![]() |
![]() |
|
| داستان رمان نقد مقاله |
|
شماره خبر: 100924196826
با احمد بيگدلي داستان نويس و برگزيده كتاب سال
خواستم كج بنشينم و راست بگويم
![]() «نويسندهاي كه در 63 سالگي به شهرت رسيد» اين تيتري بود كه 2 سال پيش وقتي احمد بيگدلي داستاننويس با كتاب «اندكي سايه» به عنوان برنده كتاب سال جمهوري اسلامي ايران برگزيده شد روزنامه جامجم منتشر كرد،
تيتري كه به قول خودش تا آخر عمر در ذهنش ثبت شده و ساعتها به آن فكر كرده و حتي اشك در چشمانش حلقه بسته است. بيگدلي همانطور كه در اين گفتگو تاييد ميكند نمونه كاملي از يك نويسنده شهرستاني است؛ نويسندهاي كه در شهر كوچكي، اطراف نجفآباد اصفهان با كمترين امكانات و به دور از هر جريان و باند و گروهي همچنان مينويسد و خوب هم مينويسد، به گونهاي كه كتاب ديگرش آواي نهنگ نامزد دريافت جايزه جلال آلاحمد هم شد؛ اگرچه نه آواي نهنگ و نه هيچ كتاب ديگري موفق به دريافت اين جايزه نشدند. بيگدلي در جريان اين گفتگو گلايههاي زيادي را طرح ميكند، ازجمله بيمهريهايي كه پس از دريافت كتاب سال نسبت به او صورت گرفت. بخشي از جريان روشنفكري سهم عمدهاي در اين بيمهريها داشت كه وي از آنها به عنوان كاريكاتور روشنفكري و روشنفكري كارتوني ياد ميكند. اما گفتگو با احمد بيگدلي ابتدا قرار بود در منزلش طي جريان سفر به اصفهان انجام شود كه به دلايل متعدد اين امر جامه عمل به خود نپوشيد و ناگزير صداي گرم و به قول راديوييها پرحجم بيگدلي را از راهامواج تلفن شنيديم و براي حدود يك ساعت پاي صحبتهايش نشستيم. گشايش كتاب «اندكي سايه» نوشته شما، با سطرهايي است كه در آن راوي پس از سالها دوست خود را ميبيند و با آن دوست قديمي سفري را آغاز ميكند. اگر موافق هستيد گفتگو را با يك سفر آغاز كنيم، سفري به سالهاي دور و با فاصله زياد بويژه از رمان اندكي سايه و ديگر آثاري كه در سالهاي اخير نوشتهايد. ميخواهم از نخستين تجربههاي نوشتن بگوييد. نخستين داستانم را سال 47 نشريه ادبي فردوسي آن روزگار چاپ كرد؛ اما اين اولين داستان در واقع زاده تلاشهاي بسياري بود كه از دوران دبيرستان شروع شده بود. در آن زمان آنچه را كه نميدانستم، كتاب خوب و خوب خواندن بود. بعضيها خيلي زود به اين دانش ميرسند و عمرشان كمتر تلف ميشود، من اما تا سالهاي نخستين دهه 50، نه تنها در انتخاب كتاب خوب عاجز بودم، بلكه نحوه خوب خواندنم، جاي حرف داشت. تا آمدم به كلبه عمو تام برسم يا «سه قطره خون» و حتي «گيله مرد»، اوقات بسياري را صرف «نادر پسر شمشير» يا «جاسوسه چشم آبي» و «دلشاد خاتون» كردم. بيانصافي است اگر درباره آثار داستاني جواد فاضل و حسينعلي مستعان و س. سالور يا ارونقي كرماني، قضاوت عاجل بكنيم. اين حق آنهاست كه اعتراف كنيم حداقل خواندن و شوق خواندن را به ما آموختند. در واقع با خواندن داستانهايشان چراغي روشن ميشد تا راه را خودمان پيدا كنيم. فكر ميكنم آشنايي شما در همان روزگار دور با م.مويد هم چندان در كار شما بيتاثير نبود؟ بله پس از خدمت سربازي به عنوان معلم روستا راهي لاهيجان شدم و خيلي زود با م. مويد آشنايي پيدا كردم. اين آشناييها ادامه داشت تا شهريور 1360 كه دانشكده هنرهاي دراماتيك را رها كردم و يزدانشهر نجف آباد را براي ادامه زندگي برگزيدم. اين گزينش، حاصل دگرگوني عميق اعتقاديام بود در انديشه و مرام و بايد اعتراف كنم كه 12 سال وقفه را هم در پي داشت تا سال 1372 و نشست ادبي جمعه كه به ياري علي يزداني، حسن محمودي، سيدرضي آيت تشكيل شد و در اين ميان شور و شوق از ياد رفته در من بيدار شد كه ثمره آن نوشتنهاي هفتگيام بود و چاپ مجموعه داستان «من ويران شدهام» در سال 1381 كه توسط ناشر اصفهاني و به سفارش محمدرحيم اخوت بود. در همين چرخه دشوار زندگي و وقفه 12 ساله در نوشتن و تدريس در روستاهاي دور، از تمام جزييات ادبي بيخبر ماندم و آنچه نوشتم 3 داستان به هم پيوسته «تابستان» است كه در مجموعه «آناي باغ سيب» چاپ شده و دو سه سياه مشق كه اندكي سايه از جمله آنهاست كه با چند بازنويسي به سفارش زاون قوكاسيان، نشر خجسته آن را به چاپ رساند و به عنوان بهترين رمان سال 1385 از طرف داوران بيست و چهارمين دوره جايزه كتاب سال برگزيده شد و به اين ترتيب درهاي آسمان به روي من باز شد و بار سنگين نويسنده بودن بر شانههايم قرار گرفت. با توجه به سالهاي طولاني اقامت در شهري كوچك چقدر با عنوان نويسنده شهرستاني كه گاهي براي شما و برخي دوستان به كار ميرود، آشنا هستيد و اين نويسنده شهرستاني بودن چه تفاوتي با نويسنده غيرشهرستاني يا پايتختنشين دارد؟ اين عنوان كاملا درست است، حداقل براي سالهاي نخستين نويسندگي، وقتي شهرت چنداني نداري و ناچاري روزگارت را در خلوت خودت بگذراني. فضا اگر صميمي باشد مثل فضاي خوزستان، اين تنهايي ناشي از شهرستاني بودن كمتر آزاردهنده است. اما وقتي كسي نيست كه با تو صميميتي داشته باشد، بدون غرض و بدون بغض، آن وقت اين شهرستاني بودن ميتواند نويسنده را حتي از نوشتن باز دارد. در مورد چاپ هم نويسنده شهرستاني با مشكل چاپ و پخش كتاب خيلي بيشتر از تهرانيها مواجه است، مثلا مجموعه داستان «شبي بيرون از خانه» و حتي من ويران شدهام كه در سال 81 چاپ شده، با همين مشكل مواجه شدهاند. حتي در مورد اندكي سايه هم با اين همه تبليغ و طي اين 4 سال بايد بگويم ميتوانست نوبتهاي چاپ بيشتر از اين كه الان دارد، داشته باشد. اگرچه نحوه چاپ، حروفنگاري، صفحهآرايي، بدون غلط بودن و جلد چاپ اول و دوم (كه در چاپ سوم گلاسه شد) براي من كه شهرستاني هستم، نهايت لطف بود. شما در كنار نوشتن داستان، فعاليتهايي چون نمايشنامهنويسي براي راديو و تلويزيون را هم تجربه كردهايد. هنوز هم نمايشنامه مينويسيد؟ براي اولين بار سال 1351 براي مدرسه راهنمايي داريوش شوش دانيال نمايشنامهاي نوشتم براساس اين سروده ديوان شمس: «دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر» كه حميد مهرآرا همكار آن سال و رفيق تمام سالهاي بعد از آن، براي نخستين بار و با اين متن روي صحنه رفت. اين اتفاق براي ايشان مقدمهاي بود براي اين كه يكي از بازيگران خوشنام و با سابقه تلويزيون محسوب شوند.
روراستي در اين زمان دير باورترين داستان نانوشتهاي است كه قلم بسياري كسان آماده غلط گرفتن از آن است
پس از آن و از سال 1352 تا 1361 پيوسته با تلويزيون همكاري داشتهام. حدود ده دوازده نمايشنامه و يك مجموعه 4 قسمتي آييني مذهبي «مسلم بن عقيل» براي مركز آبادان نوشتم؛ اما در واقع اين نمايشنامه «دالو» بود كه سال 1356 باعث شهرت فراوان من شد. نمايشنامهاي كه با گروه تئاتر اهواز و زير نظر آقاي جعفر والي كه از تهران ميآمدند، تمرين شد و در آمفي تئاتر دانشكده هنرهاي دراماتيك تهران روي صحنه رفت. به هر حال با همه علاقهاي كه به كار تئاتر دارم، نوشتن داستان را ترجيح ميدهم. به دانشگاه هنرهاي دراماتيك و تحصيل در رشته تئاتر و نمايشنامهنويسي اشاره كرديد. فكر ميكنم داستاننويسي كه تجربه ادبيات نمايشي را دارد و بويژه ديالوگنويسي كرده باشد در مقايسه با ديگران موفقتر است و در كارهاي شما هم ميبينيم كه ديالوگ نقش پر رنگي دارد. براي پاسخ دادن به اين سوالتان بايد با من برگرديد به 10سالگي و بهاميديه كه بخشي از شهرستان آغاجاري است. براي نوجواني مثل من كه شيفته خلاقيت بودم بهترين خوشي، نشستن پاي داستانهاي شب راديو و گاهي نمايشنامههاي راديويي بود. به خاطر اين كه متن راديويي را با گوش ميشنيدم و با ذهنم تماشا ميكردم. شايد باورتان نشود، اما در سالهاي پنجم و ششم دبستان، قصهگوي همكلاسيهاي دوره دبستانم بودم. مسير بسيار طولاني را بايد طي ميكرديم تا از خانه به مدرسه برسيم. سر راهمان همانطور كه در رمان اندكي سايهآمده، درياچه قير بود و بعد يك دره و بعد يك محوطه باز بيدرخت. اين راه طولاني را براي همكلاسيهاي همسايهام، قصه ميگفتم. با آمدن يك تازه وارد، يك شخصيت به داستانم اضافه ميكردم و با خارج شدن يكي از بچهها، او را به سفر ميفرستادم. دامنه قصهام آنقدر گسترش مييافت كه گاهي گفتنش سه چهار ماهي طول ميكشيد. آنچه از راديو شنيده و خيال كرده و از دريچه ذهنم ديده بودم را با داستانهاي پاورقي مجلاتي كه پدرم ميخريد درهم ميآميختم و البته رفتن گاه به گاه سينما هم كمكم ميكرد تا در پرداخت مكان و فضا و آدمها كم نياورم. قصههايم بيشتر شبيه نوشتههاي ژول ورن بود. بعد كه به دبيرستان رفتم ديگر فاصله دبيرستان تا خانه شركتيمان را با دوچرخه ميرفتم و مجالي هم براي داستانسرايي نبود؛ اما خواندن كتاب بخصوص داستانهاي پليسي و بعد داستانهاي عاشقانه، شد خوراك روزانهام. سالهاي زيادي كتاب بد خواندم. كتابهاي كيلويي كه ميرفتم آبادان، خيابان اميري، دو سه كيلويي ميخريدم و ميآوردم اميديه. اينها را گفتم براي اين كه به يك مساله خاص اشاره كنم. نويسندگاني كه بازيگر تئاتر بودهاند يا نمايشنامهنويس، هنگام خلق يك اثر داستاني، اين توان در آنها بدان حد ميرسد كه قادرند آنچه را در ذهن دارند به صورت نمايشي و رعايت ميزانسن به خوانندهشان منتقل كنند و از تاثير ديالوگ و ميزانسن نهايت بهره را ببرند. وقتي هنري جيمز تاكيد ميكند: «نشان بده، فقط نشان بده» نويسنده براي نشان دادن از طريق عمل داستاني بايد تجربهاي در تئاتر يا سينما داشته باشد تا خواننده را در ضمن خواندن، به تماشاي آنچه ميخواند سوق دهد. ديالوگ را نبايد دستكم گرفت. به مجموعه داستانهاي به هم پيوسته «ترس و لرز» ساعدي كه نگاه كنيم، درمييابيم محمل روايت تمام داستان ها، گفتگو ميان آدمهاي داستان است. او حتي از طريق ديالوگ به شخصيتپردازي جامع و كافي ميپردازد و فضاي داستان را خلق ميكند و همراه با زمان آن را چنان نشان ميدهد كه بيهيچ گماني، خواننده خود را در موقعيتي وهم انگيز تصور ميكند و واقعيت زماني و مكاني را از ياد ميبرد. در اين مجموعه زمان، امري مبهم و مكان، معلق در فضاي خيالانگيزي هستند كه از سايه و ترس لبالب شدهاند. ميدانيم كه او با امضاي گوهر مراد، نمايشنامه مينوشته است. به همين دليل داستانهايش بخوبي در ذهن، نمايش داده ميشود. حتي «گدا» كه يكي از بهترين داستانهاي كوتاه اوست بيشتر جنبه روايي دارد تا آن كه از عمل داستاني برخوردار باشد، خواننده، همه را از دريچه ذهنش تماشا ميكند. به اين ترتيب ميتوان پذيرفت كه تحصيل در رشته ادبيات نمايشي در پرداخت ديالوگ و صحنهپردازي و آرايش آدمهاي داستان بسيار موثر است. از طرفي به نظرم زبان غني و شفاف كساني همچون جعفر مدرس صادقي يا گلشيري ناشي از تلاشي است كه درباره ادبيات گذشته ما انجام دادهاند و بر غناي زبانشان افزودهاند. پس به نوعي ميتوان گفت داستانهاي شما مقدار زيادي ريشه در واقعيت دارند تا اين كه زاييده جهان تخيل و داستاني باشند، البته اين پرسش را از آن جهت طرح ميكنم كه در جايي هم گفته بوديد پسربچه رمان اندكي سايه خودم هستم؟ بله واقعا پسر بچه رمان اندكي سايه خودم هستم. هادي و شغلش و مرگش واقعي است. مادرم هم واقعي است. دكتر ايرج آزاده، در بخش سفرمان در حاشيه رودخانه زاينده رود واقعي است. قاعدتا نبايد نام كاملش را ميآوردم، اما ما با هم دوستيم و دوستيمان از چهارده پانزده سالگي شروع ميشود. سفر در حاشيه زاينده رود و الياس چشم آبي هم واقعي است. البته تمام قضايا، شرح خاطرات من نيست. بخش عمدهاي هم ساخته ذهن خودم است، اگرچه بعد از آن كه از طريق همين رمان اندكي سايه با خانواده هادي نيك بر، تصادفا مواجه شدم، دريافتم نازبگم هم واقعي است و منصور نامي هم بوده است. در هر صورت بسياري از اسامي آدمها و نام مكانها را به عمد واقعي انتخاب ميكنم. يكي ديگر از مهمترين مولفههاي آثار شما نثر شاعرانه و زيباست، به گونهاي كه در كارنامه شما هرچه جلوتر ميرويم مثل آناي باغ سيب اين نثر شاعرانه پر رنگتر ميشود. تا چه اندازه اين نثر آگاهانه و عامدانه است و تا چه اندازه غريزي؟ بيشتر شايد غريزي باشد. در داستان «و چشمهاي در آينه» كه ازجمله داستانهاي نخستينام محسوب ميشود كه حدود 32سال پيش نوشتهام زبان، زبان شاعرانه است؛ هرچند وقتي زبان اين داستان را كه متعلق به مجموعه شبي بيرون از خانه است، نگاه ميكنم ميبينم، يكدست و روان نيست و لغزشهايي دارد، اما به قول شما به شعر نزديك است و در آناي باغ سيب فكر ميكنم به كمال ميرسد. در واقع اين مجموعه، تلاشهاي نويسندهاي به حساب ميآيد كه ميكوشد در ساحت داستاننويسي جايي براي خودش باز كند و به تكنيك و فرمي برسد كه پيش از اين نبوده. يك جور سرگشتگي و حيراني، اين را هم بگويم كه برخلاف تصورم اين كتاب غريب افتاد. در آواي نهنگ و رمان «زماني براي پنهان شدن» غريزي بودن نثر شاعرانه تا بدان حد برايم مسجل شد كه با همه تلاشي كه انجام دادم، نتوانستم از حيطه اقتدار آن بگريزم و حالا كه دارم رمان «گنجشكها در حياط» را مينويسم از ياري گرفتن از شعر هيچ ابايي ندارم. البته من فكر ميكنم اين نثر شاعرانه به انتقال آن حس قوي نوستالژيك كه در آثارتان وجود دارد خيلي كمك ميكند يا بهتر است بگويم يك نگراني پنهاني در داستانهايتان وجود دارد كه ميخواهم دليل آن را از خودتان بپرسم؛ آقاي بيگدلي چرا اين نوع روايت و اين نگراني و حس نوستالژيك در سطرهاي شما ديده ميشود؟ باور كنيد در عين حال كه اين نكته كاملا برايم روشن و قطعي است، علتش را نميدانم. فقط حساش ميكنم. مثل خوابي كه ديدهام و تكههاي اصلياش را فراموش كردهام: روياي نيمه تمام. سرخط اين حس را اگر بخواهم به طور كامل شرح بدهم، طولاني ميشود. پس به آنچه باور دارم مختصر اشاره ميكنم. اين حس قوي نوستالوژيك، به گذشته دور من باز ميگردد. اگر قضيه بايزيد بسطامي را كه درباره ظهور شيخ حسن خرقاني آن هم يكصد سال بعد از خودش با كنيه ابوالحسن به مريدانش وعده ميدهد (در مثنوي معنوي شرح كامل آن آمده)، باور داشته باشيم، بايد حس من از آن گذشته باخبر باشد، تا اندازهاي كه: از نيستان چون مرا ببريدهاند، از نفيرم مرد و زن ناليدهاند و من درونيام، تحتتاثير اين حس، احساس دور ماندن و غربت ميكند. نميدانم چرا اغلب اوقات فكر ميكنم اين من گم شده است. بعضي وقتها كه خواب ميبينم، اغلب اوقات خواب كوچه پس كوچههايي را ميبينم كه در واقعيت نديدهام. در داستان «ذهن دوم» سعي كردهام به اين من گمشده بپردازم و شرحي برايش تهيه كنم. اين كه ميگوييد حس قوي نوستالوژيك، درست است. در اغلب آثارم وجود دارد. در جايي يادم است به تيتر روزنامه ما (جامجم) اشاره كرده بوديد كه در ارتباط با شما و جايزه كتاب سال بود: نويسندهاي كه در 63 سالگي به شهرت رسيد چقدر اين تيتر را قبول داريد و اگر پاسخ مثبت است، فكر ميكنيد چه عواملي در اين دير به شهرت رسيدن نقش داشته است؟ البته در ابتداي همين گفتگو به نمايش دالو اشاره كردم و گفتم كه واقعا با آن شهرت خوبي پيدا كردم. آن موقع زمزمه دالو بالا گرفت و نزديك بود بالانشينهاي آن زمان بيايند و به اصطلاح كارا زير پر و بال خودشان بگيرند و من نميخواستم زير بليت كسي باشم. از بدنامياش ميترسيدم. شهرت براي يك جوان شهرستاني گاهي بسيار خطرناك است و به هر حال اين شد كه آن فرصت را از دست دادم و البته واقعا هم متاسف نيستم. تاسفم بابت عمري است كه اجازه دادهام بخش بسيار خوبش تلف شود. وقتي آن تيتر را در روزنامه جامجم خواندم، عميقا متاثر شدم و به گريه افتادم (كودكيام هميشه همراه من است) واقعيت داشت. تلخ نبود، زيرا عاقبت پيلهام به پروانه تبديل شد. اما آن 15 سال عمر تلف شدهام را به ياد آوردم و دلم سوخت. از طرفي هم نميخواهم تندتند بنويسم و جاي خالي كتابهايم را در كتابخانهها پر كنم. اگر ميشد كه آهسته بنويسم و زياد بنويسم خوب بود، اما نميشود. اعلام نام شما به عنوان برگزيده كتاب سال از سوي برخي، چندان مورد استقبال قرار نگرفت و حتي بعضي كتاب شما را مغرضانه مورد نقد و حمله قرار دادند ؛ به نظر خودتان چرا اين موضعگيري رخ داد؟ تاسفبار بوده و هست، همه آن نقدها را دارم. حتي مطلبي كه آقاي بينام و نشاني تحت عنوان زندگينامه فلاني در سايت گذاشته است. يا نقدي كه در «ادبيات داستاني» تحت عنوان نوزاد عجيبالخلقه چاپ شده بود. بعضيها براي مشق نقد ادبي، ديواري كوتاهتر از من پيدا نميكنند. حالا بماند كه نقد، براي خودش تعريفي دارد، تعريف دقيق و كامل. يكي از آنها حداقلش اين است كه به متن بپردازد و سوادش را هم داشته باشد و اين كه به قول آقاي محمدرحيم اخوت، حداقل يك زبان زنده دنيا را هم بداند. از نقدها، رنجيده خاطر نميشوم، حتي وقتي ميبينم نويسنده آن مشق، اسم نداف رمان اندكي سايه را يك اسم يهودي صهيونيستي خيال كرده است، يا وقتي بدون هيچ دليل منطقي و مستدلي، مرا مقلد بورخس قلمداد ميكنند، متاسف ميشوم. حقيقتش اين است كه دلم از اين بابت نميسوزد، بلكه بيشتر معذب ميشوم كه چرا خودشان را خسته ميكنند و از كلمه به عنوان نيشتر استفاده ميكنند نه براي آن كه دمل چركيني را بريده باشند يا براي اين كه كمكي كرده باشند؛ نه، نيشتر ميزنند تا شايد نالهاي بشنوند و لابد دلشان خنك شود. بگذاريد راحت بگويم كه من، حاصل زحمت نويسندگان پيش از خودم هستم. آنچه ميدانم و نيروي خلاقهام از آن ناشي ميشود، نتيجه رنجي است كه ساليان بسيار هدايت، چوبك، گلشيري، ساعدي، ايوبي و ابوتراب خسروي و ديگران تحمل كردهاند. كتابهاي آنها را خواندهام و كتابهاي بسياري از نسل جوانتر از خودم را و هر تكه از جوهر وجود آنها به من منتقل شده و مرا ساخته و استعدادم را به فعليت در آورده است. مخاطب نويسندگان بسياري بودهام و هستم؛ حتي بسياري كه زبانشان را هم نميدانم و از راه ترجمه آثارشان را ميخوانم. هر كلمهاي كه روي كاغذ ميگذارم، به انتخاب آنهاست. هيچ روشنفكري مغرض نيست. مگر روشنفكران كارتوني و كاريكاتور روشنفكراني كه چراغشان ديري است خاموش شده است. خيلي دوست دارم در اين گفتگو هرچند كوتاه و گذرا بتوانم به تمام آثار شما بپردازم. پس اجازه دهيد درباره زماني براي پنهان شدن سوال كنم. در اين كتاب ما با نويسندهاي روبهرو هستيم كه خيلي خوب جنگ را حس و تجربه كرده است. اين حس نزديك و تجربي بودن اثر از كجا سرچشمه ميگيرد؟ اگر اشتباه نكرده باشم، استيفن كرين نويسنده رمان «نشان سرخ دليري» كه به شهرت هم رسيد جنگي را كه شرحش به آن خوبي در رمانش آمده، نديده بود. من هم جز يك دوره 4 ماهه اول خدمت سربازيام، تفنگ را لمس نكردهام. براي من جنگ عراق عليه ايران، همان معني را دارد كه در رمان زماني براي پنهان شدن آمده است. يعني چون خوزستاني بوديد بايد براي جنگ هم مينوشتيد؟ ببينيد، اين كه چرا اصولا با چنين ديدگاهي و نداشتن تجربه البته تجربه شركت در همين جنگ رمان زماني براي پنهان شدن را نوشتهام، براي خودش دليل دارد. نوشتن نه از سر اجبار بود و نه اين كه ميخواستم من هم در رده نويسندگاني قرار بگيرم كه ادبيات جنگ، از مجموع نوشتههاي آنان فراهم آمده است. يك جور نياز باطني و احساسي بي نام و نشان و شايد خوزستاني بودنم، يا اين كه در زمينه ادبيات جنگ، داستاني بيشعار و توجيه خلق كرده باشم، مرا وا داشت تا اين رمان كوتاه را بنويسم. از طرفي يك جور خود آزمايي هم بود كه رمان بعديام، از اندكي سايه، قويتر و بينقصتر باشد.
من، حاصل زحمت نويسندگان پيش از خودم هستم.مخاطب نويسندگان بسياري بودهام هر كلمهاي كه روي كاغذ ميگذارم به انتخاب آنهاست
به اين ترتيب رمان دومم را به جنگ اختصاص دادم و براي اين كه اين جنگ را به مفهوم واقعي اش حس كنم، مراحلي را طي كردم. بار اول كه آقاي محمدعلي فارسي (باز هم اگر حافظهام گولم نزده باشد) مجموعه فيلمهاي آرشيوي را با مستندات بازسازي شده، در هم ادغام كرده و مستندي بسيار عالي از همان روزهاي نخستين جنگ پديد آورد كه از شبكه دو سيما پخش شد و من آن را ضبط كردم و بارها ديدم و البته خودم هم جغرافياي منطقه را كاملا ميشناسم؛ مدتي هم براي بنياد شهيد اصفهان به ويرايش خاطرات آزادگان پرداختم. هدفم درك و درگير شدن با عينيت تلخي بود كه از جنگ و اسارت بر آنها گذشته بود. ميخواستم در نوشتن رمان، از تلخي رنج و آنچه بر سربازان دلير اين آب و خاك و آن شور سر باختن، آمده تاحد چشيدن درد، پيش بروم. در پرداختن به طبيعت و توصيف وضعيت هم اندك مهارتي داشتم، در نتيجه اينها همه به هم آميخته شدند و باورم شد كه بودهام. كتاب آواي نهنگ نوشته شما نامزد دريافت بزرگترين جايزه ادبي كشورشد. جايزهاي كه هم به لحاظ مالي و هم به لحاظ داشتن نام بزرگي چون جلال آلاحمد گرفتن آن ميتواند يك اتفاق براي هر نويسندهاي باشد. درباره آواي نهنگ و چگونگي انتشار آن و انگيزهاي كه باعث نوشتنش شد براي ما بگوييد؟ با اين سوالتان آن استرس كهنه، كه 20 سالي است نيشش را در قلبم فرو ميكند، دوباره به سراغم آمد. آيا بايد از 39 ماه انتظاري كه «آواي نهنگ» براي دريافت مجوز تحمل كرد بگويم؟ و نيت خير جناب دكتر پرويز معاون فرهنگي وزارت ارشاد كه عاقبت شامل حال اين مجموعه شد؟ اين مجموعه اصلا مشكلي نداشت، چون پس از صدور مجوز اصلاحيهاي هم داده نشد. بايد اتفاق ناخواسته و پيشبيني نشدهاي رخ داده باشد كه از آن بيخبرم. به هر حال كتاب منتشر شد و چشمه در حق آن سعي خودش را كرد. 139 صفحه دارد با طرح روي جلد بسيار خوب. از 18داستانِ اين مجموعه ميتوانم به داستانهاي: قزداستان پري چلگيس، هانريش اولر، آواي نهنگ، ذهن دوم، يك اتفاق خيلي ساده و داستان بسيار كوتاه جنگ، اشاره كنم. اين مجموعه را همراه با مجموعه آناي باغ سيب و رمان كوتاه اندكي سايه، دوست سينماگرم زاون قوكاسيان به 3 ناشر تهراني سپرد تا حداقل در پخش وضعيت بهتري از دو مجموعه پيشينام پيدا كنند. اما جايزه آلاحمد؛ همان طور كه گفتيد، گرفتن آن ميتواند يك اتفاق براي هر نويسندهاي باشد. براي من هم تمام مزاياي اين جايزه يك اتفاق بزرگ به حساب ميآيد كه خانوادهام را نيز در برميگيرد، وقتي ميگويم خانوادهام، پاسخ به بزرگواري آنهاست كه همه شرايط را براي نوشتنم فراهم ميكنند؛ از گذاشتن نوار توي ضبط تا قرصهاي روزانه كه ميآوردند با يك ليوان آب و ميماندند تا بخورم و مراقبم هستند تا آسوده بخوابم. اما افسوس كه برگزاركنندگان اين جايزه هيچ نويسندهاي را به عنوان برگزيده معرفي نكردند. اما به عنوان آخرين پرسش ميخواستم درباره جلال آلاحمد بپرسم و نگاه شما به آثار او و اگر هم خاطرهاي مشترك از او داريد براي ما بيان كنيد؟ نه، خاطره مشترك ندارم. من از آن دسته نويسندگاني هستم كه فرصت ديداري با شاعران، نويسندگان و فيلمسازان مورد علاقهام را نداشتهام. آيا باورتان ميشود كه هرگز تنها سفر نكردهام؟ نه پولش را داشتم و نه روياش را كه بردارم با خانواده راه بيفتم بروم در خانه بيضايي كه آنقدر حسرت ديدنش را خوردهام؛ يا همين مرحوم آيتالله بهجت، كه ميگويند با عالم غيب در ارتباط بود. نه فرصت ديدن هوشنگ گلشيري برايم پيش آمده و نه شاملو كه بسيار كسان اهل قلم به ديدنش رفتهاند و از پرتو او، چراغشان روشن شده است. نه در آن دور و نه در اين نزديكي، به ظاهر، با آلاحمد نبودهام، آلاحمد را با «خسي در ميقات» و داستانهايش ميشناسم. نويسندهاي بشدت رئاليست و صادق؛ آنچه از او و نوشته هايش در من رسوب كرده و باقي است، روراستي با خواننده است و تبعيت از همان خصلت نويسندگاني كه ميشود نويسندگان دوره هدايت لقب داد: ساده نويس، جامعهگرا و منتقد. جلال آلاحمد يك ناقد سختگير جامعه و سياست است. باج هم نميدهد. به قول ضربالمثل معروف اگر كج نشسته براي اين است كه راست بگويد و شيرين بگويد. بنابراين اگر نه تمام، اما بخش مهمي از نوشتههاي جلال، به خاطره مشترك «من» و «نوشتن» برميگردد. فكر ميكنم رو راستي، بله روراستي در اين زمان، دير باورترين داستان نانوشتهاي است كه قلم بسياري كسان آماده غلط گرفتن از آن است. سينا عليمحمدي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 22:40 توسط احمد بیگدلی |
|
|
جلال به روايت بيگدلي
نويسنده: سينا علي محمدي
نويسنده اي كه 4 دهه نوشتن و تنفس در هواي تازه ادبيات را تجربه كرده و كتاب آواي نهنگ اش نامزد دريافت دومين دوره جايزه جلال آل احمد بود . احمد بيگدلي ميهمان روزنامه جام جم بود ، اما نه به صورت حضوري بلكه اين ميهماني به لطف اختراع «گراهام بل » انجام شد و ما تنها صداي پر حجم و مهربانش را از آن سوي «نصف جهان» مي شنيديم. اما روايت بيگدلي از آل احمد و روزگار سپري شده مردم سالخورده، در نوع خودش كم نظير است؛ بيگدلي مي گويد: من از آن دسته نويسندگاني هستم كه فرصت ديداري با شاعران، نويسندگان و فيلمسازان مورد علاقه ام را نداشته ام. دولت آبادي، بيضايي، گلشيري، شاملو و حتي آيت الله بهجت كه تشنه ديدارشان بودم، هرگز فرصتي نشد كه ببينم. آل احمد را با «خسي در ميقات» و داستان هايش مي شناسم. نويسنده اي بشدت رئاليست، و صادق ؛ آنچه از او و نوشته هايش در من رسوب كرده و باقي است؛ روراستي با خواننده است و تبعيت از همان خصلت نويسندگاني كه مي شود نويسندگان دوره هدايت لقب داد: ساده نويس، جامعه گرا و منتقد. بيگدلي در ادامه سخنانش به سختگيري جلال در نقد و خوانش اثر اشاره مي كند و مي گويد: جلال يك ناقد سختگير جامعه و سياست است. باج هم به كسي نمي دهد. به قول ضرب المثل معروف اگر كج نشسته براي اين است كه راست بگويد و شيرين بگويد. با اين حساب، اگر نه تمام، اما بخش مهمي از نوشته هاي جلال، به خاطره مشترك «من» و «نوشتن» برمي گردد نه آن كه او را ديده باشم يا در كنارش ساعت ها گفتگو كرده باشم. اما پايان سخن بيگدلي هم به نوعي با جلال و نگاه صادق او مرتبط است و مي گويد: فكر مي كنم «روراستي» بله روراستي در اين زمان، دير باورترين داستان نانوشته اي است كه قلم بسياري كسان آماده غلط گرفتن آن است. گفتگوي مشروح ما با اين داستان نويس توانمند كشورمان را مي توانيد در روزهاي آينده بخوانيد. □ |
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 22:36 توسط احمد بیگدلی |
|
|
با سلام خدمت عزیزان همراه وبلاگ من.
بعداز مدتها دوباره به روز شدم. امیدوارم مطالب جدید جبران تأخیر را بکند. از نظرات شما بسیار خرسند شدم. خوشحالم که فراموش نمی شوم. از شاگردان قدیم و جدید و دوستان از یاد رفته متشکرم. در ضمن تماس گرفتن شما با من چه اشکالی دارد. در این شهرک دور افتاده از همه جا بی خبر، تنها ارتباط من با بیرون شما هستید. رمان زمانی برای پنهان شدن و آوای نهنگ و .... راستش خودم هم گیر نیاوردم. کاری از دست من بر نمی آید ولی سعی خودم را می کنم و با ناشران تماس خواهم گرفت. به امید روزهای بهتر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 10:33 توسط احمد بیگدلی |
|
|
واهمة نوشتن نقد و نظری اجمالی بر تولد و حیات ادبیات انقلاب
یک بی هیچ تردیدی انقلاب اسلامی ایران ، با هر نوع استنباطی که از آن داریم ، واقعه ای است که در یک برهه زمانی خاص رخ داده و بی گمان هم به لحاظ تاریخی و هم زیر ساخت اجتماعی و نحوة شکل گیری اش ، در جهان اتفاقی شگفت و بی نظیر بوده و هست . تحلیل گران سیاسی و اطلاعاتی نظام پیشین ، منتظر یک چنین واقعه ای با چنین ابعاد گسترده ای نبودند . از طرف دیگر ، جبهه های فعال سیاسی و روشنفکری مخالف رژیم سابق ، که به شیوه های مختلف با نظام پیشین درگیر و متحمل صدمات سهمگینی شده و ضمن آن ، تجربه ها اندوخته بودند ، در برابر شتاب فزاینده و نوع مناسبات اجتماعی و طبقاتی درگیر انقلاب ( به عنوان نمونه : همیاری دانشجو و روحانی ) ، در نخستین گام ، از تعریف و تبیین واقعة در شرف انجام ، وا ماندند و خود نیز به ناچار با سیل خروشان مردمی همراه شدند ـ اگر چه گروه ها و جبهه های مورد نظر ، در حساس ترین لحظات و بحران ها ، با جد و جهد و تعلق خاطر ـ به پاس حضور مردم ـ در باروری و تسریع انقلاب کوشیدند ، اما پیش نیفتادند . آنچه روی می داد ، در ابتدا ، گمان می رفت نهضتی اجتماعی ـ سیاسی است و منحصراً برای سرنگونی شاه پدید آمده و با یک رفرم به پایان می رسد . اما شور و هیجان عمومی ، آن را به طرف انقلابی آرمانی و اعتقادی سوق داد که جز امام خمینی (ره) ، بسیاری کسان را غافلگیر نمود و حتی نسبت به اعتبار و دوام آن به تردید وا داشت . در نگاه اول آنچه روی می داد ، در سطح جریان می یافت ، اما آنکه به تنهایی و در کمال اقتدار به آن عمق می بخشید ، حضور بلا منازع و ژرف اندیش امام بود . بنابراین تصور شکست و احتمال کودتا ، برای توده مردم ساده و عام ، اما خوش قلب ، امری محال بود . زیرا جنبش از نظر آنان ، نه یک حادثه ، بلکه امری الهی بود و حضور شخص امام و وجه روحانی ایشان ، به این تفکر ، قوتی خلل ناپذیر می بخشید . و از جانب سایر مردمان سیاسی و با تجربه هم هیچ نیرویی نمی توانست به انقلاب مردمی خدشه ای وارد سازد ، زیرا تکیه گاه آن مردم بودند . از طرف دیگر، تفکر آرمانی انقلاب به صورت خورشیدی فروزان در جهان اسلام طلوع کرده بود و می توانست تا اقصا نقاط جهان پیش برود و دل های پریشان و ستم دیده را مجتمع سازد . شاید یکی از دلایل یورش سبعانه عراق به ایران ، بلافاصله پس از پیروزی انقلاب ، از میان برداشتن همین تفکر آرمانگرایانه و رهایی بخش بود . در تمام طول مبارزات و تا رسیدن به لحظه پیروزی ، تمامی طبقات اجتماعی دست در دست یکدیگر داشته و از شعار واحدی پیروی می کردند . دلها از شادی می طپید و چشم ها از شوق و امیدواری پراز اشک بود .
دو اگرچه در طول انقلاب ، از آغاز تا به ثمر رسیدن آن ، با همه فراز ها و نشیب های آن ، اعتقاد به وحدت کلمه ، همه را متحد ساخته بود . اما تصور می شود که در طول مبارزات و بعد از آن ، دو نوع نگاه و برداشت ، همزمان در حال شکل گیری و نهایتاً عرض اندام بود . نگاه اول ، متعلق به گروهی بود که خواهان انقلاب ایرانی اسلامی و کاملاً دموکراتیک بودند . و نگاه دوم ، به گروهی تعلق داشت که به انقلاب ، به صورت انقلاب سیاسی دینی ی در هم آمیخته ای که از پانزده خرداد 42 مفتوح مانده و فرصت تبیین کامل آن پیش نیامده بود ، توجه داشت ولی بلحاظ ریخت شناسی و پروسه تاریخی انقلاب ، جز بیانات امام خمینی تعریفی نمی شناختند ، بنابراین به صورت غریزی و با نگرانی در برابر نگاه اول موضع گرفته و آن را به عنوان تفکری روشنفکرانه ، لیبرال و احتمالاً غرب زده رد کردند . و از اینجا به بعد و تا پایان بحران انقلاب و تثبیت کامل آن ، کلمه ناسازگار و چند معنایی « روشنفکر » در برابر کلمه «متعهد » ـ قرار گرفت . اگرچه بسیاری از این کسان ؛ یعنی روشنفکران ، بخش عمده ای از رنج دیدگان نظام سابق و از فعالان حاضر در صحنه را تشکیل می دادند . اما به سبب آنکه مبادا انتقاد و بیانات اصلاحیه آنان با شیوه تفکر گروهک های سیاسی مخالف و بعد اً مسلح ، اشتباه نشود ، به آرامی و نه از سر میل و رغبت کنار رفتند و یا ناخواسته مهاجرت کردند و تا پایان سالهای بحران سکوت اختیار نمودند . این گروه ، توانایی های لازم و تجارب فراوان برای نوشتن در اختیار داشتند . در میانشان نویسندگان و شاعران برجسته ای که طعم تلخ رنج را چشیده بودند ، کم نبود . از جانب دیگر ، یعنی متعهدان نو قلم نیز انتظاری نمی شد داشت . زیرا شور انقلاب و بلافاصله جنگ ، فرصت لازم را از دست آنان ربود . انتشار مجلات بیشمار و نوشتن داستان های کوتاه و یا بلند و حتی امکان چاپ آسان هم ، این خلاء را پر نکرد . زیرا نوشتن مقوله ای خاص و بسیار دشوار است . آموختن لازم است و مطالعة همه جانبه و پیگیر با دیدی باز و سلیم . باید آثاری پیشنیان و شاخصان ادبیات معاصر را خواند . باید با آثار نویسندگان سایر ملل جهان آشنا بود . ترجمه آثار برجسته ادبیات غرب در ایران کم نبود و نیست . امّا در آن زمان ـ در اوج بحران ، باباگوریو بالزاک ، بوف کور صادق هدایت و امثالهم از کتابخانه ها و کتابفروشی ها حذف شد و خواندنشان ممنوع گردید . برای نوشتن حتی داستان های توحیدی هم ، باید تکنیک و فرم را آموخت و از شگردهای ادبیات معاصر بهرمند بود زیرا دیگر زمان نوشتن «حکایت» و «متل» به سر آمده و مردم کتابخوان پیش از انقلاب ، با ادبیات معاصر ایران و جهان آشنا بودند و دیگر نمی شد داستان هایی غیر فرمی و یا تکنیکی نوشت با مضمونی شعار گونه و محتوایی پندآموز و بسیار صریح و ساده . در یک مقاسیه بین آثاری که نوقلمان معتقد و متعهد حوزة هنری در آن سال ها نوشته اند و آنچه امروز همان نویسندگان می نویسند ، متوجه می شویم که رعایت فرم و تکنیک چقدر با اهمیت است و نمونه های امروزی چقدر صادقانه و خوش دست اند . این گفته محمدرضا سرشار ، نشان دهنده عین واقعیت و عمق خلاء در دوران بحران و علت پس از آن است : «فرمالیسم در ابتدای پیروزی انقلاب به حاشیه رانده شد ، چون فرمالیسم متعلق به کشور هایی است که رژیم های با ثبات دارند . یعنی هیچ تغییر و تحول اجتماعی شدیدی در آنها ایجاد نمی شود . انقلاب که شد ، همة وجوه ، وجوه اجتماعی بود . یعنی خیلی مسخره بود در مرحله ای که همه به صحنه آمده اند و می جنگند و حرف سیاسی می زنند ، نویسنده ای از چیزهایی بنویسد که ربطی به این جریان مهم ندارد . در کنار جریان های اصلی ادبی در آن سالها ، مکتب تازه ای پا گرفت که آنرا واقعیت گرایی الهی یا واقعیت گرای اسلامی نامیده می شود .» بنا به گفته ایشان : «گروهی از جوانان نسل انقلاب (جوانان انقلابی) ، که شروع به نوشتن کرده بودند ، آمدند و اصولی را برای خودشان استخراج کردند . به عنوان مثال گفتند : رئالیسم انتقادی بلوک شرق براساس اصول ماتریالیسم استوار است . ما این اصول را گسترش می دهیم و مسایل مابعدالطبیعه را نیز در داخل این واقعیت گرایی قرار می دهیم ؟! ! . سردمداران این جریان جدید ، بچه های حوزه اندیشه اسلامی آن زمان و حوزه هنری کنونی بودند .» تصور می شود این ، یعنی حد و حدود محرماتی دست و پاگیر که «روشنفکران» می بایست در آن دوره بحران و اوج جنگ تحمیلی رعایت می کردند تا سوء تفاهمی پدید نیاید . این محرمات برای جوانان انقلابی که در نظام پیشین بزرگ شده بودند هم ، مشکلاتی فراهم آورده و نتیجه آن این گفته ایشان است که : «اگر بپرسید ده تا رمان دهه 80 را که مشخصاً رمان اسلامی (به آن معنا که جریان جدید تعریف کرده بود) نام ببر ، واقعاً من نمی دانم چه باید بگویم ». آیا در دهة هفتاد هم اثری خلق شده که جای تأمل داشته باشد ؟ هرچه هست کوشش های صمیمانه و غیر هنری است . با کنار گذاشته شدن صاحبان نگاه اول که بنا به تعریف تند رو های انقلاب ، نمی توانستند نسل انقلاب تلقی شوند ، در حوزه هنری که نسل انقلاب و مسلمان پدید آورده بود تا «ادبیات اسلامی» را به عنوان یک مکتب پایه گذاری نماید ، عملاً دستشان خالی ماند و هرچه داشتند بلحاظ فنی و تکنیکی کم مایه بود . بنا به گزارش خبرگزاری قرآنی (ایکنا) چهارشنبه 7 آذر ، این گفتة رضارهگذر که به ستاد خبری نخستین جایزه جشن بزرگ داستان انقلاب در میان می گذارد ، تأییدی است بر این موضوع. «کتاب هایی همچون «مدار صفردرجه» ، با آنکه نگاهی موافق با ارزش های انقلابی ندارد ، اما از لحاظ فنی قوی نوشته شده است . بنابراین ما باید از مخالفان خود (؟ !!) ، درس آموخته تا ارزش های انقلاب را در آثاری ارزشمند به مخاطب معرفی کنیم ». پس من نوعی دربارة انقلاب نمی نویسم تا مخالف نظام خوانده نشوم ، زیرا که مخالف نظام نیستم . این یکی از مشکلات عمدة ما در خلق ادبیات انقلاب است . سه اندک زمانی بعد از پیروزی انقلاب ، جنگ روی داد و مجال لازم را برای پرداختن به ادبیات انقلاب از میان برداشت . هرچند خود جنگ هم ، ادبیات خاص خودش را همراه آورد . جنگ آمد و ویرانی آورد ، در عین حال که «حماسه» ، نه در داستان های قدیم و یا در منظومه های حماسی ، بلکه با شور و هیجان جوانان انقلابی در جبهه ها ، تجسمی عینی یافت و بهترین داستان های کوتاه را خلق کرد که در جای خود ، درخشان ترین نمونه های ادبی ایران بشمار می آیند . اندیشمندان نگاه اول و دوم ، نه به عنوان روشنفکران و متعهدانی که رفته رفته با نام حزب الهی وارد عرصه سیاسی و یا ادبی ایران شده بودند ، بلکه مانند دو هموطن در برابر جنگ قد علم کردند و در یک شور حماسی تاریخی ، برادر وار ، شانه به شانه هم داده و نمونه های درخشانی به عنوان ادبیات جنگ خلق کردند . جنگ دیگر نه یک تکلیف ، بلکه یک آیین بود . جنگ فرصت های بسیاری را در همه زمینه ها از مردم ایران گرفت . اما آنچه واقع شد و امروز مورد بحث ماست ، مشخصاً ادبیات انقلاب است ، که نتوانست در بین فاصله زمانی کوتاه پیروزی انقلاب و بعد از جنگ که تبعاتی به همراه داشت ، و دارد خود را عرضه کند .
چهار برای نوشتن در همه حال ، علاوه بر شروط فرعی همچون فراهم آمدن عادت های نوشتن و رفع نگرانی های اولیه ، دو شرط لازم و کافی دیگر باید باشد تا «خلق» و «آفرینش» به مدد الهام و دانسته ها میسر گردد . یکی داشتن توانمندی و آگاهی بر تکنیک و فرم هنری ادبی خلاق رمان نویسی و دیگر : حس عمیق عاطفی از «موضوع» در حد کمال و اشتیاق . در این صورت است که جوشش خود به خودی نیروی خلاق نویسنده از ضمیر ناخودآگاه او بر می آید و به صورت تجلی عاطفی و حسی و در غالب کلمات پدیدار می شود . مجتبی رحماندوست معتقد است «با داشتن توان تکنیکی رمان نویسی و با اعتقاد و حس عمیق جزئی پردازانه از انقلاب ، می توان آن مضمون و درون مایه را در قالب یک رمان قوی به خواننده عرضه کرد» . «موضوع» ، باید موافق روح و روان نویسنده باشد ، باید موافق شرایط دلپذیری باشد که نویسنده برای سامانمندی ذهنش می طلبد تا بتواند خودش را به دست قوة ابداع و تخیلش بسپارد و از آن کام بگیرد . نویسنده باید مطمئن باشد که روی این کلمه یا آن کلمه خط کشیده نمی شود ، علاوه بر آنکه خود نویسنده پایبند معیارهای اخلاقی است . باید از اعمال سلایق شخصی در امان بماند تا آن شور پنهان نوشتن بی دغدغه سر به طغیان بردارد . نگرانی نویسندگانی که آقای رضاسرشار به عنوان نمایندة طیفی خاص از نویسندگان معاصر ، از آنها یاد می کند ، از میان برداشته شود و فضای آکنده از تفاهم و همدلی پدیدار آید . همواره این نگرانی خلل ناپذیر وجود داشته که نمی توان مستقل از این طرز تفکر یا آن طرز تفکر با دستورالعملی خاص ، رمانی نوشت و به چاپ آن امیدوار بود ، نمی توان این نگرانی را نداشت که مبادا « رمانی که نوشته ام» ، ملعبة دست دشمنان قرار گیرد و دشمنی های ناخواسته برانگیخته شود . انقلاب زبان پر تحرک را پیشنهاد می کند و نمی توان در هر صورت از کنار آن گذشت . پس نویسنده در چنین شرایطی دم در می کشد تا زمان مناسب فرا رسد . زمانی که کسی ، کسی را مخالف خود یا ارزش های انقلاب نخواند و فرصت آن داده شود تا به نقد ادبیات انقلاب پرداخته و معایب را از طرف هر دو گروه مورد بررسی قرار دهیم تا راه ادبیات انقلاب ، هموار شود . اصل ، داشتن دغدغه لازم برای نوشتن است . فراهم آوردن مصالح رمان هم می تواند برای دیگران زمینه ساز شود تا به اعتبار صحت و سلامت آن داستانش را خلق کند ، به ویژه نسل جوان نویسنده که توانایی های لازم را دارد ولی آن دوران را ندیده است و باید به منابع معتبر مراجعه کند . تعجب من از این است که کسانی که شاهدان عینی انقلاب بوده (به قول آقای رهگذر : نسل انقلاب و به قول آقای ابراهیم حسن بیگی ، نویسندگان ارزشی) ، اگر فرصت لازم را برای خلق یک رمان ارزشی درباره انقلاب نداشتند ، چرا به ثبت خاطرات خود نپرداخته اند که یقیناً با مجموعه خاطرات مردان سیاسی تفاوت های عمده ای دارد و حسی تر و عاطفی ترند . گمان می کنم این واقعیت را باید پذیرفت که شتاب برای تثبیت انقلاب ، پیش از آنکه ضربه ای ناگهانی و هولناک از سوی دشمن به آن وارد شود ، ترور پیاپی مردان انقلاب و سپس جنگ هشت ساله ، فرصت آن را به نویسندگان کارآمد نداد تا فارغ بال و دور از آشوب های زمانه دست به قلم ببرند. هرچند نباید از تحولاتی که در شعر و نیز داستان کوتاه پدید آمد ، به عنوان نقطه های درخشان ادبیات انقلاب غافل بود .
پنج آینده در پیش روی ماست . دیگر فاصله ها از میان برداشته شده و جز اندکی کژ نگری و یا سوءتعبیر از جانب کسانی که هنوز هم تند می روند ، نگرانی ای وجود ندارد و مطمئناً آثار ماندگاری در راه است زیرا میراث گذشته و امید به آینده از ما ملتی سربلند ساخته است .
احمد بیگدلی یزدانشهر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 10:17 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هنر خط در عرصه ی کربلا
چون اهل حرم «جناح» را بدان صفتا دیدند ، از خیمه ها بیرون دویدند و روی های بشخودند و موهای به پراکندند و پدر و نیای خدای خویش را همی خواندند و می گفتند ای رسول خدای باز آی در نگر؛ این است حسین تو در خاک و خون آغشته . فیض الدموع
مقدمه : عاشورا تنها یک واقعه ای تاریخی نیست ، یک اتفاق عظیم است در پهنه ی تاریخ ، فرهنگ جامعه و هنر . به مناسبت ایام محرم و روز عاشورا ، به گوشه ای از اعتلای هنر ایرانی در عرصه ی دین توجه کنید :
1ـ خط ، شگفت ترین پدیده خلقت ، زبان بی زبان افلاک و قصیده ای ناتمام تاریخ بشری ست که بر چشم می نشیند و از دل می گذرد و به شهود عارفانه ای هستی گواهی می دهد. وجود این هستی بی کران بر مدار نظم ، تناسب و مناظر و مرایای دل نشین استوار است ، و آنچه از ترکیب و تحریر حروف و کلام بر می آید ، زیبایی و کیفیت مطلوب کاربری آن است ـ که ، شریف ترین هنر بصری در جهان اسلام ، خوشنویسی است : صورت خوش ساختن از حروف ، گل و مرغ و پیچ و تاب ساقه گیاهان . وزش باد و انحنای خیال انگیز سرو ، ترکیب هندسی اضلاع و انحنای اعضای آدمی و اندام های جفت در خلقت این زیبایی و کمال است ـ که انسان دل آگاه را به تحسین و تفکر واداشته است . بهره یافتن از این همه نظم و جلال بی زوال ، در خلق هنرهای تجسمی و آن هم در هنر خوشنویسی ، از دیرباز ، در معماری مذهبی سرزمین های اسلامی ـ بالاخص ایران زمین ـ که پیشینه شش هزار ساله در ستودن یزدان پاک داشته ، معمول بوده است . پیش از آن که بر کاغذ نوشته شود ، بر پاره پوستِ دباغی شده نوشته شد ، با سرآغازی از نام خدا ـ از همان دم که نخستین نامه را پیامبر اکرم(ص) به جهت دعوت از پادشاهان عالم نوشت تا دین مبین اسلام را پبذیرند . همه می دانیم که خط پس از تطور بسیار از میخی و هیروگلیف ، تاحیری و انباری به شهر مقدس مدینه آمد و در آنجا به زیباترین شکل تکامل یافت و چنان گسترش یافت که هجده نوع آن را نوشتند . کوشوانی هروی ( متوفی به سال 972هـ .ق) که از خوشنویسان کتابخانه ی شاه تهماسب بوده است ، در مرقع عالی خود در باب پیدایش خط می نویسد : « ... امّا بعد بدان که نزد ارباب تورایخ و اصحاب سیر فرخنده اثر ، و اهالی حدیث خیر و البشر(ع) آن است که ، اول کسی که خط نوشت ... آدم صفی الله بود ... و بعد از آن حضرت ادریس(ع) . لیکن صورت کتابت معلوم نیست که بر چه اسلوب کتاب می شده ، اگر چه مشهود است که کلام به عبارت سریانی و عبری بود ... بعد از آن یعرب بن قحطان از اسلوب معقلی به کوفی آورد ... امّا به دست بانصرت امیر المؤمنین و امام المتقین و یعسوب الدین اسداله الغالب علی بن ابی طالب(ع) تکیمل یافته ... و علامت کتابت آن حضرت بعد از صفا و لطافت آن است که، بر سر الف مکتوب آن حضرت به قدر نیم نقطه شکافی باشد و در هر جا حرفی که در ظهر و بطن صفحه محاذی یکدیگر افتد ، سواد بر سواد و بیاض بر بیاض است » . معلوم است که سندیتی ندارد . امّا نشان دهنده ی این واقعیت است که خط به گمان اهل خط ریشه در آیین و مذهب دارد و به هر حال عطر و بوی آن را همراه خود می پراکند . کامل ترین شیوه ی خوشنویسی ( خط کوفی) فیرآموز نام داشته که پارسیان آن را با تلفیق از خطوط هفتگانه خویش ، ساخته و زینت بخشیدند . هم در اوان حکومت عرب که اصفهان مرکزیت داشت ، خط کوفی اصفهانی در آمیزش همخوان و همنوا با خطوط اوستایی و پهلوی ، در کنار اقلام محقق و ریحان و نسخ و ثلث ـ توقیع و رقاع ، به مدت هزار و دویست سال دوام آورد .
2ـ کاشی ، سنت ماندگار خویش را در همنشینی با کلام خدا نشان داد . خط کوفی که نخستین نسخه ی قرآن مجید و کتیبه ی مساجد اولیه ، بر قواعد استوار آن نوشته شده بود ، با کلام وحی و اسماء متبرکه در آمیخت و بر اساس نظم و ترتیب ، قرینه سازی . علم هندسه ، ارزش خط را معلوم کرد . تزیین مساجد با اقلام خط ، شاخه های پیچک وار گیاهان ، گل و مرغ و انحنای حروف ، با نام های مشجر ، مورق ، مزهر یا موشح ، هم اکنون از جلوه های بصری مساجد اصفهان است که در کمال مهارت و استادی از کار در آمده اند. آنچه در تاریخ آمده این است که خط کوفی ، از قلم جلی و طومار برآمد ـ که مناسب کتیبه نویسی بود . سپس طریقه ی ثلث که بر اساس حرکات دورانی و تقویر نوشته می شود . و دیگر طریقه ی محقق که بسط و سطح بُنمایه ی آن است . و اول کسی که برای خط ثلث قواعد و اسلوبی خاص بنیان نهاد ، ابن مقله ی وزیر بود ـ در اواخر سده ی سوم هجری و آغاز قرن چهارم . مسلم است که هنرمندان توانمند ایرانی با ذوق و شوق فراوان و جذبه ی الهی ، ثلث را به چنان کمال و شوکتی رساندند که دل و دین تماشاگر مؤمن را می رباید و با خود به ضمیر آسمان می کشاند : علیرضا عباسی ، عبدالباقی ، باقر بنّا ، محمد صالح و علیرضا امامی یادگاران آن دوران با شکوه اند . امّا هنوز هم خوشنویسان ثلث نویس در دامان این مملکت حضور دارند و یادآور میراث قدیم اند .
3ـ آنچه ملاحظه شد ـ به اختصار ـ پیوند ناگسستنی خط و مذهب است که صورتگری را نمی پسندید . امّا خوشنویسی نه در قالب ثلث و مشتقات آن باقی ماند و نه در معماری بناهای مذهبی . خط نسخ را که اکثر رساله ها و تذکره ها ابن مقله را واضع آن دانسته اند ، خطی ست که تابع ثلث است، امّا در ایران در قرن یازده و دوازده هجری ، خوشنویسانی چون احمد نیریزی ، آن را به شیوه ای خاص که گویی از خط نستعلیق چاشنی یافته ، نوشت و به آن سر و صورتی سامان یافته بخشید . خط نسخ ، خط قرآنی ست ، خطی ست برای نوشتن کتب و رسالات . از جمله آنکه منتهی الآمال که شرخ واقعه ی خونبار کربلاست به این قلم نوشته شده . همچنین نُسَخ تعزیه . اگر چه نوشتن آن کُند است ، امّا خواندنش آسان است . همین خط است که سر آغازی شد برای راه یافتن خوشنویسی به صحرای کربلا ، البته نه با کثرت و گیرایی خط نستعلیق و شکسته .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 23:49 توسط احمد بیگدلی |
|
|
سر ني در نينوا ميماند اگر زينب نبود
در همین نزدیکی های یاسه چای، همین شهر سامان خودمان، شاعری گرانقدر در زیر خاک مدفون است که به عمان سامانی معروف است. وی کسی است که آنچه را دیده سروده است. به همین دلیل گنجینه الاسرار او در باب کربلا، نتیجة دیدن باطنی اوست که چنین زیبا و بی نظیر از کار درآمده است.
زينب را براي يادآوري و گراميداشت ، محتاج سالروز تولد و وفات نيست . زينب يادآور عاشورا است و عاشورا ، كل يومٍ عاشورا ست . پس آنچه از زينب ميدانيم صبوري اوست در واقعهي عاشورا و آن خطبة فصيح و مقتدارنهاش در بارگاه يزيد . آنچه اكنون ميخوانيد گوشه چشمي است به كتاب « گنجينه الاسرار » عمان ساماني كه حكايت آن دو خواهر و برادر است در آخرين دم ديدار ـ پيش از شهادت امام والا گوهر .
عمان پيش از اين گفتگو صحبتي دارد در بيان عنانگيري خاتون سراپردة عظمت و كبريايي حضرت زينب خاتون سلامالله عليها ، كه آن يكه تاز ميدان هويت را خاتمة متعلقات بود و شرذمهاي از مراتب و مقامات آن ناموس رباني و عصمت يزداني كه در عالم تحمل بار محبت كامل بود و در وديعت مطلقه را واسطه و حامل : سيل اشكش بست بر شه راه را / دود آهش كرد حيران شاه را . در قفاي شاه رفتي هر زمان / بانگ مهلاً مهلاً اش بر آسمان و اين درست زماني است كه امام شهيدان با خداوندگار شهيدان به گفتگوي دروني برخاسته ، با شمشير ذوالفقار و با ذوالجناح به درد دل مشغول است : در مزاج كفر شد خون بيشتر / سر برآور اي خدا را نيشتر . بدين هنگام است كه حضرت زينب دست مياندازد و يال ذوالجناح را چنگ ميزند و عمان ساماني در بيان تعرض آن شهسوار ميدان حقيقت از جهان تجرد به عالم تقيد و توجه و تفقد به خواهر خود بر مذاق عارفان گويد : پس ز جان بر خواهر استقبال كرد / تا رخش بوسد الف را دال كرد همچو جان خود در آغوشش كشيد / اين سخن آهسته در گوشش كشيد كاي عنانگير من آيا زينبي / يا كه آه دردمندان در شبي پيش پاي شوق زنجيري مكن / راه عشق است اين عنانگيري مكن با تو هستم جان خواهر همسفر / تو بپا اين راه كوبي من بسر خانه سوزان را تو صاحبخانه باش / با زنان در همرهي مردانه باش جان خواهر در غمم زاري مكن / با صدا بهرم عزاداري مكن معجر از سر از رخ وا مكن / آفتاب و ماه را رسوا مكن هست بر من ناگوار و ناپسند / از تو زينب گر صدا گردد بلند هر چه باشد تو علي را دختري / ماده شيرا كي كم از شير نري با زبان زينبي شاه آنچه گفت / با حسيني گوش زينب ميشنفت با حسيني لب هر آنچه او گفت راز / شه بگوش زينبي بشنيد باز گوش عشق آري زبان خواهد ز عشق / فهم عشق آري بيان خواهد زعشق با زبان ديگر اين آواز نيست / گوش ديگر محرم اين راز نيست اي سخنگو لحظهاي خاموش باش / اي زبان از پاي تا سر گوش باش تا ببينم از سر صدق و صواب / شاه را زينب چه ميگويد جواب گفت زينب در جواب آن شاه را / كاي فروزان كرده مهر و ماه را عشق را از يك مشيمه زادهايم / لب به يك پستان غم بنهادهايم تربيت بود است بر يك دوشمان / پرورش در جِيب يك آغوشمان تا كنيم اين راه را مستانه طي / هر دو از يك جام خوردستيم مي هر دو در انجام طاعت كامليم / هر يكي امر دگر را حامليم تو شهادت جُستي اي سبط رسول / من اسيري را به جان كردم قبول
احمد بیگدلی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 23:44 توسط احمد بیگدلی |
|
|
معرفی کتاب1
کافکا در کرانه هاروکی موراکامی ترجمه: مهدی غبرایی نیلوفر607صفحه. زمستان1387
حالا این بماند که من شهرستانی ام. نه در کلان شهرـ که در کرانة کوچکی از یک شهرستان زندگی می کنم. به همین سبب کتاب خیلی دیر به دستم می رسد. اما گاهی بخت یارم می شود و از میان کتاب هایی که خریداری می کنم، چند اثر بسیار خوب نصیبم می شود. از جمله همین رمان کافکا در کرانه. داستان مربوط می شود به نوجوانی که نامش کافکا تامورای است، پانزده ساله است که مادرش به همراه دختر خواندة خانواده، پدرش را ترک گفته و رفته است. کافکا هم درست روز تولدش از خانة پدری می گریزد. در حالی که نفرین پدر همچون ماجرای ادیپ شهریار پشت سرش است. او با شتاب به سوی این سرنوشت مقدر شده پیش می رود و راه گریزی از آن نیست. از سوی دیگر شخصیت بسیار غریبی هم در این رمان زندگی می کند که طی یک حادثه، قدرت خواندن را از دست داده و به صورت آدمی غیرعادی درآمده است. او فقط قادر است با گربه ها حرف بزند. آدم های دیگر و نه چندان زیاد هم در این رمان هستند که شخصیت خاص خودشان را دارند ولی هول محور این دو شخصیت اصلی می گردند. ساختار رمان به شکل هزارتوی ادیپی درآمده است که یکی از راه های خروج از این هزارتوی ادیپی در جنگلی نهفته است که سربازهای گمشده در جنگ جهانی دوم، هرگز در آن پیدا نشدند. از اصلی ترین ویژگی های داستان های موراکامی، همین ایدة (هزارتو) است که شخصیت های او پیوسته در جستجوی آنند. به گونه ای که به نظر می رسد ساختار رمان سوررئالیستی است. اما کافکا در کرانه در حقیقت حاوی معماهای متعددی است که به قول خود موراکامی برایشان هیچ راه حلی نشان داده نمی شود. و به جای آن بسیاری از این معماها یکپارچه می شوند و از طریق در هم آمیختنشان، امکان راه حل، شکل گرفته است و برای هر خواننده ای شکل این راه حل، متفاوت است. که البته توضیحش مشکل است. این را خود موراکامی در مصاحبه اش تأکید می کند. در این رمان تأثیر ادبیات کهن ژاپنی، از جمله حضور ارواح زنده و مرده و همچنین تأثیر هزار و یک شب کاملاً مشهود است و همین غلبة رؤیا و کابوس را بر اصل واقعیت نشان می دهد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 23:42 توسط احمد بیگدلی |
|
|
روزها و یادمان ها
تقویم بغلی را باز می کنی ، تقویم رومیزی را یا تقویمی که از دیوار آویزان است . ورق می زنی؛ وقتی پیوسته روزها ، هفته ها و ماه ها را پشت سر می گذاری و عبور فصل ها را از فراز باغچة کوچک خانه ات نگاه می کنی ، می بینی تمام روزهایت را اگر نه ، امّا بیشتر آنها را به نام و نشانی زینت داده اند ـ اگر بشود زینت را به جای کلمة نامگذاری به کار برد تا از شدت این همه روزو هفتة از پیش اعلام شده کاست : روزصنعت و معدن ، روز مالیات ، روز قلم ، روز جهانی مبارزه با مواد مخدر ، روز خبرنگار ، روز پزشک ... پاره ای از روزهای تقویم روزاند ، امّا در عمل به هفته هم می کشد ؛ مثل روزبهزیستی ، که حالا شده هفتة بهزیستی ، هفتة دفاع مقدس روز جهانی کودک .
تقویم را با تصاویری از بهار و تابستان و پاییز و زمستان ورق می زنی ، با عکس های شاداب اکبر عبدی که به ستون درگاهی تکیه داده است و با آن صورت پخمه ، می خندد . مسعود کیمیایی که به زحمت توانسته است بگوید «سیب» . یا پرویز پرستویی که هنوز نتوانسته غبار فیلم «لیلی با من است » را از چهره اش پاک کند . در تقویم های جورواجور دیگر ، به جای این عکس ها ، گل هم هست ؛ گل کوکب وحشی ، یا درختی که زیر بار برف سنگین دارد سر خم می کند . می تواند به جای همة اینها ، شکل و شمایل تبلیغی نقش های کاشی باشد یا اتومبیل پراید که فقط پنج سال ، بی دردسر برایت کار می کند . پیش از این ، سال ها پیش ، نزدیک به سی سال قبل ، روزهای کمتری اسم داشتند که حالا دیگر هیچ نام و نشانی ازشان نیست . مثل روز 21آذر ، روز ارتش . که بار و بندیلش را جمع کرده و با توپ و تانک رفته و در یک روز و ماه دیگر جاخوش کرده . در آن روزها ، روز تلخ هم بود : 28 مرداد ، روز دلمردگی و کودتا ، روز شعبان بی مُخ ، روز زندان رفتن دکتر مصدق و خانه نشینی آیت الله کاشانی . در آن روزها کلمه ها هم حصار داشتند و اگر شنوندة خبرچین تعبیری نامطلوبی از آنها داشت و کلت 45هم به پهلویش بسته بود ، دردسر واقعی شروع می شد ؛ مثل کلمة «خلق» یا «توده» . بعدها هم البته این کلمه ها بودند «هستند» ، روزهای اندوهگین و دردکشیده ، مثل روز دانشجو ، روز زن ، روز شهادت ... و اینها همه غیر از روز جمعه بود : روز سرخ تقویم ، روز فراغت از کار ، روزی پر از خمیازه و گاه روز بانشاط پارک رفتن با خانواده ، روز بستنی و پالوده شیرازی ، روز عیادت . روزها و عناوین دیگری هم بود و هست ، روزهای جشن . روزهایی که سرشار از عطر خوش شببو هستند . پر از بوی اسکناس نو ، لای قرآن . پر از بوسه و مهربانی و اشگ شوق . لباس نو و اغلب ، کت و شلواری که بوی نفتالین می داد و می دهد . پیراهن های کلوش زنانه که بیدزدگی چیزی از آن باقی نگذاشته ... امان از کفش نو ، که تا می آید جا باز کند ، تاول پشت پا آدم را هلاک می کند و با این تاول می بایستی تا سیزده بدر ، لنگ لنگان با آن سر کنی . سیزده بدر ، روز یاد و خاطرة سال های کودکی ، گیسو افشانده در باد ، سبزه گره زدن ، روزه تیغ انداختن پشت لب و گذرندان با دوست هایی که اگر «باب» دل و دین باشند ، خوشی اش تا سال ها می ماند ، روزی که حالا دیگر به آن روز طبیعت می گویند تا به نحوی تاریخ سیزده بدر از یاد برود. دشت های فراخ ، پای چشمه یا زیر سار درختی در پارک ، روی چمن های نم دار ، کنار باغچه های هندسی شهرداری که از گل بنفشه لبریز بود (و هست) .
... و روزهای مقدس میلاد عزیزان دین و ایمان ؛ روز ولادت امام رضاع ، روز ولات امام حسینع حضرت ابوالفضلع (روز جانباز) ، روز ولادت زین العابدین ، مبعث ... و روز عاشورا ، هنگامة بغض. روزهای افتخار آورین و تاریخی : روز ملی شدن صنعت نفت ، روز صدور فرمان مشروطیت ، تشکیل جهاد دانشگاهی ، آغاز بازگشت آزادگان به میهن ، روز جهانی مستضعفین و ...
موضوع نو و کهنگی روزها مطرح نیست ، سیاست هم خودش را به تن روزها می مالد ، تا جایی برای خودش دست و پا کند . قدیم تر ها این رسم بود ، هرچند نمی شود روز را رنگ سیاسی داد . روز باید راه خودش را برود و می رود ، باید کار خودش را بکند و می کند . روز سینما ، روز شعر و ادب فارسی ، روز کارمند ، که چقدر مظلوم به نظر می رسد . روز دارو سازی که به نظر بی ربط می آید ، مثل روز آتش نشانی که اگر سرخ و آژیرکش نباشد ، در یاد هیچ کس نمی ماند . · روزها می آیند و با شتابی حس ناشدنی می گذرند . روزهایی که دیگر نمی شود بی اسم بمانند . با هر اسمی که باشند ، آمدنی و گذشتنی اند . باید قدرشان را دانست و عزیزشان شمرد . مسعود کیمیایی هنوز در گفتن واژه سیب ، تردید دارد و اکبر عبدی بعد از این همه سال که از کهنگی تقویم توی آشپزخانه می گذرد ، شاداب است . لبخند از لب هایش نرفته است . گل کوکب وحشی تن به اسارت باغچه خانه داده است . پراید به سر و صدا افتاده و زار می زند ... این عمر ماست که به موعد بارش برف نابهنگام نزدیک می شود . احمد بیگدلی یزدانشهر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 23:41 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هو بنام خداوندگار جمیل
«کلید اسرار» یا جعل واقعیت
بر اساس عقیده ژان میشل آدام و فرانسواز روزا، منتقدان و تحلیل گران1 در این مورد اتفاق نظر دارند که موضوع اصلی داستان را کنش یا رخداد تشکیل می دهد. اگر کسی بپرسد داستان چیست؟ معمولاً در پاسخ می گوییم: · کنشی که به وقوع می پیوندد · کنشی و زنجیره ای از وقایع · شخصیت به همراه کنشی اصلی · شرح کنشی مستمر که به انجام برسد · ارتباط میان کنش های مستمر و پیگیر که برای شخصیت روی می دهد. حتی اگر پیوندی که میان «داستان» و «کنش» برقرار می کنیم اندکی عجولانه به نظر آید. با وجود این، این نخستین تعریف را می توان به عنوان معیار تعریف مَبنا پذیرفت: داستان، در وهله نخست، باز نهائی رخدادهاست. آن چه بیش از تقلید صِرف یا کپیِ واکنش های یک واقعه مدنظر است، جابه جایی مکانی و زمانی اعمال انسانی است که خلال داستان تحقق می پذیرد. بدین ترتیب، داستان را باید به تمامی به دیدة ثمره عملکرد آفرینشی نگریست، عملکردی که به وصف مجدد کنش های انسانی می پردازد. به نوعی دیگر می توان گفت داستان نتیجة تحلیل ذهنیِ نویسنده است بر اساس مجموعه کنش هایی که در واقعیت پدیدار شده و شخصیت اصلی ما را گرفتار کرده اند. در عین حال که باید بدانیم رخدادها پیامد و ثمرة یک سری علت ها هستند که باید در «عمل داستانی» گفته یا نشان داده شوند. ادوارد مورگان فاستر هم در کتاب جنبه های رمان2، بر این باور است که داستان نقل وقایع است به ترتیب توالی زمان و همچنان که زندگی روزانه سرشار از «حسِ» زمان است، داستانِ شنیداری هم باید از یک چنین حسی برخوردار باشد. می گوید: «علاوه بر زمان، چیز دیگری هم در زندگی [باید] باشد. چیزی که می توان به راحتی آن را «ارزش» خواند.» پس به جا نخواهد بود اگر به این نتیجه نهائی برسیم که؛ خلاقیت و ابداع، دو عنصر اساسی و اجتناب ناپذیری هستند که ملزومات یک اثر هنری به شمار می آیند و مطلقاً نمی توان به یک آفرینش با ارزش هنری پرداخت که در آن، نشانه هایی از خلاقیت و نوآوری وجود نداشته باشد. در یک چنین وضعیتی است که «واقعیت» به عنوان یک پدیده بیرونی اُبژکتیو یا تخیل و تجارت و داشته هایِ ذهنیِ نویسنده «سوبژکیتو» در هم می آمیزد و بازآفرینی و ساخت سازِ حاصل از آن، اثری است متکی بر قوة ابداع و نیروی خلاقانه ای که در عمل داستانی با حسِ زمان در هم می آمیزد و ارزش می یاید. آنچه مطلقاً در مجموعه کلید اسرار دیده نمی شود . مدتی است که این مجموعه از شبکه دو سیما پخش می شود که ظاهراً محصول ترکیه است، مجموعه ای ناپیوسته با «داستان» های به شدت روایی و مستقل. داستان هایی که هر کدام به یک نتیجة اخلاقیِ از پیش تعیین شده ختم می شوند. نتایجی محتوم که نتیجة کنش زنجیره ای وقایع نیستند، با این که شخصیت های آن از درون ماجرا برآمده باشند. همه چیز طراحی شده اند تا بر خلاف ترتیب و توالی زمان و فارغ از عامل سببیت «plat» ما را درست به همان نتیجه ای برسانند که نویسنده یا کارگردان قصد و غرض شان است. جالب آن که جوان خوشپوش با لحنی فاخرانه همان اول مقدمه ای برای ما می چیند تا در آخر بیاید و آن نتیجه اخلاقی را به ما یادآور شود مبادا که ما، همچون کودکان بازیگوش دبستانی آن را پشت گوشمان بیاندازیم، و فراموشمان بشود که دنیا دار مکافات است، آن هم با یک ضرب العجل قطعی که در اسرع وقت ، مهلت داده شده به پایان می رسدـ بی آن که فرصت توبه پیدا کرده باشیم. نه «حس زمان» و نه « شرح کنشی مستمر» که بنابر قاعدة عمل داستانی ما را به نتیجه ای برساند که شعورمان و درک درست ما از هستی، آن را برملا ساخته است. ð سال ها پیش مرحوم رضا ژیان به یاری بازیگرانِ خوب سینما و تلویزیون (اکبر عبدی، مهین شهابی، مسعود محرابی و...) مجموعه ای را کارگردانی کرده بود به نام «مثل آباد» این مجموعة نمایشی بر اساس داستان هایی نوشته شده بود که بن مایه اش یک ضرب المثل رایج در زبان پارسی بود؛ مثلاً تخم مرغ دزد، شتر دزد می شود یا مریض خر خورده. نگفته نماند در بیان دراماتیک این داستان ها، طنزی لطیف جریان داشت که به هیچ وجه نه قصد آن استخراج یک نتیجة اخلاقی انشاوار بود و نه خندان مردم؛ نوشخندی بود بر حماقت های بشری ـ بی آن که پیام نهایی بر تماشاگر تحمیل شده باشد یا اصولاً کارگردان خواسته باشد که درِ مکافات را پیش چشم تماشاگر علم کند و مأکداً بخواهد این یادش باشد که کلید اسرار الهی، نه توی جیبش است، بلکه دست کارگردانی است که فارغ از تمام باورهای تماشاگر خیلی زود آن را رو می کند تا عبرت دیگرات بشود. آن هم با طرح داستان های روایی و غیر نمایشی در جامعه ای که اصلاً بهشان نمی آید اهل این حرف ها باشند. ترکیه کنونی نتیجه آرمانی کمال آتاتورک هفتاد و هشتاد سال پیش است. آقای مهربان نگران عقب ماندگی ترکیه بود (کجا؟) همه اش می ترسید با آن تکه از خاک ترکیه که در قاره اروپا دارد، نتواند به آن تجدد پر زرق و برق برسد که شب های لندن را با نور افکن های فراوان روشن می کند: فکر کرد این تفکر دین مدارانه و آن تمدن دیرین است که مانع از اروپایی شدن ترکیه شده است. به همین خاطر با تعدیل مذهب در زندگی اجتماعی و فرهنگی نخستین قدم های بلند را به سوی اروپا برداشت. کشف حجاب کرد. ریش مردان را تراشید و خط را تغییر داد تا این عقب ماندگی را جبران کرده باشد. با از میان رفتن هویت اصیل و شناسنامه دار مردم ترکیه درهای اروپا به روی آنها بازشد و سبب ساز پدیداری نوعی فرهنگ نامتناسبی شد که امروزه بخشی از روشنفکران ترکیه نگران وضعیتی هستند که سال ها پیش از آزادی مسائل جنسی، کشور سوئد با آن مواجه است. کلید اسرار اگر نه به تنهایی، اما به عنوان «نمونه» می تواند بیانگر در آمیختگی ناپایدار دو جنس متفاوت از فرهنگ رایج و بی ریشه باشد. داستان ها هر کدام فاقد آن ساختاری هستند که پیش از این بر شمردیم. از جمله؛ توالیِ منطقی و حس زمانی یا «شرح کنشی مستمر که به انجام برسد» یا بهره مندی از قوة تخیل و نیروی ابداع و عمل داستانی که نتیجه داشتن همان « طرح» است. عنوان داستان ها از همان ابتدا لو می رود زیرا که قرار است از نتیجه اخلاقیِ محتوم و مندرج در داستان عبرت بگیرید. داستان هایی که بیشتر به نسل پا به سن گذاشته ها مربوط می شود مستمرها و ............ که فرنگی زندگی می کنند و آسیایی می اندیشند. جای شادروان جلال آل احمد خالی است تا جلد دوم غرب زدگی و شیوة گریز از دین مداری و اصالت های تاریجی را برای مان بنویسد.
1. تحلیل انواع داستان. ترجمه آذین حسین زاده ـ کتایون شیرزاد. 2. ترجمه ابراهیم یونسی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 23:39 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هو بنام خداوندگار جمیل
مدخلی بر ضرورت تحول آگاهانه برای تولیدات نمایشی سیما
تلویزیون از همان ابتدا، به عنوان فراگیرترین رسانه، جای خودش را در جوامع بورژوازی غرب و سپس حتی در فقیرترین خانه های شهر و روستای جهان سوم باز کرد و امروزه برای بسیاری از مردم جهان تنها وسیلة سرگرمی است. برای آن دسته از مردمان کشور ما نیز که امکان دستیابی به هیچ وسیله تفریحی دیگری ندارند، این جعبه جادویی تنها منبع سرگرم کننده و حتی آموزشی است و تأثیر پذیری آن بیشتر از هر رسانه دیگری است. ما هنوز، در جامعه ای زندگی می کنیم که ارزش های اجتماعی، دینی و خانوادگی مان دارای بافتی سنتی است و شک نیست که نسل قدیمی تر، نگران آنند که این جعبة جادویی در اولین فرصت به دست آمده، انسجام خانواده و سنت های قومی و ملی و آیین های مذهبی را سست نماید. اگرچه آرم سیمای جمهوری اسلامی و اسلامی بودن آن، تا حدودی این نگرانی را کم رنگ می کند. اما روند تولیدات اخیر سینما بردامنه روز افزون نگرانی ها می افزاید. این نگرانی اگر مورد توجه دست اندر کاران قرار نگیرد، بی اعتمادی و بدگمانی حتمی الوقوع خواهد بود. مگر آنکه پیش از ویرانی عظیم (آن هم وقتی که ماهواره دارد مثل سایه در گوشه و کنار جامعة ما می خلد) برای آن چاره ای اندیشیده شود. یعنی که در این جا هم الگوی ساخت برنامه ها، به ویژه فیلم های داستانی، تله تئاتر و سریال ها، هرازگاهی مورد بازبینی و بررسی دقیق جامعه شناسانه قرار بگیرند و دگرگونی های لازم، مطابق شرایط روز اعمال شود. هدف نباید تنها محدود کردن به مسائل سیاسی و امن کردن این رسانه در جهت توجیه و تفسیر مسائلی باشد که به هر حال در فرایند ضرورت تکامل اجتماعی و روند تاریخی، نشر واقعیت اجتناب ناپذیر خواهد بود. به ویژه در جامعه ما که در میان ملل جهان، از جمله جوان ترین ملت ها به حساب می آییم. اگر با توجه به حافظه یا احیاناً دسترسی به اطلاعات مکتوب به تولیدات فرهنگی و هنری (تله تئاتر و سریال) تلویزیون پیش از انقلاب با تأمل دقیق تر و واقع بینانه تری، نگاهی بیندازیم، متوجه می شویم که آن بخش از این تولیدات که دربرگیرنده تماشاگران عام تر و گسترده تری بودند، پیوسته از سنت ها و بافت های اجتماعی و اعتقادی آن روزگار تبعیت می کردند. مانند مجموعة «زیر گذر لوطی صالح» هر چند که در آن زمان کوشش می شد فاصله جامعة سنتی ما و جامعة غرب هرچه بیشتر کاسته شود. پیش از انقلاب علاوه بر مجموعه های پلیسی و وسترن که گاهی بازی های درخشان بازیگران طراز اول هالیوود آن را رونق می بخشید، تولیدات داخلی، همان طور که اشاره شد، از یک مشی سنت گرای متکی به فرهنگ قومی و اعتقادی پیروی می کردند. و کاملاً این مراقبت وجود داشت که سبب برانگیختن احساسات مردم نشوند و باز همان طور که گفته شد زمینة دگرگونی های آرام و گام به گام به سوی غرب نیز در آن مستتر بود؛ از جمله عدم رعایت حجاب و روابط کمتر دست و پا گیر میان نسل جوان، دخترها و پسرها ـ بر اساس همان دیدگاه می توان مجموعة «مراد برقی» ، «تلخ و شیرین» را مثال زد که بسیار مورد استقبال مردمی قرار گرفت که سنت گراتر از نسل به اصطلاح روشنفکر آن روزگار بود. در این میان البته سریال های خارجی خانوادگی هم پخش می شد. مانند سریال آمریکایی «روزهای زندگی» با پرده دری های فراوان که مورد توجه قرار می گرفت. البته باید به یاد داشت که این توجه به این دلیل بود که می خواستند: چیزی دیده باشند و سرشان گرم شده باشد. اگر مردم با آن پرده دری ها هم کنار می آمدند با این توجیه بود که آن را متعلق به یک جامعة غربی می دانستند. نکتة ظریف اینجاست که وقتی آن فضاحت ها از حد گذشت، ناگزیر شدند از ادامه سریال چشم بپوشند. اگرچه سازمان دهندگان برنامه های تلویزیونی آن روزگار، احتمالاً برای پخش چنین سریال هایی، هدف های خاصی را تعقیب می کردند، اما ناگزیر بودند حریم امن خانواده و جامعة سنت گرای ایرانی را مراعات کنند. وقتی تله تئاتر « آسید کاظم»، نوشتة محمود استاد محمد (اگر اشتباه نکرده باشم)، با استقبال شگرفی مواجه شد. بر این حقیقت تأکید نهاد که مردم ما همواره به سنت های خود وفادارند، در عین حال که می کوشند متجدد هم باشند. آنگاه که شاه از طرف آمریکایی ها متهم شد که حقوق بشر را در ایران رعایت نمی کند و زندانیان سیاسی را شکنجه می دهد، به پیشنهاد رئیس جمهور وقت، ناگزیر شد سیاست درهای باز را در پیش گیرد، در نتیجه ساخت برنامه های نمایشی و سرگرم کننده (شو) و تولیدات نمایشی تلویزیون بر اساس سیاست درهای باز برای همسان شدن با جامعة غرب شتاب بیشتری گرفت و فاصله میان دولت و مردم افزایش یافت و بردامنه اعتراض مردم دینمدار و روشنفکران جامعه گرا افزود. تنها خاطرة خوب آن روزها، سریال های ماه رمضان بود. روند برنامه سازی اوایل انقلاب با هدفمندی اخلاق گرایانه توانست بخش عظیمی از مردم را در برگیردـ حتی آن بخش از مردم، که تلویزیون را به خانه های خودشان راه نداده بودند. و تنها به اخبار رادیو گوش می کردند وجود این جعبه جادو، پس از انقلاب میان جمع خانواده های سنتی تر آن وحشت ویرانی را از میان برداشت. مجموعه های «همسایه ها» ، «یکی از این روزها» ، «سلطان و شبان» ، «مثل آباد» ،«عطر گل یاس» و نمایش «مرغابی در مه» و... در استقبال مردم از برنامه های سیمای جمهوری اسلامی تأثیر بسزایی داشت. شاید به همین دلیل هر دو شبکه سیما بلافاصله ماهیتی تماماٌ سیاسی پیدا کردند. جنگ تحمیلی نیز یکی از عوامل تقویت کننده استقبال مردم و سیاسی شدن تلویزیون شد که رفته رفته علاوه بر اخبار، تفسیرها، نمایش های به مناسبتی، به سریال های خانوادگی نیز راه پیدا کردند. و امروز شاهد برنامه های نمایشی هستیم که شاید در آن زمان و بر اساس آن باورها، تصورش اصلاً ممکن نبود. بدون رعایت تقدم و تأخر و با تکیه به حافظه ( به عنوان مثال) یادآور می شوم که:
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 23:37 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هو بنام خداوندگار جمیل
اندوه مرگ پایی
محمد ایوبی مرد. اما کارت ویزیتش اینجاست، دست نخورده و سالم زیر شیشه میز تحریرم، با خطا خودش آدرس سایت خزه را برایم نوشته است. عکسش هم هست، عکس یادگاری که در باغ یکی از دوستان سال 57، در شهریار گرفتیم. سالم است، ترک برنداشته، انگار همین دیروز این عکس را انداخته ایم، قاب گرفته ام گذاشته ام توی کتابخانه. مجموعة داستان پایی برای دویدن و رمان راه شیری اش هم که با خط خودش امضاء کرده اینجاست؛ مثل برادران دوقلو دست در گردن هم انداخته اند و توی قفسه کتابخانه لم داده اند. اصلاً باکشان نیست، اصالاً متوجه نیستند که چه اتفاقی برای نویسنده شان افتاده. اما محمد ایوبی حالا مرده است. این «خودش» است که نیست، که می بایست می بود. یادم هست یک جایی زیر یک عکسی خواندم: ما برفتیم و عکس ما برجاست/ گردش روزگار برعکس است. مرگ با کتاب و اشیاء کاری ندارد. اشیاء اگر زیر باد و باران نباشند، خیلی بیشتر از کتابها عمر می کنند. اشیاء بی قابلیت که طبق یافته های باستان شناسی، بیشتر از چهارمیلیون سال قدمت دارند. اما آدمی نه. آه و دم است. حالا تو بگو: سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز. اما حقیقتش این است که کالبد، چندان دوام نمی آورد، حالا بگو 105 سال که جمالزاده رکورد آن را به نام خودش ثبت کرده است. حداقل اش سی و هشت سال. بیشتر از چهل سال است با داستان هایش آشنا هستم. حالا اگر حسن محمودی خبرش را می داد، که داد، می دانست میان ما الفت دیرینه ای برقرار بوده و اکنون مرگ اینجور ناغافل آماده تا دیدارمان را به ابدیت موکول کند. خبر گیجم کرد. انگار توی خیابان بودم که یک نفر قایم از پشت زد توی سرم. طوری زد که نفهمم چه کسی این ضربه را زده. نمی دانم چرا دردم آمد، اما گریه نکردم. برای مادرم هم گریه نکردم. اصرار داشتند بروم غسالخانه ببینمش، نرفتم. می خواستم خاطره زنده اش در ذهنم بماند. ایوبی هم دور از دسترس من مرد و تصویرش همچنان زنده در خاطرم خواهد ماند. اما راستش را بخواهید منتظرش نبودم. هفته پیش بود که زنگ زدم ازش چیزی پرسیدم. عجیب است سؤال یادم رفته، اما صدایش بعد از یک هفته تر و تازه در گوشم است. صدای آدم سالمی مثل محمد ایوبی که هیچ وصله ای بهش نمی چسبید. یک داستان داشت در مجله تماشا، فکر کنم سال 52 بود، اسمش یادم نیست. اما هر وقت می خواستم داستانی بنویسم، اول این داستان را می خواندم. حالا بماند ده سالی است سراغش نرفته ام. ولی بی انصافی است اگر نگویم پیش از آشنایی با ایوبی می نوشتم، اما عاقبت بخیری ام را مدیون او هستم. با او بود که با نویسندگان معاصر جنوب آشنا شدم: منصور و نسیم خاکسار، پرویز زاهدی، مؤذن، غریفی، نظام رکنی، حمید عرفان، هوشنگ و جمشید چالنگی، میناوی، پرویز مسجدی، علی گلزاده و در تابستان 51 بهرام حیدری: بخدا که می کشم آنکس که مرا کشت. آن وقت ها برو بچه های جنوب یک جور صمیمیتی بینشان بود که حرف نداشت. «نبود مثلش در جهان.» از وقتی شروع کردم به نوشتن این مطلب، آسمان هم شروع کرده است به جمع کردن ابرهایش. سیاه پوشیده اند. آمده اند پشت پنجره اتاقم. همه شان می دانند که من رفیقی را از دست داده ام که کتابخانه ها دیگر کتاب تازه ای از او را نخواهند دید. آمده اند تا بغض شان را بترکانند. اما من نمی توانم. بغض هست و گریه نیست. آخر تصمیم داشتم همین امروز صبح زنگ بزنم و از او دربارة نویسندگان استان هرمزگان سؤال کنم. قرار است بروم آنجا و در یک جلسه ادبی سخنرانی کنم. ایوبی نیست که جوابم را بدهد. فقط کارت ویزیتش هست، سالم و پاکیزه. شماره تلفنش و آدرس وبلاگش خزه که سال ها پیش ـ دهة چهل ـ به اتفاق چند تن از دوستانش نشریه ای با همین نام درآوردند و ساواک سرش را برید. مانده ام با صنم چه کنم، با یونس تراکمه که حالا دردی بر دردهایش اضافه شده. دستم به پرویز زاهدی نمی رسد و یا بهرام حیدری که آن طرف دنیا خبر مرگش را می شنود و باید در غربت گریه کند. گریه درآنجا، در غربت غمبارتر از تمام گریه های دنیاست. روشنفکر بودن در این زمانه درد ناگفتنی است. کلمة زیبایی که بعضی ها، همینطور که توی خیابان راه می روی می زنند پس گردنت تا نفهمی چه کسی آن ضربه را زده است. برای جامعة روشنفکری و ادبیات داستانی امروزمان، تحمل اندوه مرگ ایوبی، صبر ایوب می خواهد. ابرها گریستن آغاز کرده اند. می روم تا از کتاب هایش دیدن کنم. فقسة اول: جنوب سوخته، طیف باطل، راه شیری، پایی برای دویدن، مراثی بی پایان، شکفتن سنگ... مثل اینکه بخواهد شعر بگوید داستان می نوشت. همین است که مرا پای داستان هایش نگه می دارد تا اگر حوصلة خواندنِ همة آنها را ندارم از دوباره خواندن آنچه خوانده ام لذت ببرم. بگذارید قدیمی ترین سروده های جهان را تقدیم روح او بکنم: بودم / بودی / بود / بودیم / بودید/ بودند. یادش گرامی. روحش شاد. احمد بیگدلی یزدانشهر 19/دیماه/88 برای روزنامه فررهیختگان |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 16:47 توسط احمد بیگدلی |
|
|
با عرض سلام خدمت دوستان و همیاران وبلاگ من.
بسیار خوشحال شدم که دوستان قدیمم ،بعد از این همه سال هنوز مرا به یاد دارند. بسیار سپاس گزارم. من را ببخشید زیرا که اینترنت در منزل قطع شده و مجبور به مراجعه به کافی نت ها شده ایم. برای همین است که مدتی سر به وبلاگم نزده ام. مطمئن باشید شما را از یاد نبرده ام. گرفتاری هم که خدا می داند که چه برسر آدم می آورد آن هم من با این سن و سال. خواهشمندم ارتباط خود را با من حفظ نگه دارید تا من فرصتی برای قدردانی شما پیدا کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:17 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هو به نام خداوند جمیل
یادداشتی کوتاه برای آنکه هنوز فرصت داشت
روستای یاسه چای؛ صبح روز جمعه، پیش از ظهر است. میان درختان گردو جا انداخته ایم و نشسته ایم. زاینده رود می آید و از کنارمان می گذرد. سایه درخت ها هست بی آنکه سایة ما روی آب رونده افتاده باشد. من هستم و هنرجویان روستایی که در هوای باز، کلاس داستان نویسی راه انداخته ایم. خواندن داستان کوتاهِ وقتی تو نیستی را شروع کرده بودم که رضا آشفته از تهران زنگ می زند و خبر مرگ اسماعیل فصیح را می دهد. و من به ناگهان به یاد «نمادهای دشت مشوش» می افتم. مجموعة داستانی که من بیست سال پیش از دست نوجوان بازیگوشی بیرون کشیدم که با حوصله نشسته بود، خودکار دستش گرفته بود و دور بعضی از کلمه ها و حتی حروف را دایره می کشید، چیزی شبیه نون بازی که نبود. کتاب را داشت ضایع می کرد. خلقم تنگ شد و آن را به زور از دستش بیرون کشیدم و به کتابخانة خودم بردم تا جایش محفوظ بماند. تا پیش از این نمادهای دشت مشوش، من هرگز فرصت پیدا نکرده بودم از اسماعیل فصیح داستانی بخوانم. این مجموعه که در سال 1369 توسط انتشارات صفی علیشاه منتشر شده است، در واقع پنجره ای شد که از آن به هوای داستان های ساده و بی تکلف او که اغلب با شعر هم پیاله می شود سر بکشم: [ روشنایی اندک از یک جا می تابید، اما پگاه نبود. بعدازظهری بهاری بود. ساعت ایستاده بود. «روحِ آدمی زیباست و عشق خودش را انتخاب می کند». سال ها بود او را می شناخت، در قاره ای دیگر. سرشانه ها و جلوی سینه اش باز بود، و تر و تازه بود. بازوها و ساق پاهاش هم سفید و عریان و زندگی تشتع می کرد و عشق. موهاش را زیبا درست کرده و بالای سرش جمع کرده بود. با هم، عاشقانه، شعری از امیلی دیکنسون می خواندند.« من به بهشت رفتم/ شعر کوچکی بود / به رنگ فیروزه ای روشن / فرش شده با چمنی پر شبنم».] ص31 از داستان نقطه کور نثر شیرین و روان که همپای شعر است و بیشتر داستان ها فصیح با این ساختار زبانی روایت می شوند. داستان های فصیح روایت می شوند بی آنکه او نگران هنری جیمز باشد.: نشان نمی دهد تا ببینی، روایت می کند تا لذت ببری و در نوع خاص روایتش البته نوعی آهنگ هست که تا دیرباز در گوشَت زمزمه می کند. برای هنرجویانم گفتم: فصیح با « شراب خام» به جرگة ادبیات ایران پیوست و در « زمستان 62» و «ثریا در اغماء»، به اوج شهرت رسید. برای آنها گفتم خبر درگذشت اسماعیل فصیح البته تلخ است. اما دور از انتظار نبود. خبرش را داشتم که یک هفته قبل از آنکه مرگ آشکار و بی رودربایستی بیاید بایستد پشت پنجره بیمارستان، سیگاری روشن کند و روزها و ساعت هایِ در پیش را بشمارد، فصیح همچون ثریا، در اغماء به سر می برد. گفتم اسماعیل فصیح نویسنده ای منزوی بود و از مصاحبه و معاشرت با دیگر نویسندگان اغلب کناره می گرفت و توضیح دادم این انزوای معنی دار قصیح به سبب بدبینی از همان قشر روشنفکرانی بود که او در برخی آثارش عنوان کرده است. گفتم او هرگز درمورد مسائل سیاسی و اجتماعی چیزی نگفت و ننوشت. ایستاده بود کنار رودخانه و فقط تماشا کرده بود و با این همه رمان زمستان 62 ی او، پس از چاپ اول هشت سال توقیف بود. گفتم فصیح بیش از آن که اهل حرف زدن باشد، شوق نوشتن داشت و در بعضی سال ها مانند سال های 72، 73 و 77، در هر سال سه رمان از او منتشر شده است، در عین حال که فصیح مترجم هم بود و آثاری هم از او چاپ شده است. گفتم اسماعیل فصیح در سال 1313 در محلة بازار تهران به دنیا آمد و در خلال رمان های متعددی که نوشته رد پای این فضا را می توان یافت. تعدادمان اندک بود، اما می شد رفت کنار رودخانه ایستاد و برای بزرگواری فصیح و آثار او که هیچ گاه از کتابخانه ها محو نخواهند شد، فاتحه ای خواند و یادش را گرامی داشت.
احمد بیگدلی روستای یاسه چای
آقای آشفته سلام. حتماً رسیدن این متن را به من خبر دهید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:10 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هو بنام خداوندگار جمیل
مجموعه پس از سال ها ساخته: اکبر خواجویی
نقد کوتاه بر آنچه پیش روی ماست
1 سال ها پیش بود، گمانم 41 یا 42 ـ در همین حدود که تصادفاً با واژة ترکیبی غریبی آشنا شدم. واژه ای که اگرچه معنی اش را بدون رودربایستی در خودش داشت، اما با آن ظاهر فریبنده اش، شنونده را دچار تردید می کرد. ترکیبی به نام «بساز و بفروش » وقتی نمونه اش را در خانه های کوی ذوالفقاری و سدة آبادان دیدم، آن وقت باورم شد که معنی واقعی اش می شود: «بساز و بنداز». می دانید؟ همة مردم دنیا دلشان می خواهد صاحب خانه بشوند ( مثل حالا که همة مردم دنیا دلشان می خواهد مجموعه های دیدنی، لذت بخش و تفکر برانگیز ببینند) و همة مردم دنیا البته خواهان خانة خوب و راحت اند. اما همة مردم دنیا آنقدر پول ندارند که خانه ای خوب و راحت بخرند. پس اگر پیمانکاری پیدا بشود که به هر ترتیبی زمینی ارزان قیمت تهیه کند و بناهای بسیار ارزان قیمتی بسازد، خواهان زیادی پیدا می کند. این به عهدة زمان است که طی شود تا سه چهار سال بعد معایب عمدة ساختمان از پس پرده بیرون بریزد و معلوم شود که تیرهای سقف بیش از اندازه از هم فاصله دارند، لوله کشی ها معیوب است و کاشی ها و موزائیک های درجه سه کم سیمان اند و ... طفلک صاحبخانه کم درآمدی که تازه می فهمد دو سه برابر آنچه داده و خریده باید خرج تعمیر اساسی خانه بکند. پیمانکار بساز و بفروش البته در این میان نفع خودش را برده و به باقی ماجرا کاری ندارد. از مدت ها پیش برنامه سازان سیما چنین روالی در پیش گرفته اند، به ویژه در شبکه های استانی. آیا لازم است فهرستی از این مجموعه ها ارائه بدهم یا همین دو تا کافی است: تب سرد، خط قرمز و پاییز بلند و... 2 از فخیم زاده که تنها «حس سوم» اش، فوق العاده بود که بگذریم. سیروس مقدم و تیپ کارهایی که می کند، تیپ به قول خودش عوامانه و شخصیت های خاصی که بر می گزیند، به یک ساختار واحد می رسیم: داستان های کلیشه ای و بدون افت و خیزهایی که معمولاً موجب کشف و شهود می شوند، موضوع تکراری و دم دستی، طولانی بودن صحنه های گفتگو، کاشتن دوربین در یک نقطه و حرکت سادة « پَن»، برای گریز از تدوین وقت گیر و مشکل، کلوزاپ های بدون دلیل برای راضی نگه داشتن بازیگران، نماهای بسته. و نور، لباس و دکور که حکایت خودشان را دارند؛ هیچگونه خلاقیتی استتیک در تصویر برداری مواجه نیستیم که به صحنه آن زیبایی و حظ بصری را ببخشد که تماشاگر را بر سر ذوق آورد و موجبات لذت بخشی را فراهم آورد. داستان ها صرفاً روایت می شوند، در واقع فتورمان هستند و می شود چشم را بست و فقط گوش داد و البته دهها مورد دیگر که کارگردان در خود نیازی نمی بیند که به آنها بپردازد یا به قول تهیه کننده مؤسسة شاخة زرد اصفهانی، فکر می کند تماشاگر اصلاً متوجه نمی شود. در واقع اصل پر کردن زمان برای تلویزیون است. اما مجموعه «پس از سال ها»ی اکبر خواجویی. این را باید بدانیم که یک اثر خلاق هنری با تولید یک کالای سرگرم کننده بسیار متفاوت است. حالا بماند که به عنوان مثال مجموعة جومونگ هم یک کالای سرگرم کننده به حساب می آید، ولی از مزایای خلاقیت های یک اثر هنری نیز برخودار است که این همه مشتاق و تماشاگر دارد. تماشاگرانی از هر گروه سنی یا اجتماعی که این روزها، شبکة 3، سر موقع آن را پخش می کند و بار سنگین تبلیغات را هم البته بر دوش تماشاگران می گذارد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:8 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هو به نام خداوندگار جميل
مرگ ، نقطه ي آغاز جاودانگي
بانوي سوگوار لحظه هاي ويران بانوي داغ هاي كهنه ي عشق راستي از آن روز جند سال مي گذرد ؟ كيوان قدر خواه
1-« از دور بوي پيچك مي آمد . شب بيجا قشنگ بود . آنقدر ستاره روي هم انباشته بود كه اگر به آنها نگاه مي كردم گيج مي شدم .» يادم نمي آيد اين مطلب را كجا خواندم . من اين قطعه ي كوچك ، امّا زيبا را سالها پيش خواندم و هيچگاه فراموش نكردم ـ زيرا مرا به ياد شبي مي اندازد كه آن يگانه ي عالم و آدم ، در خلوتگاهش به آرامي سخن مي گفت . فانوس هاي خاموش را در هوايِ كوچه هايِ كوفه آويخته بودند و سايه هاي شبانگاهي در سوك ديوارها ، بي حرف و بي نگاه انتظار مي كشيدند . اگر باران مي باريد ،تاريكي را خيس مي كرد . هيچ پنجره اي به روي شب باز نبود . هيچ صدايي نمي آمد . سرها سنگين و دلها غمگين بود . چشم ها به طاق خيره مانده بود . هيچكس خود را به جا نمي آورد و شكستن خود را باور نمي كرد . به ناگهان بغض فرو خورده اي زمين تركيد و صداي گريه از كوچه هاي خاك برخواست . 2- پاورچين همراه باد مي روم تا آن خانه ي مألوف ـ تا پشت در . گوش مي خوابانم . اين رفتاري ناشايست نيست براي من كه هيچكسم . از جنس باد و بارانم و راوي اين شب عميق كه تمامي ندارد . من قادرم تمام لحظه ها را به خاطر بياورم و در بن گياهوار هزار و يك گل ثعلب بنشانم . من بادم ، شبم ، مهتابم ، پنجره ام كه روي ستاره ي « زهره »
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:6 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هو بنام خداوندگار جميل
مصاحبه با ایسنا
1ـ اولين كتابي را كه خوانديد چه كتابي بود ؟
جستجو در حافظه اي كه گاه به شدت از همكاري با من طفره مي رود، كار سختي است. اين كه نام اولين كتابي را كه خوانده ام به ياد بياورم، خيلي مشكل است. ولي به واسطه اين كه پدرم اهل مطالعه روزنامه و مجله بود و شاهنامه را هم بسيار خوش ميخواند و از طرفي به اصطلاح آن روزگار، مصدقي هم بود، همكاران و همسايگان هم عقيده اش مي آمدند خانه ما. در آن زمان و در محله ما در هيچ خانه اي جز خانه ما راديو نبود. يك دستگاه راديو آندريا داشتيم كه هر شب مي آمدند خانه ما و مي نشستند پاي اخبار راديو. اين رفت و آمدها، بعداً به رفت وآمد هاي خانوادگي تبديل شد و من شدم كتاب خوان مجلس بزرگترها. اولين كتاب، امير ارسلان نامدار بود و بعد حسين كرد شيستري و بعد چهل طوطي و... اما من تشنه آموخته هاي ديگري بودم. خواندن كتاب هاي پليسي كه كيلويي مي خريدم و عاشقانه هاي جواد فاضل، مثل شيرازه و دختر يتيم، آنها هم مرا راضي نكردند. بوف كور هدايت را هم در همان زمان ها خواندم : از سر كنجكاوي و البته چيزي دستگيرم نشد ولي فهميدم آنچه را كه دنبالش هستم، بايد جاي ديگري به جستجويش بپردازم. البته در اين ميان دوستان و همكلاسي هايم ياوران خوبي بودند. دست به دامان آل احمد، چوبك و ساعدي شدم و ديرتر از همه اينها رفتم سراغ احمد محمود و تك داستان هاي محمد ايوبي كه در نشريات ادبي چاپ مي شد. دوبار كتاب خانه كوچك من به غارت رفته و حالا نمي توانم مراجعه كنم و در لابه لاي كتاب هاي آن زمان، نام اولين كتابي را كه در من غوغايي پديد آورد، به خاطر بياورم. آنچه يادم هست اين است كه معلم كلاس چهارمم آقاي كاوه پيشه، سركلاس قطعاتي از آلفونس دِ لامارتين را برايمان خواند و من يكسر عاشق لحن شاعرانه و كلام زيباي اين شاعر فرانسوي شدم. همين كتاب احتمالاً شوق نوشتن را در من برانگيخت.
2ـ اولين باري كه حس كرديد مي توانيد بنويسيد چه زماني بود ؟
يادم نيست. فاعدتاً نبايد تاريخ مشخصي داشته باشد. هنوز داستان هاي اوليه ام را دارم، زماني كه مي كوشيدم كلمه هاي سركش را به دام بياندازم و موفق نمي شدم. احتمالاً حس نوشتن، وقتي در من بيدار شد كه براي اولين بار و بنا به خواهش دوست و همكلاسي ام: «غلامعلي ـ سين» برايش نامه اي عاشقانه نوشتم ـ زيرا كه انشاي من خيلي خوب بود و در مدرسه شهرتي به هم زده بودم. مي خواست نامه را بياندازد سر راه دختري كه دوستش داشت. عاقبت با هم ازدواج كردند. عشق هاي ساده بي غل و غش و بي گناه كه از ميان كتاب ها سر بيرون مي آوردند و سايه به سايه ما در كوچه ها پرسه مي زدند و خوابمان را مي آراستند. من از همان قطعات شاعرانه لامارتين استفاده كردم. فكر ميكنم اين اولين جرقه بود. بله، اين اولين جرقه بود و حس نوشتن را در من بيدار كرد. شايد لحن شاعرانه داستان هاي من يادگار لا مارتين باشد.
3ـ اولين چيزي كه نوشتي چه بود ؟ اگر مقصودتان داستان باشد، سياه مشق هاي آن روز ها را دارم، سالهاي 45ـ46 كه كوشش هاي نخستين من اند و نسبتاً حال و هواي داستاني پيدا كرده بودند. اما به عنوان يك كار مقبول و مطلوب، نه. هنوز ضمير ناخودآگاهم ، پري خيالم ، مرا پيدا نكرده بود. هنوز گمشده يك ديگر بوديم و الهام از من بسيار فاصله داشت .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:4 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هو بنام خداوندگار جمیل
یادداشتی پیرامون ادبیات و سینمای اقتباسی
اشاره: مدتی است که شبکه چهار یکشنبه شب ها در برنامه خود پخش فیلم های سینمایی را گنجانده است که بر اساس رمان ها و نمایشنامه ها ساخته شده اند. این برنامه تحت عنوان سینما اقتباس پخش می شود. و اخیراً از همین شبکه شاهد پخش سریالی بودیم که جنایت و مکافات نام دارد و در اصل نسخة روسی فیلم سینمایی است که بر اساس رمان معروف دستایوفسکی ساخته شده است. به همین مناسبت دربارة سینما اقتباس و پیرامون همین فیلم سینمایی یادداشتی فراهم آمده است که ملاحظه می فرمایید.
1ـ زمانی که سینما به عنوان یکی از پدیده های شگرف هنری به وجود آمد، رمان و نمایشنامه را به عنوان دستمایة اصلی کار خودش برگزید و بدین وسیله و با اتکا و به ادبیات داستانی، سینما توانست ماهیت و توانمندی اصلی خودش را به خوبی نشان بدهد. هم در این دوره است که بازیگری در سینما، هنوز وابسته به آن نوع بازی خاص تئاتری بود که مردم در سالن های نمایش با آن مواجه می شدند. بنابراین و از همان زمان، سینما اقتباس بخشی از این اثر هنری را به وجود آورد که امروز نیز شاهد نسخه های فیلم شده و متعددی از آثار ادبی جهان هستیم. از جمله برباد رفته، بینوایان و یا نمایشنامه های متعدد ویلیام شکسپیر و آثار پلیسی آگاتاکریستی و...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:3 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هو بنام خداوندگار جمیل
یک فنجان قهوه
فکر کرد: «آه» باید شکلی داشته باشد که اینجور با بغض قد می کشد مثل قناتِ مانده از آب، یا انارستان پیش از باران، چراغ روشنی روی تاقچِ خانه ای بی صدا بچه ها، یا صدای زنی که گمشده است در بادِ پریشانِ فصلِ زرد. ایستاده بود و نگاه می کرد و انتظار می کشید. بیرون از حریم شیشه ای چهارگوشِ مغازه، بخشی از محوطة میدانِ بهارستان دیده می شد و ابتدای خیابان ظهیر الدوله. آنچه مانده بود حالا، تکه تخته های اعلام بود و کلافِ چدن چلوارِ پا خورده که نوشته های رنگی، نوشته های وارو شده شان را نمی شد خواند و انبوه کفش هایِ بی صاحب هم بود، بر آشفته میان خیلِ کاغذ پاره هایی که با خودش می رُفت و سرانداز زنی را پس می کشید که اینجا ـ در این وقتِ بی هنگام ـ با آن قامتِ لاغ پیچیده در چادر مشکی ، پیِ چیزی می گشت ـ ویلان این همه سراسیمگی. فکر کرد: «آه» باید شکلِ قد و قامتِ همین زن باشد که وقتِ شکستنِ بغض خم می شود؛ زان می زند و شلال موها را می ریزد روی سینه اش؛ و اشک که سرازیر می شود از آن دیده های شبق، و راه باز می کند روی گونه های زرد، طنینِ آخرین سیلابّ از یاد رفتة فریادی را از حنجره بر می آورد؛ که نیست، مگر توی داستان ناتمامی که برای « مادام گارینه» نوشته است. دست کرد توی جیبش کبریت نبود، پاکتِ سیگار بود و نصفة سیگاری شکسته. نوشت: « دلتنگیِ غریبی است ایت. دلتنگیِ عمیقِ بی نام و نشانی که نمی شود کاریش کرد».
حالا باید بر می گشت و می نشست. بر گشت و نشست روی نیمکتِ چوبی و نصفة سیگار را گوشة لبش گذاشت. مادام نبود که ببیندش. آن پشت مشغول کارش بود. در عوض بوی خوشِ قهوة ساییده می آمد و بوی مردی که می بایست می بود ـ سال ها پیش ـ و بود: همسر زنی که اکنون تنها مانده و قهوة سفارشی او را آماده می کند: «کوفه ور چاشلا»[1] « نگران نباش. امروز از مشتری خبری نیس». اگر بود ـ سال ها پیش ـ می دیدش که از دوچرخه پیاده می شود. درگاه کرکره ای را بالا می کشد. شب کلاهش را بر می دارد تا آن کلافِ سفید بریزد روی شانه ها. چراغ والور را روشن می کند و می نشیند روی چهارپایه و چشم به راه روزنامه فروش، اولین پاکتِ نامة رسیده از ارمنستان را باز می کند. گفات : «همه چیز رو نی شه برای همیشه فراموش کرد». نصفة سیگار را زیر میز انداخت. « باید عکس قاب گرفته اش جایی باشد؟» نپرسید. نوشت: عکسش نبود، اما خاطره اش هست. «گارینه»ی عزیز لای کتاب را که باز می کند، سنگینیِ غبار می نشیند توی چشم ها. ورق می زند. رودخانة « ارس» زیر سایة بلندِ « آرارات» می گذرد . مادام گارینه آه می کشد. می پرسم: « این همه علاقه؟» « یادآور موطنِ اصلی ماست». گفت: « مادر بزرگ های ما، کلید خانه هاشان را در آبِ این رودخانه انداخته اند. چهار قرن پیش. و من هنوز هم خوابِ تب دارِ « ارس» را می بینم و آن همه سوار عثمانی. لاش برهنه و نجیبِ جوانهامان و خرمن های سوخته، و آن همه خانه و باغ و دشت هایِ پر علفی که پشت سر گذاشته بودیم. رخت های مانده بر درخت ها هم بود و انبوه تلخی اش می ماند، سال ها». مادام می بایست می آمد و حالا، و آمد. فنجانِ قهوه را روی میز کوچکِ چوبی گذاشت. می دانست این که به او نگاه می کند و به نظر غمگین می رسد؛ دانشجوی خسته ای است که تمام شب را توی چاپخانه ها سگ دو زده و همة دلخوشی اش همین قهوه معطر است ئکه جرعه جرعه می نوشد، صبح ـ پیش از آن که لقمه نانی دهانش بگذارد. « مادام گارینه» به تابلوی بیرون نگاه نمی کند. می نشیند روی چهار پایه کوتاه و بافتنی اش را دست می گیرد. فکر کرد «آه» باید شبیه همین خانم مهربان ارمنی باشد، مادام گارینه ـ که هنوز هم دست هایش می بیند دست های کوچکِ دخترانه را، و ساعت شنیِ کوچک را که بر می گرداند و توی آینه می خندد. بهار 79 بهار80 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:42 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هو بنام خداوندگار جمیل
مجموعه پس از سال ها ساخته: اکبر خواجویی
نقد کوتاه بر آنچه پیش روی ماست
1 سال ها پیش بود، گمانم 41 یا 42 ـ در همین حدود که تصادفاً با واژة ترکیبی غریبی آشنا شدم. واژه ای که اگرچه معنی اش را بدون رودربایستی در خودش داشت، اما با آن ظاهر فریبنده اش، شنونده را دچار تردید می کرد. ترکیبی به نام «بساز و بفروش » وقتی نمونه اش را در خانه های کوی ذوالفقاری و سدة آبادان دیدم، آن وقت باورم شد که معنی واقعی اش می شود: «بساز و بنداز». می دانید؟ همة مردم دنیا دلشان می خواهد صاحب خانه بشوند ( مثل حالا که همة مردم دنیا دلشان می خواهد مجموعه های دیدنی، لذت بخش و تفکر برانگیز ببینند) و همة مردم دنیا البته خواهان خانة خوب و راحت اند. اما همة مردم دنیا آنقدر پول ندارند که خانه ای خوب و راحت بخرند. پس اگر پیمانکاری پیدا بشود که به هر ترتیبی زمینی ارزان قیمت تهیه کند و بناهای بسیار ارزان قیمتی بسازد، خواهان زیادی پیدا می کند. این به عهدة زمان است که طی شود تا سه چهار سال بعد معایب عمدة ساختمان از پس پرده بیرون بریزد و معلوم شود که تیرهای سقف بیش از اندازه از هم فاصله دارند، لوله کشی ها معیوب است و کاشی ها و موزائیک های درجه سه کم سیمان اند و ... طفلک صاحبخانه کم درآمدی که تازه می فهمد دو سه برابر آنچه داده و خریده باید خرج تعمیر اساسی خانه بکند. پیمانکار بساز و بفروش البته در این میان نفع خودش را برده و به باقی ماجرا کاری ندارد. از مدت ها پیش برنامه سازان سیما چنین روالی در پیش گرفته اند، به ویژه در شبکه های استانی. آیا لازم است فهرستی از این مجموعه ها ارائه بدهم یا همین دو تا کافی است: تب سرد، خط قرمز و پاییز بلند و... 2 از فخیم زاده که تنها «حس سوم» اش، فوق العاده بود که بگذریم. سیروس مقدم و تیپ کارهایی که می کند، تیپ به قول خودش عوامانه و شخصیت های خاصی که بر می گزیند، به یک ساختار واحد می رسیم: داستان های کلیشه ای و بدون افت و خیزهایی که معمولاً موجب کشف و شهود می شوند، موضوع تکراری و دم دستی، طولانی بودن صحنه های گفتگو، کاشتن دوربین در یک نقطه و حرکت سادة « پَن»، برای گریز از تدوین وقت گیر و مشکل، کلوزاپ های بدون دلیل برای راضی نگه داشتن بازیگران، نماهای بسته. و نور، لباس و دکور که حکایت خودشان را دارند؛ هیچگونه خلاقیتی استتیک در تصویر برداری مواجه نیستیم که به صحنه آن زیبایی و حظ بصری را ببخشد که تماشاگر را بر سر ذوق آورد و موجبات لذت بخشی را فراهم آورد. داستان ها صرفاً روایت می شوند، در واقع فتورمان هستند و می شود چشم را بست و فقط گوش داد و البته دهها مورد دیگر که کارگردان در خود نیازی نمی بیند که به آنها بپردازد یا به قول تهیه کننده مؤسسة شاخة زرد اصفهانی، فکر می کند تماشاگر اصلاً متوجه نمی شود. در واقع اصل پر کردن زمان برای تلویزیون است. اما مجموعه «پس از سال ها»ی اکبر خواجویی. این را باید بدانیم که یک اثر خلاق هنری با تولید یک کالای سرگرم کننده بسیار متفاوت است. حالا بماند که به عنوان مثال مجموعة جومونگ هم یک کالای سرگرم کننده به حساب می آید، ولی از مزایای خلاقیت های یک اثر هنری نیز برخودار است که این همه مشتاق و تماشاگر دارد. تماشاگرانی از هر گروه سنی یا اجتماعی که این روزها، شبکة 3، سر موقع آن را پخش می کند و بار سنگین تبلیغات را هم البته بر دوش تماشاگران می گذارد. 3 خواجویی هنوز به عنوان خالق یک اثر به یاد ماندنی به نام «پدرسالار» در اذهان مردم، جایگاه خاص خودش را، به عنوان کارگردانی هنرمند حفظ کرده است. این جایگاه، توقعات فراوانی به همراه داشته است که نتیجة آن بار مسئولیتی است که متوجه ایشان است و نمی توان دربارة آن از فعل ماضی استفاده کرد. پدرسالار، مانند رمان معروف «آبلوموف»، اثر گنجاروف، پدید آورندة یک تیپ است. در آنجا و در رمان آبلوموف، گنجاروف می کوشد شریف زاده ای تنبل و بیکاره ای را که در واقع سربار جامعه محسوب می شود تصویر کند و در خلق این شخصیت منفعل و رؤیا پرداز چنان موفق است که تیپ آبلوموف پس از انتشار رمان، به تمام کسانی اطلاق می شود که دارای چنین خصوصیاتی هستند. پدرسالار سختگیر، تند مزاج و در عین حال مقتدر و مدبر اکبر خواجویی هم یک تیپ موفق است و هنوز در میان مردم به عنوان مثال از آن یاد می شود. هرچند خواجویی کوشیده است که یک بار دیگر در مجموعه کهنه سوار به خلق یک چنین تیپی دست پیدا کند، اما در مقایسه، موفقیت چندانی به دست نیاورده است. هرچند باید بگویم که کهنه سوار از این مجموعه آخری، یعنی مجموعة پس از سال ها موفق تر است. خود خواجویی هم آنقدر تیز هوش و با فراست هست که همان اول، با خواندن متن میردامادی، متوجه بشود که نمی تواند در ارائه این نوشته که به لحاظ موضوع بسیار تکراری است و گرفتار همان اپیدمی مجموعة پس از باران است، کاری در خور و شایسته ارائه دهد. به همین دلیل کوشیده است که با استفاده از هنرمندان صاحب نام سینما و تلویزیون، مانند فرامرز قریبیان و اسماعیل خلج و خانم فاطمه گودرزی، سر و صورتی به آن بدهد. متن به لحاظ ساختار دراماتیک و هم عدم توجه به شخصیت پردازی غیر کلیشه ای، معیوب است و متأسفانه با همان ساختاری که پیش از این یادآور شدم، از کار در آمده است. جالب است اگر به این نکتة آخر توجه کنید و خودتان نیز از این پس پی جوی آن بشوید؛ من فقط چند گفتگویی را یادداشت کردم که فقط در یک قسمت از این مجموعه میان شخصیت ها رد و بدل شده است. و همه فاقد ارزش خلاق ادبی و یا زیبایی و تناسب اند. مرد به همسرش می گوید: « تو چی بودی که رفتی تو آستین من» اصطلاحی که گمان نمی کنم تا به حال کسی شنیده باشد. یا « حال و هوای عاشقی زود می گذره» که تماشاگر خلاف آن را باور دارد. یا توصیفی که اسماعیل خلج از خریدار خانه می کند: «خوش نام، امانت دار و نظرباز» که معلوم نیست واژة نظر باز این وسط چکاره است یا وقتی به فرامرز قریبیان توصیه می کند : «یک چونه تکون بده و یه علم شنگه راه بنداز» گمان می کنم اکبر خواجویی آنقدر تجربه دارد که بتواند میان خودش و رسم تولید کالای مصرفی باب شده در سیما، خط قرمزی بکشد و به عنوان خالق آثار هنری زبده همچنان جایگاه خودش را حفظ کند. من به عنوان یکی از تماشاگران وفادار او منتظر می مانم تا کارهای بهتری از او ببینم. و به عنوان خواننده روزنامه فرهیختگان برای همة دست اندرکاران و مجموعه سازان آرزوی موفقیت می کنم.
احمد بیگدلی یزدانشهر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:39 توسط احمد بیگدلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:20 توسط احمد بیگدلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
احمد بیگدلی فرزند عزیز و گوهر
متولد1324 اهواز (دارای تحصیلات دانشکده هنرهای دراماتیک) کتاب های منتشر شده: 1-شبی بیرون از خانه سال 1374 2-من ویران شده ام سال 1381 3- رمان اندکی سایه برنده ی جایزه ی کتاب سال 1385 4-آنای باغ سیب 1386 5ـ آوای نهنگ 6ـ زمانی برای پنهان شدن آثار در دست چاپ: نخستین شب راوی بی تردید سه شنبه بود |
| پیوندهای روزانه |
|
این دیگری آنسوتر از غبار اسب کهر را بنگر کاظو و درخت کُنار دریای چهارشنبه غزلداستان پری چل گیس داستان کوتاه حنگ آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم بهمن 1388 هفته دوم بهمن 1388 هفته سوم دی 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته اوّل آذر 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم اسفند 1386 هفته اوّل اسفند 1386 هفته چهارم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته اوّل دی 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان رمان نقد آثار دیگران نقد آثار نویسنده نمایشنامه مقاله و پژوهش سینما گفتگو |
| پیوندها |
|
اوفلیا ثریا داودی حموله پرنوشته ها مرید میرقاید خزه محمد ایوبی علیشاه مولوی حسن محمودی. آدم و حوا اکرم رفیعی وردنجانی سیما طاهرکرد. به وقت داستان |
|
RSS
|