگر به آواز بلند خوانده نمی شد . باورمان نمی شود . حال آنکه این متن شایسته تحسین است و خواننده دل آگاه و کنجکاو از خواندن آن لذت می برد . ایجاز آن ، ظرافت و انسجام واژه ها ، که با هنرمندی کنار هم چیده شده اند ، آن مفهوم وسیعی که در ذهن خواننده پدیدار می شود ، ما را کاملاً غافلگیر می کند . هر کلمه درست همانجایی نشسته که باید بنشیند : با تواضع و فروتنی تمام . امّا حال درویش را باور نمی کنیم .

شمس را می شناسیم . می دانیم با دل و دین مولانا چه کرده است . کاری کارستان ، تا بدان حد که مثنوی معنوی زاده می شود و دیوان کبیر از دل تاریخ بیرون می آید . اینجا ، دیگر عقل جزوی ، آن عقل محاسبه گر که در برابر توکل و رضا ، پای استدلال چوبین را به میان می کشد و حال بسط را ضایع می کند ، رنگ می بازد و عقل سرخ سر از پرده بیرون می آورد .

آزمودم عقل دوراندیش را  / بعد از این دیوانه سازم خویش را  

زین خردجاهل همی باید شدن / دست در دیوانگی باید زدن

می دانیم که سماع در مکتب شیخ ابوسعید ابوالخیر خوراک روح است و البته در مکتب خواجه قُشیری نه . او رضایتی به این امر نداشت . می دانیم سماع نهایت وجد است . دور فلک و گردش آسیاست که نور در آن آرد می شود و جان شیرین از آن سفره می خورد . می دانیم  «عرفان طریقة معرفت در نزد آن دسته از صاحب نظران است که برخلاف برهان در کشف حقیقت بر ذوق و اشراق بیشتر اعتماد دارند تا بر عقل و استدلال »1 می دانیم « عرفان معرفتی است مبتنی بر حالتی روحانی و توصیف ناپذیر که در آن حالت برای انسان این احساس پیش می آید که ارتباط مستقیم و بی واسطه با وجود مطلق یافته است »2 ، می دانیم عرفان ،  این جوهر ذاتی جانِ جان آدمی ، معبر مطمئنی است برای وصال دوست . پس این ناباوری توجیه ناپذیرمان را چه کنیم ؟ آیا باید همچون مجنون ، ناقه عقل را رها کنیم و پای در وادی عشق    بی تکلف بگذاریم و بانگ برداریم :

وا فریادا وا فریادا  / کارم به یکی طرفه نگار افتادا /

 گر داد من شکسته دادا ، دادا  / ورنه من و عشق هرچه بادا ، بادا

نکند رمز و راز دست یافتن به حقیقت آنچه «هستی » نام دارد گفتة همین شمس بی غروب ما باشد که : « این کار دل است و کار پیشانی نیست »·

پشت میز می نشینیم و کتاب را باز می کنیم . در ضمن خوردن پیتزا ، با چشمی که از پس عینک ریزبین کلمات را به زحمت جستجو می کند ، یکبار دیگر متن را می خوانیم و می کوشیم که باور کنیم . باور می کنیم . سر بر می داریم و به نقطه ای بی نشان خیره می شویم . نه ، دیگر هیچ صدایی نیست ـ جز طنین دل طپش های زمین .

احمد بیگدلی

یزدانشهر

 

زیرنویس

1و2 ارزش میراث صوفیه . عبدالحسین زرین کوب

 

 

یادداشت

با پایان زندگی همشهری این متن ها ادامه نیافت. هر چند که شیفت نوشتنشان بودم و طرح جامعی برای آن داشتم. باشد که عمری باقی بماند و آن را ادامه بدهم

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:3 |

حسرت‌ جزوه‌های پنج ریالی/ احمد بیگدلی


سال‌های 30، در آن شهر بی‌باران کارگری در جنوب، زمانی که هنوز تلویزیون نبود و رادیو هم اگر بود؛ چندان عمومیت نداشت که بشود به عنوان رسانه‌ای فراگیر از آن اسم برد، تنها وسیله‌ی دلخوشی مردمان و مایه‌ی سرگرمی خانواده‌ها، کتاب بود. و البته در آن شهر کارگری و میان خوش‌نشین‌های دست به دهن، کتاب‌های کم حجم پنج ریالی رونق داشت و نه جنایت و مکافات داستایوفسکی یا سه تفنگدار الکساندر دوما و کنت مونت کریستو که بعدها آمد و با خودش داستان‌های پلیسی میکی اسپلین را هم آورد.

در این میان، امیر ارسلان نامدار و ملکه فرخ لقا طرفداران زیادی داشت، درست مثل حسین کرد شبستری با چهل طوطی که البته ارج و قرب کتاب‌های "یوسف و زلیخا" و خضر و الیاس سر جای خودش محفوظ بود و نمی‌شد آنها را با جزوه‌های هفتگی و سریالی "شهرآشوب" یا "دلشاد خاتون" مقایسه کرد. جزوه‌های پنج ریالی که با عکس هنرپیشه‌های معروف آن زمان مثل "مارلین دیتریش" تزیین شده بود. بیشتر مردمان به سبب آنکه کتاب قرآن مجید زینت‌بخش خانه‌هایشان بود و به قصد آنکه علاوه بر سرگرمی، اندکی هم چیز یاد بگیرند؛ خوش داشتند خضر و الیاس با یوسف و زلیخا بخوانند که نویسندگان گمنامشان بدون هیج توقعی با نثری ساده و روان آنها را نوشته بودند.

این داستان‌ها البته ماجرا داشتند، مثل یکی بود یکی نبود؛ ولی قابل تامل و به اصطلاح تفکربرانگیز هم بودند. خواننده‌های ساده دل و باصفای آن روزگار با تصورات ذهنی که داشتند، از جمال یوسف(ع) تصوری خارق‌العاده در خیال خود خلق می‌کردند و آرزوی آنکه شبی او را به خواب ببینند در دلشان بیداد می‌کرد. زلیخا برای آنها مظهر گناهی بود که می‌شد در باران رحمت الهی آن را شست و پیری گناه‌بار را در جانی معجزه‌دار جست و جو کرد. داستان یوسف و زلیخا یا خضر و الیاس و حتی چهل طوطی آن زمان، داستان‌های "تیپیک" بودند. آدم‌های سیاه یا سفید. داستانی که از لایه‌های زیرین برخوردار نبود و حتی به اصطلاح امروز فاقد پیرنگ تلقی می‌شدند و در پدیداری حوادث، توالی رخدادها، سببیت عامل اصلی تلقی نمی‌شد.

داستان با روایتی ساده و بی‌هیچ کنشی گفته می‌شد؛ بی‌آنکه نویسندگان گمنام آنها، مانند ادگار آلن پو، از وحدت تاثیر در داستان باخبر باشند و به اصطلاح بخواهند تاثیر واحدی را به خواننده القا کنند. اما صادق بودند، صمیمی بودند و هیچ قصدی جز معنویت نداشتند. در نوشتن، نگران آن بودند که برداشت‌شان از قرآن اشتباه باشد و خداوند آنها را نیامرزد. آنها می‌دانستند که یوسف، فقط قهرمان داستان نیست، پیامبر است و رفتاری پیامبرگونه دارد. منشی بزرگوارانه و با تشخصی اصیل و الهی.

ما جوان‌های کتابخوان آن روزگار همه‌ی این فوت و فن‌های داستان‌نویسی را بعدها با خواندن "گیله مرد" بزرگ علوی یا "مدیر مدرسه" جلال آل احمد یا "هدیه کریسمس" او.هنری دریافتیم و دانستیم. در واقع آنچه در "امیر ارسلان" جستجو می‌کردیم، رمانس بوده و نه آنکه تعریفی علمی و متقن از رمان و داستان کوتاه، آخر نویسندگان گمنام دوره‌ی جوانی نیازی نداشتند با صنایع داستان‌نویسی آشنا باشند. همین قدر می‌دانستند رمان از گونه‌ی داستان، با روایت منثور نسبتاً بلند و پیچیده‌ای است که به گونه‌ای تخیلی به بازآفرینی زندگی و نمایش شخصیت‌ها و کردارها و اندیشه‌های آنان در محیطی ویژه می‌پردازد.

نمی‌دانستند رمان ترکیبی خیالی است که آفریننده‌ی آن می‌کوشد روش ویژه‌ی خود را در شناخت دنیای پیرامون خویش به شکلی محسوس و به کمک آن بنمایاند. در اینجا اصل صناعتی است که در خلق آدم‌ها و پیرنگ داستان به کار می‌رود تا آدم‌ها تصنعی، یک بعدی و کارتونی جلوه نکنند و داستان به اصل زندگی و اصالت هستی آنقدر نزدیک بشود که باور کنیم با حقیقت آنچه باید باشد(نه آنچه هست)، مواجه هستیم و برای دستیابی به آن کوششی لازم است تا در مقام شهود، هر لحظه به کشفی تازه برسیم و به لذت معنوی و روحی دست پیدا کنیم.

نویسندگان گمنام داستان‌های چهل طوطی، خضر و الیاس و یوسف و زلیخا فارغ از همه‌ی این تعاریف و اصول، داستان‌هایشان را صادقانه می‌نوشتند و هیچ ادعایی هم نداشتند و اکنون در این دوره که تلویزیونی جای آنها را گرفته، هرچند ماهیتاً یک رسانه‌ی سرگرم کننده به حساب می‌آید، اما لابد کوشش تهیه‌کنندگان مجموعه‌های تلویزیونی بیشتر برای جلب منفعت معنوی است و این همان هدفی است که جناب آقای ضرغامی طی سالهای اخیر آنرا دنبال می‌کند و گمان نمی‌کنم ساده از کنار مسائلی بگذرند که به آیین و مقدسات الهی ما لطمه‌ای وارد بکند.

ارائه اطلاعات صحیح و تاثیرگذار، در ضمن ایجاد زمینه‌ای برای سرگرمی مفید و فارغ از گناه، با ترکیبی از معنویت، باید بن‌مایه‌ی ساخت مجموعه‌هایی بشود که بر اساس داستان‌های دینی ساخته می‌شوند. چیزی که در این میان غایب است و در مجموعه‌ای مانند "یوسف پیامبر" برای مخاطب متوقع بلافاصله به چشم می‌خورد، ساده‌نگری و ساده‌ا‌نگاری است. نه از بهره‌مندی از نیروی شگرف تخیل در آن خبری هست و نه پیروی از قوه‌ی ابداع، نوآوری و ابتکار و نه حتی وجود لایه‌هایی برای کشف و شهود که تماشاگر را به وجد بیاورد. چیزی جز یک روایت ساده‌ی تصویری نیست، آن هم با مزاحمت‌هایی که خطاهای موجود در طراحی صحنه، لباس، دکور و حتی انتخاب نابجای بازیگر، آن را مخدوش می‌کند.

آدم‌های بیکار زیادی که در راهروهای تنگ راه می‌روند. دکور شلوغ و پر از نقش‌ها و رنگ‌های تند و دور از تصور، جامعه‌ای چسبان و به شدت رنگین و دست و پا گیر، دکور تنگ و اتاق‌های تو در توی کوچک و بسیار زیاد که تصورش به لحاظ تاریخی و زمان ممکن نیست. این در هم‌آشفتگی آنقدر است که بازی درخشان و فوق‌العاده‌ی "جعفر دهقان" و "مهوش صبرکن" را تحت تاثیر قرار می‌دهد و حسرت بازی درخشان "کتایون ریاحی" را که به غلط انتخاب شده، در مجموعه‌ی "شب دهم" به دل دوستدارانش می‌نشاند.

هرجایی که پای یوسف به میان می‌آید، برداشتی که باید از تعریف و تفسیر رفتار یک پیامبر ارائه بشود، مخدوش می‌شود، انگار یادشان رفته حضرت یوسف پیامبری است پیامبرزاده و نه اشراف‌زاده‌ای راه گم کرده. آنچه مسلم است قرآن کریم داستان یوسف را برای سرگرمی و اتلاف وقت انتخاب نکرده است. قران صراحتاً می‌گوید: "نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القرآن و ان کنت من قبله لمن الغافلین. قرآن مجید فقط کتاب نیست، معجزه‌ی پیامبراکرم(ص) است. نگاه کردن به زیباترین داستان در این کتاب به عنوان سرگرمی یا... شایسته‌ی چنین منزلتی نیست. این داستان در قرآن مجید، هر نکته‌اش برهانی است بر مقامات معنوی آدمی و هر اتفاقی در آن، یا سر منشا واقعه است برای تنبه و بیداری یا تحلیلی است برای عبرت و پند آموزی و... که هیچ کدام از اینها در این مجموعه دیده نمی‌شود.

در مجموعه کتاب‌های با ارزشی که به داستان یوسف و زلیخا پرداخته‌اند، می‌توان به کتاب "اسرار‌العشق" سروده مرحوم "حاج اسدالله ایزد گشسب" متخلص به شمس اشاره کرد که نخستین بار در سال 1303 هجری شمسی در اصفهان به چاپ رسیده است. این کتاب دارای دو منظومه است، یکی درباره‌ی مصاحبه حضرت موسی و خضر علیه‌السلام (احسن القصص). جالب اینکه در اینجا، ما با داستانی مواجه می‌شویم که صورتاً مطابق اصل است و پیرنگ دارد. اما معنا در بردارنده‌ی حقیقتی است که کشف آن چشم گشودن به عالم شهود و درک واقعی آن، عدالت جانفزایی است که روح‌، تشنه‌ی دست یافتن به آن است تا به سرمنزل رضا برسد و آرام بگیرد: "... فما کان الله لیظلمهم و لکن کانوا انفسهم یظلمون. " و مقصود از این داستان‌سرایی یا تفسیرسوره یوسف در آن کتاب، القای تاثیر واحد است و همه‌ی اتفاقات بر عامل سببیت تکیه دارد. به صفحه 38 چاپ سوم(1349) این کتاب نگاه می‌کنیم که در آن ابتلای یعقوب به فراغ یوسف را آورده تا خواننده دریابد همه چیزی در این عالم برهان و دلیلی دارد.


هر بلا و ابتلا بر انبیا / بی‌سبب هرگز نبوده ای کیا
مادر یوسف چو بنیامین بزاد / در نفاسش بود ناگه جان بداد
شیر دادی او به بنیامین ز جان/ تا که شد پور کنیزک یک جوان
آن جوان را چون نبی‌الله فروخت/ مادرش را از جدایی دل بسوخت
بس تضرع کرد و زاری با خدا / هاتفی آواز دادش از سما
تو رسی بر وصل فرزند ای کنیز/ پیش از آنکه پیر کنعان بر عزیز
او شود همدرد تو اندر فراق/ روز و شب گرید ز درد اشتیاق

وقتی خداوند داستان حضرت یوسف را احسن‌القصص می‌خواند، یقیناً سازندگان سریال زندگی حضرت یوسف هم حداقل می‌باید این صفت را در آن به نیکی رعایت می‌کردند و یادشان می‌بود که تماشاگر امروز سیما با دیدن نمونه‌های شاخص و درخشانی همچون مجموعه‌ی امام علی(ع) که حالا دیگر به تقلید از آن برخاسته‌اند، یا "معصومیت از دست رفته"، یا "میوه ممنوعه" ساخته‌ی حسن فتحی، توقعش بالا رفته است و نمی‌توان داستان را به شیوه یکی بود و یکی نبود، ارائه داد.

همانطور که گفته‌ام، هدف از ارائه‌ی احسن‌القصص در قرآن، داستان‌گویی نیست. هر نکته‌اش دلیل و معنایی دارد: "هرگاه اشارت دقیقه که تطبیق معنای قصص با مراتب سلوک، با تطبیق عالم صغیر و کبیر است از کلام الهی استخراج شود، تفسیر به رای نباشد، چه که معنای تحت اللفظ و صورت تنزیل تصرفی نشده، بلکه ذهن انتقال به آن معانی، از الفاظ کرده، بلکه عیناً منظوم شده." بیت: تو ز قرآن این پسر ظاهر مبین/ دیو آدم را نبیند غیر طین
یوسف روح با اخوان قوی و مدارک از کنعان عالم ملکوت به ملک آمده و به سعی اخوان حسود به چاه طبیعت افتاده، تا کاروانی از راه رسد و به حبل‌المتین ولایت از چاهش بر کشند و به بندگی‌اش برگیرند و به عزیز مصر ولایت او را بفروشند و عزیز او را، به زلیخای نفس بسپارد و نفس از هر راهی به درآید تا او را از راه ببرد و اگر او قصدی خواهد به همراهی نفس ظهور برهان رب مانع آید و عصمت، حافظ از فحشا باشد تا بالاخره خود عزیز مصر ولایت شود و مقام خلافت و نبوت و سلطنت حقیقی او را دست می‌دهد."

بنابراین می‌توان گفت چهره‌ی حضرت یوسف‌(ع) وجه‌الله است و رای اثبات نبوت حقه‌ی او، همچون انگشتر حضرت سلیمان نبی(ع) یا شکافتن نیل برای حضرت موسی(ع) و شق‌القمر یا همین قرآن مجید، برای محمد رسول الله(ص). اکنون این چهره، چهره‌ی حضرت یوسف را چگونه می‌توان نشان داد وقتی عین آیت الهی است؟ جمال یوسف دیدنی نیست، رویت شدن است یعنی: "دیده‌ای وام کنم از تو به رویت نگرم/ ز آن که شایسته‌ی دیدار تو نبود نظرم"
باید این دیده شایسته‌ی دیدارش باشد تا بتوان در آن چهره نگریست و مفتون و شیدای آیت‌الله شد و دل از دست داد و همه چنان شد و هست را از دست داد و چاقو بر این هستی فناشدنی گذاشت و دست نفس را از خواهش‌های شیطانی کوتاه کرد. با دیدن این وجه‌الله است که آدمی به عظمت اقتدار پروردگار پی می‌برد و انگشت حیرت به دهان می‌گزد. اینجا دیگر نمی‌شود با اغراق در چهره‌پردازی، بازیگری 10،11 ساله‌ی درشت اندام (که استثنائاً معصومیت بدوی این چهره به دل می‌نشست) یا جوانی به شدت آرایش کرده، آن جمال یکتای یوسف را نشان داد. ما همه از جمال یوسف تصوری آسمانی داشتیم که از طریق همان جزوه‌های پنج ریالی سال‌ها با آن زندگی کرده بودیم و گمان می‌کردیم می‌شود روزی روزگاری آن جمال را با چشم دل زیارت کرد:
"حاش لله ما هذا بشر ان هذا الا ملک کریم"(آیه 21 سوره یوسف)

اعتماد

۱۳۸۷/۰۸/۱۱

 

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:0 |


بخشی از رمان «زمانی برای پنهان شدن»

که در هفته آخر اسفندماه 1387 توسط نشر آگه منتشر شده است.



درآمد

 

 

............................................................. هیچ اتفاقی شگفت نیست ، از آن رو که پیش از این اتفاق افتاده است ـ با همین شگفتی که اکنون وقوعش نامتصور است .

اصل ماجرا ، چند سطری بیش نیست . و من از کس دیگری شنیده ام که ، مجاز به گفتن اسمش نیستم . شاید «میم» ، حرف اول نامش برای نامیدن او کافی باشد . نیست حالا که بیاید و به عنوان شاهد گواهی بدهد . او که از نخستین آزادگان رها شده از بند اسارت بود «مردادماه 1369» ، در پایان اولین شب نشینی با شکوهِ خانوادگی ، در پاسخ سؤال من که : شگفت انگیز ترین خاطره ات را برای من بگو، زمانی دراز و در سكوت به سیاهی شب ، پشتِ پنجره ، خیره ماند . دیرهنگام شب بود . ماهِ کامل ، مدتی پیش ، از پهنای پنجره گذشته بود . و اکنون ، آن وسعتِ محدودِ پشت ِ شیشه ، از ستاره لبریز بود . شب پر از ستاره بود و تاریک بود . صدای آرام و خِپ کردة نفس هایِ خواب زده و پچ پچِ های ملایم ، به تدریج از ما دور می شد .

 گفت : « در اولین درگیری مرزی میان عراق و ایران ، در زمان احمد حسن البکر رئیس جمهور وقت عراق «1347» ، عده ای اسیر می شوند . از جمله جناب سروان ... (مکث کرد. فکر کرد . امِا نامش را به خاطر نیاورد . با صدايي لرزان ادامه داد : ) پزشک بود ، شریف بود ، با آن چشم های قهوه ای پریده رنگ . (برگشت و به من نگاه کرد : ) می دانی ؟ هر دو طرف درگیری فراموشش کردند ، از یادشان رفته بود . یادشان می رود پس از ترک مخاصمه ، آزادش کنند یا تحویلش بگیرند . سروان ، سال ها در یک پادگان متروکه ماند . مانده بود تا وقتی که ما را به اسیری آنجا بردند ؛ جایی در نزدیکی های موصل .* ظاهراً پزشک درمانگاهِ اردوگاهِ تبعیدی هایِ نظامیِ عراق بود .

وقتی برگشت و بار دیگر به پنجره نگاه کرد ، صدایش شکست و در گلو ماند . برای لحظاتی خاموش شد . فکر کردم نباید این سکوت مقدس را بشکنم . اين سكوت مقدس بود زيرا كه  سروان نمرده است تا فاتحه ای برایش بخوانیم ، از یادها رفته . و از یاد رفته ها را با سکوت به یاد می آورند . من که سروان را ندیده‌ام ، تا او را چنان كه بايد بياد بياورم  امِا ميم دیده است ـ با نگاه تیزبین یک دانشجوی سال آخر روانپزشکی که در نخستین روزهای جنگ ، از طریق بهمنشیر ، خودش را به آبادان می رساند . و زمانی بعد ، کمی پیش از شکستن حصر آبادان ، در ضمن عبور از خط محاصره ، دستگیر می شود و به سختی کتک می خورد . مدت ها در بیمارستانی در بغداد ، بستری می شود . اکنون دور از آن ولولة خاموش و سهمگینِ اردوگاه ، سروان را به خاطر می آورَد و می کوشد در این سکوت ظریف و شکننده ، چهره اش را با تمام جزئیاتش در ذهنش باز بیافریند و آن را کامل کند : زخمی اگر هست ، یا خالی روی گونه ، یا پرش بی اختیار گوشة لب ، وقتی مشتش را گره می کرده تا خشمش را با آب دهان قورت بدهد . پس بي‌هيچ ترديدي ، تا وقتی آن چهرة مغموم ، از پس پردة سکوت ، خودش را نشان نداده و کامل نشده ، من ، باید ساکت باشم . مگر نه اینکه  هر بار که داستانی      می نویسم ،  اين بازي ظريف را ، با تمام قواعد و قوانینش تجربه می کنم ؟

 

دو سال بعد میم خودکشی کرد . خودش را با سم کشته بود . گویا از دردی مهلک و ناشناخته رنج می برده است . هرچند پزشک قانونی احتمال خودکشی را منتفی دانست ، امّا تحقیقات پلیس به جایی نرسید . علت واقعة مرگ نابهنگام میم،هرگز معلوم نشد و در پردة ابهام ماند .

داستان زمانی برای پنهان شدن ، به تمامی زادة تخیلات من نیست . حاصل گفتگوها ، ويادداشت هاي میم ، خاطرات او و چند قطعه عکس یادگاری است .

من ، راوی هستم . راوی آنچه الهام در گوشم نجوا می کند و آنچه او نوشته و روایت دیگری از سروان را بازگفته است . (عمر کوتاهی داشت . چندان دوام نیاورد که این کتاب را ببیند) یادداشت هایش را دارم ، عکس های یادگاری را و شبح نیلگون سروان را که گاهی می آید ، روبرویم می نشیند و به نوشتنم خیره می‌شود.

 

فصل اول

 

پاييز 1369

 

........................................................ می گویند : « زمان خلق ، لااقل با اولین کلمه که می نویسیم آغاز می شود »* و من ، این کلمه را پیدا نمی کنم . کلمه ای که زنده    می کند و می میراند ، که قادر است سیاوش را به یک نهیب از آتش برهاند و یا نیل را از هم بشکافد ... اکنون و در اینجا : پشت این میز تحریر ، زمان خلق آغاز شده و آن کلمه ، در پشت سایه های مزاحم پنهان شده است ، نیست تا نخستین پاراگراف داستانی را بیافریند که مدت هاست «به حالت نهفته»** ، در ذهنم جولان می دهد . خواب و بیداری ام را در هم می آشوبد و گاهی مرا می ترساند . امّا هربار ، زمانی که همه چیز مهیای نوشتن مي شود ، كلمه آغاز ، مانند اسب سرکشی از دستم می‌گریزد ؛ یال افشان در هوای مه آلود و بارانی که از بوی گیاهان خیس آکنده است . گمش می کنم . حال آنكه این کلمة جادویی می تواند (تجربه های پیشین به من آموخته اند) وردی بخواند و پری خیال داستان هایم را احضار کند  تا مگر ، به مدد او ، برای آغاز این داستان ـ که وعده اش را پیش از دیگران به خودم داده ام ـ مدخل مناسبی پیدا کنم. نمی شود . زمان خلق فرا رسیده است . من ، صدای تیک تاکش را می شنوم . مثل گربه ای آرام نفس می کشد و من صدای نفس هایش را می شنوم .

به باغچه نگاه می کنم ، نیمرخ می نشینم و به باغچه نگاه می کنم و فکر می کنم: « رؤیاهای مرده در من بیدار» می شوند . پشت پنجره ، باد آواز می خواند و برگ‌ها را از باغچه می روبد . جای پای پری رؤیاهایم ، با آن جثة کوچک ، چشم های آبی روشن ، روی برگ های نم آلود پیداست . سبک رفته است و هنوز روسری اش از درخت انار آویزان است .

 

در خواب و بیداری ام که ، ساعت شماطه دار زنگ می زند و الهام در گوشم نجوا می کند . و به ناگهان کلمه : بالا بلند و چهارشانه ، با آن گیوه های ملکی و قبای نیلیِ متقال، از راه می رسد و با خودش آیینه ای می آورد در قاب بلند مفرغي. شمایل تکیدة او ، در آن پیداست وقتی که ، از کوچة گلستان هفتم سرازیر می شود و از مقابل کلیسای وانگ می گذرد تا خودش را به خیابان نظر برساند . می رساند . می ایستد کنار دکة گل فروشی . عرق از لای موهایش سُر می خورد و از ستون فقراتش پایین می رود  ، سردش می شود . قوز می کند و دکمه های بارانی اش را می بندد . یقه اش را بالا می دهد . رنگ درهم گل ها ، چشمش را مي گيرد. خوش دارد شاخة گلی بخرد . فرقی نمی کند ؛ رنگ ها دلنشین تراند تا عطری که هست و نیست و اگر هست در این هوایِ سردِ پیش از باران گم شده است ... مرد جوان ، شاخه گلي جدا مي كند و در زرورق مي پيچد و دستش مي دهد . گلبرگ های نرم مخمل : سرخ . مثل گل آتش ، وقتی از زیر خاکستر می آید بیرون . گرمایی نیست ، باید توی دست هایش ها کند و همانجا منتظر تاکسی بماند . سوار که می شود ، نخستین باران پاییزی با دانه های ریز و تُنُک ، می نشیند روی شیشه جلو . برف پاکن ها قیژ می کنند و کشیده می شوند روی شیشه . به زحمت پس و پیش می شوند و روی سایة عابران و درختان چنار ، خط می اندازند .

سرتاسر خیابان برگ ریزان است : نارنجی ها و قهوه ای تیره در هوا              می رقصند و پایین می آیند .

 

 

ـ بفرمایین، این هم سی و سه پل .

ـ متشکرم .

 



*  ظاهراً میم اشتباه کرده بود . پادگان متروکه یاد شده ، نزدیکی های شهری است به نام العمار ـ نزدیک بصره و نه آنقدرنزديك که در تیررس باشد .

* از باغ در باغ هوشنگ گلشيري

 

**  همان كتاب

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 23:44 |

هو

بنام خداوندگار جمیل

 

 

 

 خانه به خانه

پیشکش به حمید مهرآرا « آسمون»

 

 

 

 

 

در خانه ای بودم، نزدیک شط. نیمی از آن را گلوله توپ ویران کرده بود. شیشه ها فروریخته بودند؛ اما قاب عکس ها هنوز به دیوارها بود. باغچه در نیمة روشن حیاط پر از گل بود. درخت گل کاغذی با گلبرگ های قرمز روشن روی دیوار همسایه یله داده بود. حمید بِشکار که از راه رسید، ساز و برگی زیاد بارش بود. همانجا نشست ـ در نیمه روشن حیاط ـ گفت:« همین اطرافند». و سربرگرداند طرف درگاه آهنی بزرگ. من خواب را از چشم هایم تارانده بودم. ساعت پنج صبح بود و بوی نمِ رطوبت می آمد.

گفتم: « تلفات عقب نشینی خیلی بیشتر از حمله است، این طور نیست؟»

حمید گفت : «می ترسی مگه؟»

گفتم: «خب، کمی».

حرف نزد. با هم رفتیم توی اتاق پذیرایی که سقفش سالم مانده بود و می شد از پنجره هایش حیاط و کوچه را پایید. از اینجا می شد قبل از آمدنشان صداها را شنید.

حمید گفت : « جان به لب شدم  تا خودم رو رساندم اینجا».

هوا تکان نمی خورد. پرده آویخته پشت پنجره، ضخیم بود. باریکة نورِ آفتاب از شکاف میان پرده تو می آمد.

حمید گفت : « مشکل اینجاس. این خونه».

« می بایست بزنیم بیرون».

« بی گدار نمی شه. هوا روشنه. ما رو ببینن، شلیک می کنن».

«اگه محاصره مون بکنن؟»

حمید آهسته خندید. گفت : « ما دو نفرو؟ گمون نکنم صرف بکنه».

هر دو برگشتیم به قاب عکس دخترکی نگاه کردیم که داشت شمع ها را فوت می کرد.

ـ «چهار تا شمع. پنجمی رو که روشن بکنه چهار سالش تموم شده».

مادر، کبریت کشید و داد دستش. دخترک می ترسید. به جای شمع کبریت را خاموش کرد. همه خندیدند. بچه ها جیغ کشیدند.

حمید گفت: « تمام شهر پر شده از قوای غیر منظم. تو هر خونه، سر هر کوچه یکی دو نفر از ما هستن. عراقیام سعی می کنن جون سالم در ببرن. جنگ دیگه».

گفتم: «معنی اش اینه که اگر نکشی، می کشنت».

«فقط کافیه گلوله گیر بکنه».

باز هم به عکس نگاه کردیم.

دخترک، پنجمی را روشن کرد. برگشت توی صورت مادرش و خندید. مادر بزرگ اولین کسی است که هدیه روز تولدش را باز می کند.

ـ «صد ساله بشی دختر».

گفتم: « فقط کافیه گلوله گیر بکنه. اونه که ماشه رو می چکونه و همه چیز تموم می شه. انگار از اول نبوده. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده».

حمید گفت: « این باید پدرش باشه. این طور نیس؟»

« اما خوشحال به نظر نمی رسه».

حمید برگشت و دوباره نگاه کرد به پنجره. گفت : « می تونه مال روزهای آخر باشه. دو یا سه روز قبل از جنگ». بعد گفت:

« هیچ می دونی منم آواره جنگ هستم؟»

فکرش را نکرده بود. اما خودم آواره جنگ بودم و این کافی بود.

حمید چرخید طرف آینه، روی کمد لباس. ترک های به هم پیوسته، صورتش را چند تکه کرده بود. فکر کردم باید از بیست سالگی گذشته باشد. قد و قامت بلندی داشت، با پوستی به رنگ مس، چشم هاش به سیاهی می زد. یک جور قهوه ای تیره. خنده کمرنگی هم بود، روی لبش. یک ماه پیش که در قرارگاه «حمیدیه» دیدمش گمان کردم همسن و سال هستیم. فکر نمی کردم این قدر زود بشکند. حالا نگاهش پیر بود؛ انگار پِی چیزی می گشت و نمی یافت.

حمید به پدر نگاه کرد. گفت: « لابد خبر حمله را شنیده بوده».

گفتم : « و هیچ فکر نمی کرده که جنگ بشود و دشمن همه جای خانه اش را بکاود».

مادر بزرگ گفت : « حالا چه بلایی سرمون میاد؟»

پدر فقط نگاه کرد. نگران خانه نبود. می ترسید وسیله پیدا نکند. مادر گوشه باغچه کز کرده بود روی تکه کوچک گلیم. دخترک توی دامنش نشسته بود.

حمید لای پرده را باز کرد و از شکاف باریک توی کوچه را پایید.

گفت: «چیزی می خوریم و راه می افتیم».

گفتم: « می مونیم شب بشه».

«اقلاً بگذار سر و گوشی آب بدم».

«فرصت نیست».

و نبود. پدر گفت: « تا چمدان ها را آماده می کنیم، یه چیزی بدین این بچه بخوره».

مادر بزرگ گفت : « می رم غذای دیشب رو گرم کنم».

پدر به تلخی خندید. گفت : « فرصت نیست مادر. قابلمه رو بر می داریم برای خودمان. حالا یه قاضی پنیر بگیر بده بخوره».

بعد برگشت به زن نگاه کرد:

« فکر می کنی با گریه، عراقیان رو از خونه ات بیرون می کنی؟ پاشو بهم کمک کن چند تا تکه رخت و لباس برداریم».

مادر با گوشه می نا، اشک هایش را پاک کرد. پدر نگاه کرد، برگشت توی اتاق، از لای شکاف باریک میان پرده، کوچه را پایید. هیچ کس نبود. سایه پیش از ظهر نشسته بود روی دیوار همسایه. بوی نم شط می آمد. آنجا بود. دو کوچه بالاتر. با این همه نمی شد رفت و لنج ها یا بلم ها را دید. نمی بایست آنجا بوده باشند. اگر مانده، عدنانِ دو به چی مانده که پنج تیرش را بعد از سال ها از زیر خاک بیرون کشیده بود و هر از گاهی تیری می انداخت طرف نخلستان.

اولین خمپاره از بالای سرمان گذشت. هر دو دراز کشیدیم میان دو صندلی چرمی، نزدیک به هم. اول قاب عکس افتاد؛ بعد صدا آمد و زمین لرزید. قاب عکس دیگری افتاد و صدا پیچید توی هوا. یورش باد هم بود. ـ که پرده ضخیم عنابی را پس کشید؛ و غبار نشست توی سینه پدر. حمید گفت :

« از پنجره می بینندمان».

صدایش طنین بدی داشت. گفت :

« فرصت خوبی بود که رفت. باید ماند؛ شاید بشود...»

باقی حرفش را گم کرد. من فقط صدای انفجار دومین خمپاره را شنیدم.

« باید میز ناهار خوری را بکشانیم طرف پنجره».

سومین خمپاره فرصت نداد که جابه جا بشویم. بعد باز آرامش بود. اینجا؛ در این خانه نزدیک شط. باد صدای شلیک مسلسل ها را با خودش می آورد. ـ شاید از آن طرف نخلستان. نشستیم روی صندلی ها تا نفسی تازه بکنیم. میز ناهار خوری را کشانده بودیم طرف پنجره. اتاق کمی تاریک شده بود. مثل هوای ابری. حمید گفت: « اینجور بهتر شد.» و چرخید طرف حیاط. بوی غریبی توی اتاق بود، و نمی شد گفت که این بوی غبار است یا تن حمید که قد راست کرده بود و نگاه کرده بود به آینه و از همانجا به تصویر شکسته من لبخند زده بود و گفته بود: «یک تکه از صورتت پیدا نیس. باید همین جاها افتاده باشه». از همانجا بود، از آینه ـ که چرخید طرف حیاط. من دیدمش، داشت خودش را از دیوار بالا می کشید. توی آینه بود که دیدمش. لبه کلاه فلزی نمی گذاشت که صورتش را ببینم. حمید ماند تا غریبه یک پایش را آویزان کرد و بعد ماشه را چکاند. بهت زده ماند و نگاهمان کرد. انگار که بشناسدمان و حالا بعد از چند سال بی خبری، حضور غافلگیر کننده مان را باور نمی کرد. افتاد. صدای سرشاخه های خشک را که در هم خلیدند، شنیدم. برگشتم پشت پنجره رو به حیاط. خمپارة چهارم از بالای سرمان گذشته و جایی دور منفجر شد. دومین عراقی از درگاه آهنی آویزان شده بود که زدم و افتاد توی باغچه، روی گل های زرد. سه تای دیگر هم آمدند که ما زدیمشان. بعد، خمپاره پنجم آمد. مال ما  بود. جسد سرباز و خاک باغچه را واژگون کرد و ناگهان صداها افتاد. می دانستم که دیری نمی پاید و نیم ساعت بعد باز از سر می گیرند. اما می شد در این فاصله با فراغت سیگاری دود کرد. پاکت سیگار پیش من بود. می بایست از زمین کنده می شدم. درد آمده بود و خون نشست کرده بود روی شکمم. برگشتم به آینه نگاه کردم. حمید آنجا بود. میان ترک ها و ریختگی های تازه که نمی گذاشت صورتش را ببینم.

 

یزدانشهر

14/ دی /75

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 23:37 |

»آواي نهنگ» بيگدلي برنده‌ي جايزه‌ي كتاب فصل شد  

 

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

1387/12/18

03-08-2009

10:42:07

8712-09653: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران – تهران                سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

مموعه‌ي داستان «آواي نهنگ» احمد بيگدلي برگزيده‌ي جايزه‌ي كتاب فصل پاييز شد.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه شامل حدود 10 داستان كوتاه با عنوان‌هايي همچون: آواي نهنگ، هانريش پلر و پري چهل‌گيس است كه توسط نشر چشمه منتشر شده است.

به گفته‌ي نويسنده، كتاب يادشده سه و نيم سال منتظر مجوز بوده و انتشارش حدود دو ماه طول كشيده است.

احمد بيگدلي متولد 26 فروردين‌ماه سال 1324 در اهواز، در حال حاضر، ساكن شهرك يزدانشهر در نجف‌آباد اصفهان است.

پيش‌تر، رمان «اندكي سايه» جايزه‌ي كتاب سال را نصيب‌ اين داستان‌نويس كرده است.

هفتمين دوره‌ي جايزه‌ي كتاب فصل ويژه‌ي فصل پاييز 87، روز دوشنبه (19 اسفندماه) ساعت 16 در حوزه‌ي هنري برگزار مي‌شود.

انتهاي پيام

 


 

 

احمد بيگدلي:

در ايران، نويسندگي حرفه‌يي نداريم

    

سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

1387/11/30

02-18-2009

09:32:42

8711-16304: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز

سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

احمد بيگدلي گفت: در ايران، نويسندگي حرفه‌يي نداريم؛ البته نويسندگان شايسته‌اي داريم؛ اما كسي كه مانند همينگوي از راه نوشتن امرار معاش ‌كند، نداريم.

اين داستان‌نويس در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)‌ در خوزستان، بيان كرد: مشكل اصلي حرفه‌يي نشدن نويسندگي در ايران، محدود بودن زبان فارسي است. زبان انگليسي با جوامع بسياري ارتباط وسيعي دارد؛ اما فارسي به ايران و چند كشور اطرافش محدود است. البته اگر آثار ترجمه و صادر شوند، آن‌گاه نويسندگي حرفه‌يي شده است.

او در ادامه كتاب‌خوان نبودن مردم را ديگر علت حرفه‌يي نشدن نويسندگي معرفي و اظهار كرد: مردم ما به كتاب خواندن عادت ندارند؛ براي مثال، كتاب «تا روشنايي بنويس» احمد اخوت با تيراژ 550 جلد به چاپ مي‌رسد، كه با درنظر گرفتن تجديد چاپ سوم به 2200 جلد مي‌رسد؛ حال آن كه ايران نزديك به 70 ميليون نفر جمعيت دارد.

بيگدلي تصريح كرد: مردم راحت‌طلب شده‌اند و با آن‌چه از تلويزيون پخش مي‌شود، قانع مي‌شوند و يا در نهايت، از كلوپ‌ها فيلم مي‌گيرند؛ گويي قرار نيست چيزي ياد بگيرند.



انتهای پیام

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 23:32 |

هو

بنام خداندگار جمیل

 

 .... و باز هم جای خالی او

بدرقه احمد آقالو

 

هنوز اشک هامان بر گونه ها خشک نشده، هنوز وقتی یادمان به جای او می افتد، بی اختیار آه می کشیم که این بار احمد آقالو سربه دنبال خسرو شکیبایی می گذارد و می رود. مرگ او، مرگ احمد این بار تقدیر پیش انداخته نیست، یا خطایی که منشاء اش از سال ها پیش آغاز شده باشد، مرگ او تعریف دیگری دارد و شاید باز گفتن این حقیقت که دست اجل دردانه برچین ماهری است که در تعقیب و گریز روزگار، کار خودش را می کند. و دیگر نیازی نیست که برایت سرکتاب باز کنند و یا خط های زندگی ات را کف دستت رج بزنند یا آنکه به ته فنجان قهوه انگشت بزنی.

خیلی ها نمی میرند. قرار نیست بمیرند تا جای خالیشان باقی بماند و ما برایشان آه بکشیم و اشک را ،که از چشم هامان می جوشد و سرریز می شود روی گونه ها. اشک می جوشد و سرریز می شود روی گونه ها، ذلت آنها، در زیستنی است که با شوق به آن چسبیده اند و از آن دل نمی کنند. باید بمانند و شاهد مرگ با عزت آدم هایی باشند که ندای ارجعی الا ربک را با گوش جانشان می شنوند و راهی می شوند. آخر این جان پاک است که ره به سوی پروردگار جان آفرینش می برد. جای خالی، فقط برای آن است که به یادشان بیاوری. بنابراین نمی توانی آنها را که پیش از وقت مرده اند به یاد بیاوری، زیرا که جایشان خالی نیست.

... و باز هم جای خالی، باز هم باید خاک مزارستان را از سر و شانه ام بتکانم، حیف. خبر مرگ احمد آقالو را اینجا شنیدم: یزدانشهر: زیر نویس فیلم سینمایی شهر پا برهنه شبکه چهار بود که آمد و گذشت. فیلم سیاه و سفید بود، مثل وقتی که سلطان و شبان را می دیدیم. اینجا رودخانه نیست. رودخانة اینجا هم سیاه و سفید است و ما آن را در خواب می بینیم. خواب هایی که رنگی نیستند. ما خواب رنگی نمی بینیم. ما هیچ وقت خواب رنگی نمی بینیم. باید بروم اصفهان، در آن خیابان ساحلی. بنشینم روی نیمکت و باز هم به زاینده رود نگاه کنم و کارون گل آلود را به یاد بیاورم. آن جاری سالیان بسیار که به خلیج ختم می شود ، به دریای عمان و برچشم زن آوارة دریا سورمه می کشد.

اینجا نشسته ام. روی نیمکت و در سرمای هنوز تحمل پذیر خزان. به پرندگان مهاجر نگاه می کنم که معلوم نیست تابستان را در کدام دریاچة عالم گذرانده اند... باز هم باید خاک مزارستانی را از سر و شانه هایم بتکانم که می دانم گوشه ای از آن هم، به نام من مقدر شده است. تا کی باشد جای خالی من که نیستم.

احمد بیگدلی

یزدانشهر

7/9/87

+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 20:57 |