هو
بنام خداوندگار جمیل
خانه به خانه
پیشکش
به حمید مهرآرا « آسمون»
در خانه ای بودم، نزدیک شط.
نیمی از آن را گلوله توپ ویران کرده بود. شیشه ها فروریخته بودند؛ اما قاب عکس ها
هنوز به دیوارها بود. باغچه در نیمة روشن حیاط پر از گل بود. درخت گل کاغذی با
گلبرگ های قرمز روشن روی دیوار همسایه یله داده بود. حمید بِشکار که از راه رسید،
ساز و برگی زیاد بارش بود. همانجا نشست ـ در نیمه روشن حیاط ـ گفت:« همین
اطرافند». و سربرگرداند طرف درگاه آهنی بزرگ. من خواب را از چشم هایم تارانده
بودم. ساعت پنج صبح بود و بوی نمِ رطوبت می آمد.
گفتم: « تلفات عقب نشینی
خیلی بیشتر از حمله است، این طور نیست؟»
حمید گفت : «می ترسی مگه؟»
گفتم: «خب، کمی».
حرف نزد. با هم رفتیم توی
اتاق پذیرایی که سقفش سالم مانده بود و می شد از پنجره هایش حیاط و کوچه را پایید.
از اینجا می شد قبل از آمدنشان صداها را شنید.
حمید گفت : « جان به لب
شدم تا خودم رو رساندم اینجا».
هوا تکان نمی خورد. پرده
آویخته پشت پنجره، ضخیم بود. باریکة نورِ آفتاب از شکاف میان پرده تو می آمد.
حمید گفت : « مشکل اینجاس.
این خونه».
« می بایست بزنیم بیرون».
« بی گدار نمی شه. هوا
روشنه. ما رو ببینن، شلیک می کنن».
«اگه محاصره مون بکنن؟»
حمید آهسته خندید. گفت : «
ما دو نفرو؟ گمون نکنم صرف بکنه».
هر دو برگشتیم به قاب عکس
دخترکی نگاه کردیم که داشت شمع ها را فوت می کرد.
ـ «چهار تا شمع. پنجمی رو که
روشن بکنه چهار سالش تموم شده».
مادر، کبریت کشید و داد
دستش. دخترک می ترسید. به جای شمع کبریت را خاموش کرد. همه خندیدند. بچه ها جیغ
کشیدند.
حمید گفت: « تمام شهر پر شده
از قوای غیر منظم. تو هر خونه، سر هر کوچه یکی دو نفر از ما هستن. عراقیام سعی می
کنن جون سالم در ببرن. جنگ دیگه».
گفتم: «معنی اش اینه که اگر
نکشی، می کشنت».
«فقط کافیه گلوله گیر بکنه».
باز هم به عکس نگاه کردیم.
دخترک، پنجمی را روشن کرد.
برگشت توی صورت مادرش و خندید. مادر بزرگ اولین کسی است که هدیه روز تولدش را باز
می کند.
ـ «صد ساله بشی دختر».
گفتم: « فقط کافیه گلوله گیر
بکنه. اونه که ماشه رو می چکونه و همه چیز تموم می شه. انگار از اول نبوده. انگار
هیچ اتفاقی نیفتاده».
حمید گفت: « این باید پدرش
باشه. این طور نیس؟»
« اما خوشحال به نظر نمی
رسه».
حمید برگشت و دوباره نگاه
کرد به پنجره. گفت : « می تونه مال روزهای آخر باشه. دو یا سه روز قبل از جنگ».
بعد گفت:
« هیچ می دونی منم آواره جنگ
هستم؟»
فکرش را نکرده بود. اما خودم
آواره جنگ بودم و این کافی بود.
حمید چرخید طرف آینه، روی
کمد لباس. ترک های به هم پیوسته، صورتش را چند تکه کرده بود. فکر کردم باید از
بیست سالگی گذشته باشد. قد و قامت بلندی داشت، با پوستی به رنگ مس، چشم هاش به
سیاهی می زد. یک جور قهوه ای تیره. خنده کمرنگی هم بود، روی لبش. یک ماه پیش که در
قرارگاه «حمیدیه» دیدمش گمان کردم همسن و سال هستیم. فکر نمی کردم این قدر زود بشکند.
حالا نگاهش پیر بود؛ انگار پِی چیزی می گشت و نمی یافت.
حمید به پدر نگاه کرد. گفت:
« لابد خبر حمله را شنیده بوده».
گفتم : « و هیچ فکر نمی کرده
که جنگ بشود و دشمن همه جای خانه اش را بکاود».
مادر بزرگ گفت : « حالا چه
بلایی سرمون میاد؟»
پدر فقط نگاه کرد. نگران
خانه نبود. می ترسید وسیله پیدا نکند. مادر گوشه باغچه کز کرده بود روی تکه کوچک
گلیم. دخترک توی دامنش نشسته بود.
حمید لای پرده را باز کرد و
از شکاف باریک توی کوچه را پایید.
گفت: «چیزی می خوریم و راه
می افتیم».
گفتم: « می مونیم شب بشه».
«اقلاً بگذار سر و گوشی آب
بدم».
«فرصت نیست».
و نبود. پدر گفت: « تا چمدان
ها را آماده می کنیم، یه چیزی بدین این بچه بخوره».
مادر بزرگ گفت : « می رم
غذای دیشب رو گرم کنم».
پدر به تلخی خندید. گفت : «
فرصت نیست مادر. قابلمه رو بر می داریم برای خودمان. حالا یه قاضی پنیر بگیر بده
بخوره».
بعد برگشت به زن نگاه کرد:
« فکر می کنی با گریه،
عراقیان رو از خونه ات بیرون می کنی؟ پاشو بهم کمک کن چند تا تکه رخت و لباس
برداریم».
مادر با گوشه می نا، اشک
هایش را پاک کرد. پدر نگاه کرد، برگشت توی اتاق، از لای شکاف باریک میان پرده،
کوچه را پایید. هیچ کس نبود. سایه پیش از ظهر نشسته بود روی دیوار همسایه. بوی نم
شط می آمد. آنجا بود. دو کوچه بالاتر. با این همه نمی شد رفت و لنج ها یا بلم ها
را دید. نمی بایست آنجا بوده باشند. اگر مانده، عدنانِ دو به چی مانده که پنج تیرش
را بعد از سال ها از زیر خاک بیرون کشیده بود و هر از گاهی تیری می انداخت طرف
نخلستان.
اولین خمپاره از بالای سرمان
گذشت. هر دو دراز کشیدیم میان دو صندلی چرمی، نزدیک به هم. اول قاب عکس افتاد؛ بعد
صدا آمد و زمین لرزید. قاب عکس دیگری افتاد و صدا پیچید توی هوا. یورش باد هم بود.
ـ که پرده ضخیم عنابی را پس کشید؛ و غبار نشست توی سینه پدر. حمید گفت :
« از پنجره می بینندمان».
صدایش طنین بدی داشت. گفت :
« فرصت خوبی بود که رفت.
باید ماند؛ شاید بشود...»
باقی حرفش را گم کرد. من فقط
صدای انفجار دومین خمپاره را شنیدم.
« باید میز ناهار خوری را
بکشانیم طرف پنجره».
سومین خمپاره فرصت نداد که
جابه جا بشویم. بعد باز آرامش بود. اینجا؛ در این خانه نزدیک شط. باد صدای شلیک
مسلسل ها را با خودش می آورد. ـ شاید از آن طرف نخلستان. نشستیم روی صندلی ها تا
نفسی تازه بکنیم. میز ناهار خوری را کشانده بودیم طرف پنجره. اتاق کمی تاریک شده
بود. مثل هوای ابری. حمید گفت: « اینجور بهتر شد.» و چرخید طرف حیاط. بوی غریبی
توی اتاق بود، و نمی شد گفت که این بوی غبار است یا تن حمید که قد راست کرده بود و
نگاه کرده بود به آینه و از همانجا به تصویر شکسته من لبخند زده بود و گفته بود:
«یک تکه از صورتت پیدا نیس. باید همین جاها افتاده باشه». از همانجا بود، از آینه
ـ که چرخید طرف حیاط. من دیدمش، داشت خودش را از دیوار بالا می کشید. توی آینه بود
که دیدمش. لبه کلاه فلزی نمی گذاشت که صورتش را ببینم. حمید ماند تا غریبه یک پایش
را آویزان کرد و بعد ماشه را چکاند. بهت زده ماند و نگاهمان کرد. انگار که
بشناسدمان و حالا بعد از چند سال بی خبری، حضور غافلگیر کننده مان را باور نمی
کرد. افتاد. صدای سرشاخه های خشک را که در هم خلیدند، شنیدم. برگشتم پشت پنجره رو
به حیاط. خمپارة چهارم از بالای سرمان گذشته و جایی دور منفجر شد. دومین عراقی از
درگاه آهنی آویزان شده بود که زدم و افتاد توی باغچه، روی گل های زرد. سه تای دیگر
هم آمدند که ما زدیمشان. بعد، خمپاره پنجم آمد. مال ما بود. جسد سرباز و خاک باغچه را واژگون کرد و
ناگهان صداها افتاد. می دانستم که دیری نمی پاید و نیم ساعت بعد باز از سر می
گیرند. اما می شد در این فاصله با فراغت سیگاری دود کرد. پاکت سیگار پیش من بود.
می بایست از زمین کنده می شدم. درد آمده بود و خون نشست کرده بود روی شکمم. برگشتم
به آینه نگاه کردم. حمید آنجا بود. میان ترک ها و ریختگی های تازه که نمی گذاشت
صورتش را ببینم.
یزدانشهر
14/ دی /75
+ نوشته شده توسط احمد بیگدلی در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت
23:37 |