تبليغاتX
سایه های وحشی باد
داستان رمان نقد مقاله

انتقاد يك نويسنده از نحوه چاپ كتابشاحمد بيگدلي

بيگدلي: بي‌توجهي ناشر به كيفيت چاپ، كاري غيرفرهنگي است

28 فروردين 1391 ساعت 12:38
احمد بيگدلي، از نحوه چاپ «بي‌ترديد سه‌شنبه بود»،رمان تازه اش كه اواخر اسفند سال گذشته منتشر شد، ابراز گله‌مندي كرد و گفت:اين رمان به دليل بي‌توجهي ناشر به شيوه صفحه‌بندي و مراحل چاپ، با اشكالات فراوان وارد بازار كتاب شده است و اين شيوه برخورد از سوي يك ناشر كاري غير فرهنگي است.-
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، بيگدلي،‌ نويسنده كتاب سال جمهوري اسلامي ايران با ابراز گله‌مندي از انتشارات «علم» به دليل چاپ نامناسب تازه‌ترين كتابش گفت: فكر نمي‌كردم وقتي ناشري براي انتشار يك كتاب اصرار مي‌ورزد، ‌آن را با اين فرم وارد بازار كتاب كند.

اين افزود: اين كتاب را دختر م قبل از تحويل به ناشر، حروفچيني كرد و ناشر هم آن را به همان شكل به چاپخانه تحويل داده است. در حال حاضر اين كتاب بيش از 80 غلط تايپي دارد و از نظر فرم و صفحه‌بندي نيز داراي اشكال و بد فرمي است.

نويسنده برگزيده كتاب فصل در ادامه گفت: تا به حال ناشري چنين برخوردي از يك ناشر نديده‌ام و تصميم دارم ديگر آثارم را به ناشران ديگري بدهم. در حال حاضر نيز مجموعه داستان تازه‌ام را به نشر روزنه داده‌ام و در نظر دارم آثاري را نيز براي نشر آموت ارسال كنم.

«بي‌ترديد سه‌شنبه بود»، ‌تازه‌ترين رمان بيگدلي است كه اواخر اسفند سال گذشته(90) منتشر شد و در بيست و پنجمين نمايشگاه كتاب تهران ارايه مي‌شود.

توضیح نویسنده:

ناشر سه سال و هر هفته یک بار به من تلفن کرد و اصرار کرد تا رمانم را به او بدهم. نویسنده ای که خیلی دوستش دارم سفارش کرد که کتاب را به او بدهم. ناشر وعده های بسیار به من داد که هیچکدام از آنها عملی نشد. و حق الزحمة مرا به تاریخ ۴ماه بعد به صورت چک پرداخت کرد. در ضمن رمان بی تردید سه شنبه بود اواخر دیماه سال ۹۰ منتشر شده است.

منتشر شده در خبرگزاری ایبنا
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 13:52  توسط احمد بیگدلی | 

احمد بيگدلي: داستان‌كوتاه ايران نیازمند اندیشه‌ورزی است

احمد بيگدلي در تحريريه ايبنا

2 اسفند 1390 ساعت 14:02

احمد بيگدلي كه ظهر امروز در تحريريه «ايبنا» حضور داشت، به بهانه برپايي «نخستين همايش داستان كوتاه ايران» و با تاكيد بر اين‌كه نويسندگان ايراني تا به حال برای اين قالب ادبي زحمت‌های فراواني كشيده‌اند، داستان كوتاه ايران را نيازمند انديشه‌ورزي و تجهيز به وجوه گوناگون دانش دانست.-

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، بيگدلي ظهر امروز، سه‌شنبه، دوم اسفند، در تحريريه «ايبنا» حضور يافت ‌و از بخش‌هاي مختلف اين رسانه بازديد كرد.

وي در پاسخ به سوالي مبني بر اين‌كه «چرا برخي از منتقدان داستان كوتاه امروز ايران را داراي پشتوانه و موقعيت جدي نمي‌دانند؟» گفت: من با اين تلقي مخالفم؛ چرا كه داستان كوتاه در ايران جايگاه خود را پيدا كرده و با توجه به پيشينه‌اي كه تا به حال در كشورمان دارد،‌ مسير نسبتا خوبي را پيموده است.

وي افزود: واضح است كه تجريه ما در مقابل تجربه غربي‌ها اندک است، ولي اين تجربه نسبت به كشورهاي همسايه بهتر و طولاني‌تر است؛ تا جايي كه تا به حال نويسندگان صاحب‌نامي در حوزه داستان كوتاه داشته‌ايم.

نويسنده برگزيده كتاب سال جمهوری اسلامی ايران، با بيان اين‌كه قضاوت كلي کردن و نگاه منفي به جريان‌های ادبي در ایران، اعتماد به نفس و خلاقيت نويسندگان را تضعيف مي‌كند، گفت: درست است كه غرب، همينگوي‌ها و ويرجينيا وولف‌هايي دارد، ‌ولي ما هم نويسندگاني كمتر از آن‌ها نداريم؛ داستان‌نويساني مانند ابوتراب خسروي، شهريار مندني‌پور، ناصر تقوايي یا محمد ايوبي ‌و بسياري ديگر.

نويسنده «آواي نهنگ» در ادامه، زنان را در عرصه داستان كوتاه موفق‌تر از مردان ارزيابي كرد و توضيح داد: به نظر من زنان در مقايسه با مردان در سال‌هاي اخير، در داستان كوتاه موفق‌تر بوده‌اند و مي‌توانم بگويم حتي يک قدم جلوترند. من با آثار نويسندگاني مانند مهسا محبعلي و بهناز علي‌پور‌گسكرلي و برخي ديگر آشنايي دارم.

وي در پاسخ به اين سوال كه «از نگاه شما چه وجهي زنان را در داستان كوتاه بيش از مردان مطرح كرده است؟» اضافه كرد: پاسخ به اين سوال كمي مفصل است. انديشه، عاملي است كه در بسياري از آثار داستاني ما نمود كمرنگي دارد. نحوه تفكر نويسندگان ايراني در آثارشان پيدا نيست و اين مساله شايد از معايب ما باشد؛ چرا كه در پس زمينه داستان‌هاي كوتاه و بلندمان صاحب زاويه ديد نيستيم و اغلب انديشه مشخص و قابل تعريفي نداريم.

بيگدلي تصريح كرد: زنان به دليل رابطه اجتماعي و ارتباطاتي كه با خانواده دارند و نقش همسري و مادري، نوع تفكرشان در آثارشان بيشتر هويدا است، ولي آثار مردها بيشتر شتابزده و توام با دلواپسي و نگراني است.

نويسنده «بي‌ترديد سه‌شنبه بود»، ‌در ادامه گفت: در هر حال ما نمي‌توانيم نويسندگانمان را براساس انديشه‌هايشان در داستان‌هايشان تعريف كنيم؛ ‌البته نويسندگاني مانند احمد محمود، محمود دولت‌آبادي و برخي ديگر، مسير انديشه مشخص‌تري در داستان‌نويسي دارند.

بيگدلي پيشنهادش را براي نسل جديد داستان كوتاه‌نويس اين‌گونه توضيح داد: نويسندگان بايد تجربه‌های خود را در عرصه‌هاي جامعه‌شناسي، فلسفه و روانشناسي افزايش دهند و دريافت‌هايشان را در داستان كوتاه ارايه كنند.

وي در پایان گفت: اين روزها مي‌بينم كه اغلب به فرم بيشتر توجه مي‌كنند، در حالي كه نويسنده بايد حرفي هم براي گفتن داشته باشد و در آن حرف فقط نبايد مرور روزمره‌گي صورت بگيرد؛ بلكه نويسندگان بايد با وسعت ديد و تسلط بر دانش، به روزمرگي نظر كنند و پيرامونشان را انديشمندانه به قالب داستان بريزند.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 23:11  توسط احمد بیگدلی | 


پری‌ناز خانم

   
 

۲۱ اسفند ۱۳۹۰ - ۱۶:۴۲

 

پری‌ناز خانم

احمد بیگدلی: حتما برایتان نوشته‌ام، نباید فراموش کرده باشید. همین یک ماه پیش بود که پری‌ناز خانم را توی داستان «ذبیح» پیدا کردم: صفحه ۱۱ آخرین پاکنویسش که مانده بود زیر باران شب قبل و کاملا خیس شده بود.

(ذبیح را تنها شما می‌توانستید جمع و جور بکنید که نشد)، پری‌ناز خانم اول خودش را خشکاند. همه نگرانی‌ام این بود که سرما بخورد. بعد با هم نشستیم و برگ‌های نم‌کشیده را با اتو خشک کردیم. من تازه از راه رسیده بودم و هنوز چمدانم را باز نکرده بودم. (برای آمدن، از تنها مدخل داستان ذبیح استفاده کردم) چشمم که به پری‌ناز خانم افتاد، دیدم انصافا ذبیح کم نگذاشته است؛ پری‌ناز خانم را (بی‌آنکه اغراق کرده باشد) از میان باد و باران، توفان برگ‌ها و تیغ آفتاب تمام این سال‌های سختی که بر ماگذشته بود، به سلامت بیرون آورده تا زن پا به سن گذاشته‌ای بشود مثل یک تابلوی نقاشی شکیل و بی‌نقص تا این زمان که ۲۰ سالی از آخرین دیدارمان گذشته بود.
در نگاه اول آدم فکر می‌کرد چنین زنی باید برود توی تابلوی مینیاتور بایستد تا از گزند روزگار سالم بماند، اما خانه‌اش بوی دمپخت ماش می‌داد، بوی خوب زغفران، بوی ظرف‌های شسته توی آشپزخانه و چای تازه دم گیلان؛ بوی زندگی، که می‌بایست دختر یا پسری هم می‌داشت و حتی نوه‌ای. با این همه در داستان ذبیح هیچ نشانه‌ای از بچه نبود و نه حتی عکسی قاب گرفته به دیوار اتاق پنجدری.
در یادداشت کوتاهی که پیش‌تر برایتان فرستاده بودم، ذبیح به مرد جوانی اشاره کرده است به اسم «سینا سامان» که در روزهای نخستین جنگ، میان نیزارهای جنوب، در نقطه صفر مرزی؛ غرق شده بود که در این پاکنویس آخری، جایش را به قاب عکس مجللی داده که ذبیح با تردستی آن را روی پیش بخاری، جوری میان دو گلدان گل کاغذی جا داده که به هر طرف بچرخی، دزدانه نگاهت می‌کند.
تا بروم چمدانم را باز کنم، پری‌خانم در صفحه شانزدهم فصل اول، سفره قلمکاری را که خاله مهرانگیز از اصفهان برایش فرستاده، روی میز پایه کوتاهی پهن کرده که هنوز بوی لاک الکل می‌دهد. پری‌ناز خانم اتاق کوچک راست ایوان را انتخاب کرده. تا دم دمای غروب، آفتاب رهایش نمی‌کند. پای پنجره میز را گذاشته، تا هفت‌سینش را آنجا بچیند و شمع‌ها را روشن کند. ذبیح یادش رفته به لحظه تحویل سال اشاره بکند. این است که من در حاشیه همان صفحه شانزدهم نوشته‌ام تا از یادمان نرود:
ساعت ۲ و ۲۱ دقیقه و ۱۳ ثانیه شنبه ۲۹ اسفند توشفان ئیل.
تا من خودنویسم را در بیاورم، پری‌ناز خانم از تو گنجه، یک خرگوش کوچک کاموایی بیرون می‌آورد و می‌گذارد وسط سفره و پیاله‌های کوچک چینی را دورش می‌چیند. بعد خیلی نرم می‌رود آشپزخانه که چای را دم بکند. نگاه می‌کنم: سماق، سیر، سرکه، سکه، سنجد. می‌دانم که مثل تمام سال‌هایی که بر او گذشته، به جای سبزی، قاب عکس سینا سامان را می‌گذارد. این تکه را ذبیح بارها بازنویسی کرده تا بتواند قاب عکس را کنار تنگ ماهی بگذارد و آینه را طوری میزان کند که پرهیب چهره تمام رخ سینا، در پرتو نور شمع‌ها بیفتد توی آب و یک جفت ماهی قرمز، میان لب و دهان نیمه‌باز و ابروهای هلالی‌اش بروند و بیایند و حباب‌های ریز سطح آب را بترکانند.
آنچه پری‌ناز خانم کم دارد؛ «سمنو» است. پیش‌ترها، منیرخانم برایش کاسه همسایه می‌آورد: «یعنی یادش مانده؟» یا وقتی حیاط دراندشت حاج‌آقا متین، دیگ بار می‌گذاشتند و او را برای مجلس دعا دعوت می‌کردند، سهم او یادشان نمی‌رفت. امسال اما جایشان خالی است. آن چند تا خانه قدیمی‌ساز را، یکی دو ماه بعد از مهاجرت شما، کوبیدند و چند تا برج ناتمام ساختند که شب‌ها باد پریشان توی در و پنجره‌های خالی‌اش هو می‌کشد و پری‌ناز خانم را می‌ترساند.
شما که یادتان نرفت، مطمئنم. اما ذبیح پیش از نوشتن این داستان، آیا می‌دانست که من سال‌ها پیش خواستگار پری‌ناز خانم بودم؟ بی‌آنکه بدانم ستوان سینا سامان، مدت‌هاست قول و قرارهایش را پنهانی با مادر پری‌ناز خانم گذاشته است.
نگفته بودم؟ یکی دو صفحه آخر را نتوانستم پیدا کنم. ذبیح هم که در آن درگیری جلوی دانشگاه کشته شد و کارش حتی به بیمارستان هم نکشید. اگر اصرار شما نبود، برای پیدا کردن پری‌ناز خانم راه نمی‌افتادم بیایم تهران. توی آن آپارتمان، با آن چشم‌انداز دلپذیری که از کارون و پل معلق داشتم، جایم خوب بود. کتاب‌هایم را داشتم و ماشین تحریرم را... و حالا باید بنشینم تا پری بعد از این همه سال بخوابد و خواب سینا سامان را ببیند که سر از آب و از میان نیزار بیرون آورده، با یک کاسه چینی پر از سمنو. در حالی که ماهی‌ها چشم‌هایش و لب‌هایش را خورده‌اند. برای همین است که یک دستش را در هوا تکان می‌دهد تا دست پری‌ناز خانم را که اینجور عمیق خوابش برده، بگیرد.
ذبیح نیست که چیزی کم یا اضافه کند تا تکلیف روشن بشود. اینجور بی‌حرکت به پشتی‌های مخمل تکیه داده‌ام تا پری‌ناز خانم بیدار نشود و بتواند با سرانگشتان باریک و بلندش، آن دامن پرچینش را بالا نگه دارد و بزند به آب و از لابه‌لای نیزارها دست سینا را بگیرد و پیش از اینکه تعادلش را از دست بدهد، کاسه سمنو را بگذارد روی سفره هفت‌سین، کنار تنگ ماهی‌های قرمز. مرغک ساعت دیواری است که ناگهان از جایش در می‌آید و شروع می‌کند به جار زدن و خواب پری‌ناز خانم را می‌آشوبد.
ساعت از هشت و نه گذشته و پری‌ناز خانم سفره شام را پهن نکرده است. بیداری‌اش توأم است با هم گذاشتن پلک‌هایش و سرخ‌شدن چهره‌اش که می‌کوشد از من پنهان بکند که باز شمردن سین‌ها را از سرگرفته‌ام. قاشقی از سین هفتم برمی‌دارم و به دهانم می‌گذارم. مزه گندم نورس نمی‌دهد. مزه شوری آب دریا را می‌دهد که مدت‌هاست از آن دور افتاده‌ام.
یزدانشهر ، ۲۰/بهمن/۹۰

چاپ شده در فرهیختگان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 22:47  توسط احمد بیگدلی | 

مشکلات نشر در گفتگو با بیگدلی/
می‌گویند ناراحتی کتاب چاپ نکن!
احمد بیگدلی از نویسندگان پیشکسوت کشورمان که این روزها از وضعیت صدور مجوز و چاپ کتاب‌هایش به شدت گله‌مند است، می‌گوید: از یک طرف اداره کتاب می‌گوید اگر ناراحتی کتابت را چاپ نکن و از سوی دیگر ناشران هم برخورد درستی ندارند.

خبرگزاری مهر- گروه فرهنگ و ادب: احمد بیگدلی نویسنده صاحب‌نام عرصه رمان و داستان کوتاه کشورمان همزمان با انتشار تازه‌ترین اثر خود با نام «بی‌تردید سه‌شنبه بود» با حضور در تحریریه خبرگزاری مهر دقایقی را میهمان گروه فرهنگ و ادب بود. هدف این گفتگو بحث روی این داستان بود که در میان آثار او اثری متمایز به شمار می‌رود اما درد دل‌های بیگدلی درباره نوشتن و وضعیت انتشار آثار داستانی در کشور مصاحبه را به سمتی برد که ما نیز در پایان با او هم‌نوا شدیم که «رهایش کنیم دیگر...»!

آقای بیگدلی این اثر در گونه پلیسی نوشته شده است اما مخاطبان شما قلمتان را با نوع دیگری از ادبیات می‌شناسند. ادبیاتی که بیشتر فرم را مد نظر دارد. پس بیراه نیست که بپرسم ماجرا و دلیل نوشتن این رمان چیست؟

از اینجا شروع کنم که سه سال قبل روزی فردی به خانه من آمد و به من پیشنهاد داد که فیلمنامه سریالی با عنوان جرم و جنایت را برای وی بنویسم که حامی مالی ساخت آن هم دادگستری استان اصفهان بود و گویا قرار بود برای تلویزیون ساخته شود. من هم نشستم و بر اساس پرونده‌هایی که او از دادگاه برایم آورده بود این سریال را نوشتم.

9 قسمت سریال را به او تحویل دادم. از قضا پول خوبی هم داد. قرار بود چهار قسمت دیگر هم بنویسم که البته نوشتم ولی دیگر برای تحویل گرفتنش رجوع نکرد.

این را داشته باشید تا بعد. دوستی دارم به نام زاون قوکاسیان که منتقد سینما است. در همان روزها به من ‌گفت: احمد چرا داستان‌هایت را طوری می‌نویسی که همه‌فهم نیست و مخاطب عام از آن سر در نمی‌آورد. مدرن و پست مدرن برای یک سری آدم‌های خاص است بیا و کمی از این فضاها فاصله بگیر.

من هم تصمیم گرفتم کاری بنویسم که حد میان این دو باشد و برای توده عظیم‌تری از مخاطبان در جامعه قابل دسترس باشد و بتوانم با آن، هر دو قشر را راضی نگه دارم. یعنی هم اثری هنری داشته باشم و هم همه‌خوان.

به همین دلیل به سراغ همان سریال رفتم و رمانی را طرح‌ریزی کردم که خمیر‌مایه اولیه آن همان 9 قسمت سریالی بود که قبلا نوشته بودم که در نهایت تنها دو قسمت آن هم به کارم آمد و رمان «بی‌تردید سه‌شنبه بود» اینگونه شکل گرفت؛ یک رمان پلیسی جنایی.

البته من نمی‌خواستم مثل قاضی سعید بنویسم که تنها مولفه‌های داستان‌های جنایی پلیسی در آن باشد یعنی گره و تعلیق و.... می‌خواستم کاری در حیطه ادبیات کرده باشم و همین موضوع من را روی این کار خیلی حساس کرد حتی بر روی اسم این کار هم خیلی کار کردم.

احمد بیگدلی و رمان جنایی؟ واقعا این در شناسنامه کاری شما کار بدیعی است. چرا این ژانر را انتخاب کردید؟

تجربه کردن در این زمینه هم برای من هیجان خوبی به همراه داشت و هم دستاورد خوبی. من در این زمینه کاملا راضی‌ام. این کتاب باعث شد سه رمان در زمینه پلیسی جنایی تا الان بنویسم. یعنی آدم‌های این رمان و همین اسم‌ها را در دومین رمانم از این دست با عنوان «امروز یا فردا» بردم و همه آنها را در سومین رمانم هم برده‌ام که اکنون مشغول نوشتنش هستم.

حقیقتا دوست داشتم توانم را در این حوزه بسنجم و ببینم که چقدر می‌توان خواننده بیشتری را با آن به خود جذب کرد.

یعنی بدون هیچ پیش زمینه‌ای رفتید به سراغ این نوع نوشتن؟

نه این طورها هم نیست. من فیلم پلیسی خیلی می‌بینم و خیلی هم به آن علاقه دارم و در دوران نوجوانی هم خیلی از آثار پلیسی را خوانده‌ام.

پس چرا تازه به صرافت نوشتن آنها افتادید؟

نمی‌دانم. البته داستان‌های کوتاهی را که الان دارم می‌نویسم برخی‌شان پلیسی است. ولی در مورد «بی‌تردید سه‌شنبه بود» باید بگویم که این اثر یک رمان پلیسی جنایی است که البته تنها حول مساله جنایت نمی‌چرخد. در این کتاب قتلی واقع نشده است که کارآگاه در آن دنبال قاتل بگردد و بلکه تمام آدم‌های کتاب در رابطه با یک قتل در این کتاب مورد آنالیز قرار می‌گیرند. یعنی شما بازرس کتاب من را در رابطه با یک قتل می‌شناسید، پسرش را، دختر دانشجویش را و دختر دیگری که در بیمارستان است را نیز همینطور می‌شناسید.

آدم‌های این داستان همگی آدم‌های آرمانی من هستند؛ آدم‌های ایده‌ال من در زندگی که در اول کتاب برای معرفی آنها متنی هم نوشتم که خوشبختانه سانسور نشده که اگر می‌شد من از انتشار این اثر صرف نظر می‌کردم.

شخصیت‌های آرمانی شما یعنی چه کسانی؟

ببینید. زاویه دید آدم‌های آرمانی من زاویه بسته‌ای نیست. کاملا باز است. در عالم تفکر و در حد عمل بر این اصل حرکت می‌کنند که همه بی‌گناهند مگر اینکه خلافش ثابت شود. اگر نگران بزهکاری هستند بلافاصله به یاد فرزند خود هم می‌افتند. می‌ترسند که بزهکاری در اجتماع گسترش پیدا کند.

شنیندم که این رمان برای انتشار با ممیزی فراوانی روبرو شد و نزدیک به دو سال انتشار آن طول کشید. ماجرا چه بود؟

امان از ممیزی های اداره کتاب وزارت ارشاد. بیست و پنج تا سی ماه طول کشید تا تکلیف کتابم روشن شود. شاید بگویید کتاب را دادی به ناشر و دیگر بقیه‌اش با ناشر است و او باید دلسوز باشد اما خب من اینطور آدمی نیستم. دوست دارم اثرم منتشر شود. البته کتاب‌های من هم تاریخ مصرف ندارد لا‌اقل بعد از مجموعه داستان «من ویران شدم» اینگونه بود. ولی خب آدم زحمت می‌کشد و دوست دارد حاصل زحمتش را ببیند. من دو سال بود کتابی نداشتم و دوست داشتم کتابم منتشر شود.

بعد از سی ماه به من گفتند کار مشروط شده و ناشرت نیامده پیگیری کند. به ناشر زنگ می‌زنم که چرا نرفتی؟ می‌گوید کسی به من اطلاع نداد. زنگ می‌زنم به ارشاد، آنها می‌گویند اطلاع دادیم ناشر نیامد. حالا من نویسنده ماندم این وسط چه کسی راست می‌گوید.

حالا کتاب را بعد از ممیزی می‌بینم. دائم گفته شده این کلمه یا این سطر را حذف کنید، در فلان صفحه، 18 خط را حذف کنید. فلان پاراگراف را بردارید. کلمه انگشتر عقیق را حذف کنید و....

من فکر کردم آدم زرنگی هستم می‌نشینم و سطرها را اصلاح می‌کنم. مثلا فکر کردم مشکل آن باتومی است که نوشتم در دست مامور پلیس است. می‌نشینم و آن را بازنویسی می‌کنم تا با جلوگیری از حذف همه متن، کلیدهای کشف ماجرا که در دل متن هست لو نرود.

ماجرا حل شد؟

این کار را کردم ولی گفتند نخیر...باید همه را حذف کنید. می‌گویم کتابم ناقص می‌شود. می‌گویند مجبور نیستی چاپ کنی. همین است که هست. البته اینها را از قول ناشر دارم می‌گویم. من خودم نه کسی را گناهکار می‌دانم و نه بی‌گناه. خیلی به دنبال این هم نیستم. برای مخاطب داستان‌هایم یک شهرستانی‌ام که گوشه یکی از شهرستان‌ها اصفهان نشسته‌ام و می‌نویسم.

بارها گفتم کلمه را که حذف می‌کنید بگذارید چیزی جایش بگذارم. گفتند نه. کتابم را حالا که ورق می‌زنید می‌بینید لا به لای خیلی از سطورش سفید است. میان جملات خالی است.

با این وضعیت که داستان کتاب هم دچار سردرگمی برای خوانش می‌شود.

می‌دانید این باعث چه می‌شود؟ کتاب بعدی‌ام را که بخواهم بنویسم همه‌اش نگرانم. که فلان کلمه را بنویسم یا ننویسم. باتوم را بنویسم یا ننویسم؟ این باتوم بالاخره روزی برای ایجاد نظم باید از کمر مامور بیرون بیاید دیگر! چرا نباید بنویسم و اگر نوشتم چطور می‌شود؟

این مصیبت در ادامه منجر به خودسانسوری من نویسنده می‌شود. خودسانسوری یک بیماری است که نه واکسن دارد و نه راه درمان دارد و نه دارویی دارد. مثل یک خوره می‌افتد به جان نویسنده و او نمی‌داند با آن چه کار کند.

من نویسنده‌ای به شدت اخلاق گرا هستم. به تعهدات اخلاقی و عقیدتی‌ام به شدت پایبند هستم. وارد روابط شخصی آدم‌ها نمی‌شوم. اما وقتی آیا اگر زنی بعد از سال‌ها به همسرش برسد، او را در آغوش نمی‌کشد؟ در سینما که نمی‌شود این حرف‌ها را زد، خب درست است، بازیگران نامحرم هستند. در داستان چطور؟ آنجا هم نامحرم هستند؟ در داستان هم یک زن مثلا نمی‌تواند مقنعه‌اش را بردارد و موهایش را شانه کند؟ اینها را که خواننده نمی‌بیند. اگر تصور این موضوع در خواننده باعث ایجاد انحراف می‌شود تقصیر من است یا خواننده من که با هر کلمه‌ای وسوسه می‌شود؟

حالا با این وضع چه تصمیم برای ادامه کار دارید؟

نتبجه اینکه من دیگر می‌ترسم داستان بنویسم. می‌نویسم اما آن را می‌گذارم در کمد و چاپ نمی‌کنم و خیال هم ندارم که این کار را بکنم.

یک مجموعه داستان دادم به ناشری بعد از چهار ماه زنگ زدم به او که چه شد. گفت: شما دیگر چرا. شما که سی ماه برای قبلی صبر کردی. عجله نکن.

حالا به هر بدبختی کتاب در می‌آید. می‌روی سراغ ناشر. می‌گویی شما ناشر پدر و مادردار این مملکتی. پدر و پدربزرگت هم ناشر بودند. شما نباید کاسب کار و بازاری باشی.

در جوابت شروع می‌کند به اینکه کاغذ گران است، مرکب گران است، مجوز نمی‌دهند، کارهایم روی زمین مانده. داریم ورشکست می‌شویم و.....و من خوش‌خیال رفته بودم بگویم کتابی که پنج سال است درباه آن نقد می‌نویسند چرا هنوز تجدید چاپ نمی‌شود. من هم آخر باید از این کتاب ارتزاق کنم. نانی بخورم. من هم زندگی دارم. عیال‌وارم.

به من می‌گوید اینطوری است. اگر ناراحتی برو پیش فلان ناشر. پیش آن یکی هم می‌روی کمتر از قبلی می‌خواهد بدهد و اعتراض که می‌کنی فکر می‌کنند می‌خواهی بازار گرمی کنی. خبر دارم به بقیه چقدر می‌دهند ولی برای داستان وضع این است....می‌گویند کتابت را اگر ناراحتی به هر کس دیگری می‌خواهی بدهی، ببر و بده، بعد از دو سال این را می‌گویند. بعد از آن همه التماس، که به آنها اثر برای انتشار بدهم. من ولی جنوبی‌ام و می خواهم پای قرارم بیاستم. اما انگار در ماجرای نشر حرف‌های من برای صد سال پیش است و تنها به درد قصه‌ها می‌خورد....رهایش کنیم دیگر.

....................

گفتگو از حمید نورشمسی


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:49  توسط احمد بیگدلی | 
نویسنده باید فرزندان کور و کچلش را به شازده تبدیل کند /

 احمد بیگدلی در گفت و گو با خبرآنلاین

 

ادبیات - احمد بیگدلی می گوید هنوز داستان آرمانی اش را ننوشته و چشم امیدش به نسل جوانی است که داستان می نویسند تا داستان آرمانی شان را بنویسند.

زینب کاظم خواه: احمد بیگدلی داستان نویسی است که از یک شهر کوچک در اصفهان پایش به دنیای ادبیات داستانی باز شده است. داستان نویسی که سال ها برای خودش می نوشت و بعد از این که جایزه کتاب سال را چند سال پیش برد، یکباره سیل کتاب هایش بودند که منتشر شدند. حالا از خدا نود سال عمر می خواهد تا بتواند داستان هایی که می خواهد بنویسد، داستان نویسی که هنوز بعد از این همه نوشتن نتوانسته داستان آرمانی اش را بنویسد.
او به خبرآنلاین آمد تا درباره وضعیت ادبیات داستانی و همچنین درباره خلق داستان هایش حرف بزند.
شما در این چند سال در جایزه های ادبی زیادی داور بوده اید، به تبع این داوری آثار زیادی را هم خوانده اید، برآوردتان از ادبیات داستانی این چند سال چگونه است؟
اولا گزینش داستان در یک مجموعه بسیار اهمیت دارد و نویسنده باید با وسواس بیشتری داستان هایش را انتخاب و در مجموعه اش جای دهد. در ضمن واقعیتی هست که نویسنده از بین داستان هایی که دارد باید تعدادی را گزینش کند و بهترین آن ها را در یک مجموعه جای دهد. نویسندگانی هستند که به تعداد یک مجموعه داستان نوشته اند و بیشتر از آن ندارند، اگر ناشر بگوید داستان هایی را اضافه کن چیزی ندارند، به نظرم این برای داستان نویس یک عقب گرد و اشتباه است، دوم این که گاهی چهار یا پنج مجموعه داستان را می خواندم و به نظر می رسید همه را یکی نوشته است و گویی هر چهار یا پنج نویسنده از روی دست یک نفر نوشته اند و هر کسی با توجه به ظرفیت ها و استعدادهای بالقوه اش، یک داستان می نویسد.
بنابراین یکی از مشکلات عمده شباهت های عجیبی است که بین مجموعه داستان ها وجود داشت و به نظر می رسید که این شباهت ها به نازل بودن داستان ها کمک می کند. علت بزرگ اش این است که وقتی قلم به دست می گیریم دلواپس و دل نگران این هستیم که سرنوشت این داستان ها چه خواهد شد، آیا مجوز می دهند یا نه؟ آیا ناشر این مجموعه داستان را منتشر می کند و آیا با موفقیت مواجه خواهد شد؟
این دلواپسی ها باعث شده که سطح مجموعه داستان های کوتاه ما پایین بیاید. به نظر می آید همه زیر یک خط مستقیم و زیر یک پل قرار می گیرند، پلی که بالایش ادبیات داستانی جهان با شتاب در حال حرکت است و این ها زیر این پل شانه به شانه همدیگر ایستاده اند و از روی دست یکدیگر نگاه می کنند. نکته دیگر که اصلا خوب نیست این است که شکاف زیادی بین داستان نویسان ساکن تهران و شهرستان دیده می شود. در تهران معمولا - از تک و توک داستان نویسان توانمند که بگذریم - همه از یک پنجره به جهان داستانی نگاه می کنند، با یک گلدان و گل آپارتمانی به جهان داستانی می نگرند در حالی که باید این پنجره را وسعت داد. جایی خواندم که دارند داستان ها را تقسیم بندی می کنند داستان های آپارتمانی، داستان های تلفنی و... من چنین چیزی در ادبیات داستانی جهان ندیده ام.

وضعیت رمان در این میان چگونه بوده است؟
در بخش رمان رمان های خوب رمان هایی بود ه اند که به سی یا چهل سال قبل برگشته اند، یعنی زمان وقوع داستان هایی که محوریت رمان را دارد به پنجاه سال قبل بر می گردد و نویسنده دل نگرانی ندارد که حالا ممکن است که با داستان او چه برخوردی کنند چرا که به مسایل سیاسی امروز نپرداخته و به گذشته سفر کرده است. به نظرم رمان هایی که زمان حال را رها کرده و به چهل سال قبل پرداخته اند موفق تر بوده اند؛ زیرا دست و بال شان بازتر بوده است و دل نگرانی نداشتند که احیانا با ممیزی برخورد می کنند.
رمان هایی که در حال هوای معاصر نوشته شده اند در حاشیه هستند و هیچوقت در متن جامعه نیستند. این نکته بسایر مهم است که پشت ادبیات داستانی نیروی قوی و منسجمی و حاوی غریزه ای آمیخته با تخیل باشد. تا زمانی که جوشش خلاقیت فراهم نشود اثر موفق نخواهد بود. برای ایجاد آن جوشش خلاقیت نویسنده احتیاج دارد در پس هر فصل رمان مقداری صبر کند، فکر کند، بازنگری وبازخوانی کند و بازنویسی کند، اما وقتی به بحث رمان می رسیم داستان هایی که برای چهل یا پنجاه سال پیش هستند موفق تر هستند.
داستان هایی که وقایع شان بعد از انقلاب اتفاق افتاده همه با دلواپسی نوشته شده اند و دلواپسی های نویسنده دامن گیر قهرمانان داستان ها شده است. برای این که نویسنده می ترسد با ممیزی برخورد کند، همین دلیل باعث شده اکثر رمان های ما از داستان های کوتاه کیفت شان پایین تر باشد، داستان های کوتاه چون قدری تعزلی هستند و به شعر نزدیک اند، در آن جوشش ناگهانی اتفاق می افتد و پاکیزه و خالص ترهستند، اما رمان این طور نیست و نویسنده باید روی شخصیت پردازی و خلق فضا و توالی حوادث کار کند و انسجامی قوی تر لازم دارد، به این دلیل رمان های ما اکثرا ناموفق هستند.
محتوای داستان های چطور بوده است گفتید که بیشتر داستان ها از دریچه یک پنجره و گلدان به جهان نگاه می کنند این حرف به معنای این است که بیشتر داستان های نسل جدید آپارتمانی هستند آیا نسل امروز فضا برای تجربه فضاهای تازه ندارند؟
دقیقا همین طور است. آن ها باید پنجره شان را عوض کنند و از پنجره های دیگر به جهان بنگرند و پنجره ای را انتخاب کنند که به خلقیات و روحیات آن ها نزدیک تر و سازگارتر است، پشت آن پنجره بایستند نه دم دست ترین پنجره را انتخاب کنند. اکثر تک داستان های معاصری که من در مسابقات داستانی خوانده ام دچار معضل عظیمی هستند؛ نویسندگان اش سوژه ندارند. همنیگوی می گوید «من هرگز به دنبال موضوع نبودم، این موضوع بوده که سراغ من آمده است.» اما اکثر داستان نویسانی که برای جشنواره ها داستان می نویسند سوژه ندارند.
همان طور که می دانیم یک تیپ داستان نویسانی داریم که برای جشنواره ها می نویسند، این دسته می دانند که داوران این جشنواره ها در چه حال و هوایی هستند و مطابق خواست آن ها داستان شان را می نویسند. این داستان نویسان با متر و گونیا و پرگار حساب کتاب می کنند و داستانی می نویسند. این داستان خلاقیت ندارد، تکنیک در آن دیده نمی شود و چون می دانند که داوران این جشنواره ها با تکنیک موافق نیستند و داستان مطابق سلیقه آن ها می نویسند.
داستان نویسانی از این دست با سر به سوی این هدف نامعلوم حرکت می کنند. معتقدم این ها هرگز داستان نویس نمی شوند، چون داستان سفارشی نوشتن هیچ وقت نمی تواند از خلاقیت پنهانی نویسنده اش سرچشمه بگیرد و اتفاقی بیفتد که فروید و مارکز از آن حرف می زنند. پس یک عده از نویسندگان تک داستان ها ما جشنواره ای هستند که ما این ها را کنار می گذاریم، می ماند عده ای دیگر که یا در کارگاه های داستان نویسی با آن ها برخورد کرده ام یا در مجلات ادبی داستان هایشان را می خوانم و می بنیم که نویسنده تلاش زیادی کرده و دست و بالش بازتر است.
البته این که گفتم پروسه ای است که جنبه عام دارد و نمی توانم بگویم که قاعده شده است و همه این طور هستند. عده ای تنها این طور هستند که این عده غالب بر عده ای دیگر که موضوع ندارند هستند. این عده دنبال موضوع می دوند و پیدا نمی کنند و در نهایت به دم دستی ترین موضوع ها می پردازند، دلیل اش این است که کتاب نمی خوانند. کتابی که در این مملکت تیراژش 1100 تاست باید در ظرف یک هفته فروش برود نه این که شش ماه تا یک سال در کتابفروشی ها بماند. چرا می ماند؟ در مملکتی که بیش از چهار هزار داستان نویس از دل کارگاه های داستان نویسی بیرون آمده اند ولی 1100 نسخه در کتابفروشی می ماند عجیب نیست؟ این ها کجا هستند و چرا نمی خوانند؟ باز هم تاکید می کنم که منظورم همه نیست. متاسفانه اکثر نویسندگانی از این دست کتاب نمی خوانند و اهل کتاب نیستند، اگر اهل کتاب باشند و کرم کتاب داشته باشند، حتما موضوع سراغ شان می آید؛ این موضوع از در، پنجره از کیفی که سر شانه شان آویزان کرده اند بیرون می آید. این موضوع هر طور شده خود را به جان نویسنده می اندازد تا جرات نکند قدم دیگری بردارد تا بنشیند پشت میزش و و ننویسد دست از سرش برنمی دارد.
در میان داستان هایی که می خوانید گرایش نویسندگان جوان به تکنیک و فرم چقدر بوده است؟
خوشبختانه در چهار یا پنج سال اخیر متوجه شده ام که در میان بچه های نسل جوان - که چشم امیدم به آن هاست که داستان های آرمانی که من هنوز نتوانسته ام بنویسم بنویسند و از آن لذت ببرم- رگه هایی از تکنیک و فرم را می بینم. در تک داستان های اکثریت نسل جوان تکنیک دارد شکل می گیرد و صناعت داستان نویسی دارد به عنوان وظیفه برایشان معنا می یابد. نظم در نوشتن و نگران هر کلمه بودن برای بچه های امروز خیلی اهمیت می یابد.
بنابراین من نمی توانم بگویم فلان نویسنده بسیار خوب است، فقط می توانم بگویم فلان کتاب خوب است یا تک داستان فلانی در مجموعه اش بسیار خوب است. چیزی که مرا نگران می کند این است که در یک مجموعه یک داستان خوب است و بقیه برای این که مجموعه را پر کند آمده است. آقای مندنی پور حرف خوبی می زد می گفت که «ما نویسنده ها بچه های کور و کچل هم داریم حالا شازده هم داریم، ولی به هر حال کور و کچل هایمان را هم دوست داریم.»
به نظرم نویسنده باید این فرصت را به خودش بدهد که دستی به سر و روی فرزندان کور و کچلش بکشد و آن ها را به شازده تبدیل کند. نسل جوان ما بسیار خوب است، اما اشکال کار شتابی است که دچارش شده است و می خواهد زود به مقصود برسد. داستان نویسی از مقولاتی است که نمی شود زود به مقصود رسید. می شود نقاشی را با کلاس رفتن یاد گرفت داستان هم می شود ولی جوهر و خلاقیت چیزی نیست که با کلاس رفتن یاد گرفت.
این در وجود همه هست باید کشف اش کرد و کتاب خواند. من تیراژ کتاب را مثال زدم 1100 تاست که باید یک هفته تمام شود نه یک سال. ما باید کتاب بخوانیم به خصوص ترجمه، زیرا داستان نویسی مال ما نیست از آن طرف آمده است ما باید در جریان ادبیات معاصر دنیا قرار بگیریم و بدانیم که آن ها چکار می کنند. بورخس در مصاحبه ای گفته است «من هر چه آموخته ام از عطار و مولانا است» ای عجب این که مال ماست. او در کتاب های ما چه پیدا کرده که من پیدا نکرده ام؟ او از آمریکای لاتین چه کشف کرده است که توانسته بورخس شود ولی من دم دستم چیزی پیدا نکرده ام؟ این یعنی من با ادبیات سرزمین خودم آشنایی ندارم ما «منطق الطیر» و «مثنوی معنوی» نمی خوانیم و سوادمان کم است.
شما به سوژه اشاره کردید که نویسندگان امروز ما کم دارند، شما خودتان چطور سوژه یتان را پیدا می کنید و از چه چیزهایی سوژه می گیرید؟
برای این که این سئوال را جواب دهم بد نیست به خاطره ای اشاره کنم. کتاب «آنای باغ سیب»ام را برای داستان نویسی که ژورنالیست خوبی هم هست فرستادم، توقع داشتم این دوست کتاب را بخواند و در حد و حدود این مجموعه مطلبی ولی او کتاب را داد دست یکی دیگر تا بخواند. به نظر می رسید که آن شخص اصلا با ادبیات داستانی آشنایی نداشت و می نویسد احمد بیگدلی سخت تحت تاثیر بورخس قرار گرفته است بی آن که بتواند از طنز او برخوردار شود. بعد سه خط پایین تر می نویسد که احمد بیگدلی در دوران جمالزاده به سر می برد.
چطور چنین چیزی ممکن است؟ اگر من تحت تاثیر بورخس هستم چطور می توانم در دوران جمالزاده به سر ببرم؟ این نشان می دهد که او نقد نوشتن بلد نیست و داستان های مرا نخوانده و چند تایش را انتخاب کرده و خوانده است. این برخورد خیلی بد است، اما من چطور سوژه هایم را می یابم؟ واقعیت این است که من کتاب زیاد می خوانم و دیگر این که بدون خواندن نمی توانم بنویسم. من باید یک بن مایه همیشگی داشته باشم و استخر تخیل من باید پر از آب باشد، نمی توانم یک ذره اش را خالی بگذارم. اگر این طور باشد وحشت می کنم و می ترسم. دوم این که وقتی داستانی را می خوانم در کنارش داستان خودم را می نویسم.
البته من یک خوش شانسی بزرگ نسبت به نویسندگان ساکن تهران دارم و آن این است که من در شهرستان زندگی می کنم و جای دنجی دارم، سر و صدا و آلودگی نیست. شاید گاه گاهی اتوبوس شرکت واحد جلوی خانه ما بیاید و مسافرانش را پیاده یا سوار کند. موسیقی دم دستم هست و موقعیت خوبی برای نوشتن دارم، این نعمتی است که من دارم. برای همین داستان از در و پنجره، از لای یک کتاب دیگر سراغم می آید و با فراغت می نویسم، اما بچه های دیگر نویسنده تهران فرصت ندارند باید بدوند تا به زندگی برسند و شب خسته و رفته لپ تاپشان را باز کنند و یا قلم و کاغذشان را بردارند و بنویسند. البته سخت است و اگر یک داستان نویس تهرانی داستان ایده ال مرا بنویسد که از خواندنش لذت ببرم شاهکار خلق کرده است.
بعضی از دوستان می گویند تو در یزدان شهر در اتاقت نشسته ای این فضاهای عجیب و غریب از کجا می آیند؟ یک واقعیت هست که من هر جا می روم با چشمانم دو رو برم را می خورم. همین طور که راه می روم و غذا می خورم و تا وقتی بخوابم به داستان فکر می کنم. یک بار دخترم آمد به اتاقم پرسید چکار می کنی؟ گفتم که دارم به داستانی که ننوشته ام فکر می کنم و همین جمله باعث شد که من داستان «آوای نهنگ» را بنویسم. بنابراین می خوانم و دور و برم را با دقت نگاه می کنم و به موسیقی گوش می کنم و داستان هایم را چند بار می نویسم، هر بار که می نویسم نیروی تخیل من خلاق تر می شود و کمکم می کند. بنابراین برای پیدا کردن به موضوع خیلی به زحمت نمی افتم.

گفتید که «آوای نهنگ» از یک جمله برای شما شروع شد به طور کلی داستان چطور برای شما شروع می شود با یک جمله با یک تصویر یا یک اتفاق؟
مارکز می گوید: «اگر ته داستانم را پیدا نکنم داستانم را شروع نمی کنم.» من کلیتی از داستان را در ذهنم می سازم، اول، وسط و آخرش را دارم، می ماند آن جمله اول که برای همه نویسنده ها مشکل ساز است، آن جمله اول باید بیاید. «من قاب عکسی هستم آویخته از تنها دیوار بازمانده خانه ای در کوی ذوالفقاری آبادان». می خواستم داستانی درباره سینما رکس آبادان بنویسم که این قاب عکس، عکس یکی از کسانی بود که در سینما رکس سوخته بود. این جمله باید بیاید تا من بتوانم بقیه اش را بنویسم. چندین بار این را می نویسم تا جمله بعدی بیاید و باز می نویسم جمله های بعدی می آیند و می شوند نصف صفحه و دیگر می رود تا آخر.
واقعه سینما رکس در ذهن من ترسیم شده است و کوی ذوالفقاری آبادان را می شناسم و همه چیز را به وضوح می بینم. اگر نتوانم ببینم نمی توانم برای خواننده ام تصویر کنم. برای من اول تصویر است و بعد جمله اش می آید، آن جمله باید برای من بیاید. کتاب می خوانم، راه می روم، موسیقی گوش می کنم و کنار باغچه راه می روم، گاهی اوقات با خانواده ام مشورت می کنم می گویم چنین داستانی دارم و نمی دانم چطور باید شروع کنم. بعد می آید امکان ندارد نیاید؛ زیرا من آبستن این داستان هستم و وقت زایمانش حتما فرا می رسد. آن جمله که آمد کلیدی می شود که در اتاق تاریکی را روی من باز می کند و من می توانم کورمال کورمال دستم را به چل چراغ برسانم و روشن اش کنم بعد اتاق کاملا با تمام جزییات برای من روشن می شود.
در میان داستان هایی که نوشته اید شخصیتی بود که دوست اش نداشته باشید و یا آن طوری که می خواستید در نیامده باشد؟
بله. بعضی اوقات خسته می شوم از بس که می نویسم و تکرار می کنم، بعد می بینم که این آدم اصلا خوب نشده است. آرام از کنارش رد می شوم و می گویم عیبی ندارد بگذار خواننده نقطه ضعف مرا ببیند. بعدها داستان را می خوانم می بینم که می شود جایی از آن را تغییر داد.
اگر منتشر شد که نمی شود عوض اش کرد. اصلا اتفاق افتاده که داستانی را منتشر کرده باشید ولی دوستش نداشتید؟
دقیقا این اتفاق افتاده است. من اخیرا مجموعه داستانی نوشتم به نام «مگر چراغی بسوزد» که تعدادی از این داستان ها در مجموعه ای دیگر چاپ شده بود که برد چندانی نداشت و حرام شدند. آن داستان ها را بازنویسی کردم و در این مجموعه تازه جای دادم.
کدام یک از داستان هایی که نوشته اید برایتان دوست داشتنی تر است؟
من همه داستان هایم را دوست دارم؛ حتی کور و کچل هایش را هم خیلی دوست دارم، ولی «پری چل گیس» را که در «آوای نهنگ» چاپ شده خیلی دوست دارم. داستان های «هاینریش اولر» و «مارتا» را هم دوست دارم، احساس غریبی به این دو دارم، مارتا را محال ممکن است که بخوانم و بغض نکنم، احساس غریبی می کنم انگار دردمندی آن ها ناشی از دردمندی من است و یا دردمندی من به آن ها منتقل شده است و یک جورهایی به لحاظ عوامل درونی با هم اشتراک داریم.
چرا پری چل گیس را این قدر دوست دارید؟
خیلی شخصی است برایم. بچه بودم از روستای آبا و اجدادی ام رودخانه زاینده رود می گذشت، جایی خم رودخانه بود که خیلی گود بود، قبل از این که سد زاینده رود را بزنند یک صخره آن جا بود. روزی خواهرم به من گفت که یک پری دیدم که این جا نشسته بود و موهایش را شانه می کرد، این که می گویم تا وقتی که پری چل گیس را نوشتم چهل و پنج سال از آن گذشته بود. همیشه این تصویر در ذهنم بود، هر وقت به ده می رفتم به آن جا هم می رفتم ببینم که من هم می توانم پری را ببینم. بعدها که سد زدند گودی از بین رفت و صخره هم دیگر نبود، ولی این تصویر همیشه با من بود تا در پری چل گیس متولد شد و من این داستان را خیلی دوست دارم.
عادت های نویسندگی تان چیست؟
من با روان نویس می نویسم و روان نویسم باید حتما باید آبی سیر باشد و حتما پشت میزم می نشینم و می نویسم. حتما باید موسیقی بدون کلام گوش کنم، آن هم قطعات موسیقی خارجی، اسم هایش را هم نمی دانم. کاغذم باید آچار باشد و حتما باید خط کشی کنم و زیر دستم باید شصت یا هفتاد صفحه کاغذ باشد چون که باید سطح دستم بالا باشد. هر صفحه ای که می نویسم اگر غلط داشته باشد با لاک غلط گیر درست اش می کنم، معمولا چرک نویس هایم را نگه می دارم.
بیشتر صبح ها می نویسم تا یازده ونیم. اگر داستانم راه افتاده باشد بعد از نهار هم ادامه آن را می نویسم. فردا صبح که بیدار می شوم می دانم که یک کار ناتمام روی میزم هست که باید تمامش کنم، اگر این طور نباشد آن روز را تلف شده احساس می کنم، زیرا 66 سالم است و دوست دارم از باقی مانده عمرم حداکثر استفاده را داشته باشم. حتما کارم را بعد از تمام شدن تایپ می کنم، با صدای بلند برای خودم می خوانم، بعد در جمع خانواده می خوانم؛ زیرا وقتی داستانت را برای عده ای می خوانی متوجه می شوی چه اشکالاتی دارد، بعد می دهم به دختر بزرگم بخواند و اگر او بگوید خوب است برای من تمام شده است.
من از نوشتن لذت می برم، گاهی ممکن است که صفحه ای را بنویسم بارها و بارها زیرا از آن لذت می برم. اگر داستان ام را نیمه کاره بدهم برای تایپ دیگر نمی توانم بقیه آن را بنویسم.
58244

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:43  توسط احمد بیگدلی | 
 هفت‌اقلیم از بهمن‌آغاز می‌شود- اضافه شدن احمد بیگدلی
 
منبع : مهر نیوز - فرهنگ و هنر
دور دوم داوری آثار رسیده به جشنواره ادبی هفت‌اقیلم با پایان این ماه به اتمام رسیده و مرحله نهایی داوری از بهمن‌ماه آغاز می‌شود. ...
پایگاه اطلاع رسانی تبیان نیوز :

آیت دولتشاه، دبیر دومین دوره جایزه ادبی هفت اقلیم در گفتگو با خبرنگار مهر گفت: دومین مرحله داوری آثار، با پایان دی‌ماه به اتمام خواهد رسید که با تغییراتی همراه بود. در این مرحله از داوری، برای ایجاد تنوع و دخالت دادن نظرهای متنوع در روند داوری، دو داور به هیئت داوران جایزه اضافه شدند. منیرالدین بیروتی و احمد بیگدلی داورانی هستند که به تیم داوری اضافه شدند.

وی افزود: بعد از پایان یافتن مرحله اول داوری، 32 اثر به مرحله دوم راه پیدا کردند که شامل 15 رمان و 17 مجموعه داستان بودند. این تعداد اثر میان 4 گروه 5 نفره داوری تقسیم شدند و گروه 8 اثر را مورد ارزیابی قرار دادند. قرار است هر گروه در پایان یک مجموعه داستان و یک رمان برگزیده‌اش را معرفی کند.

دولتشاه ادامه داد: به این ترتیب در نهایت، 4 مجموعه داستان و 4 رمان به مرحله نهایی می‌رسند که همه داورها در مرحله پایانی، یک رمان و یک مجموعه داستان برگزیده را انتخاب می‌کنند و 2 برگزیده در اسفندماه معرفی خواهند شد. در این مرحله سیستم امتیازدهی به آثار بر اساس امتیازدهی است و در مرحله نهایی همه داورها در انتخاب آثار برگزیده دخیل خواهند بود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:39  توسط احمد بیگدلی | 

هو

بنام خداوندگار جمیل

 

 

این باغ پر درخت

 

 

چند سالی است که در گوشه و کنار ایران، کارگاه ها و کلاس های داستان نویسی به صورت آزاد یا وابسته به یک نهاد فرهنگی، تشکیل می شود. که ماحصل آنها پدید آمدن نویسندگان جوانی است که طی کوتاه مدتی، آثار درخشانی خلق کرده اند که قابل تأمل است و اغلب دامنة این کلاس ها، به جشنواره های ادبی متعدد ختم می شود که همه ساله در اقصا نقاط این سرزمین برگزار می گردد. برخی از این جشنواره های ادبی، که اغلب به داستان کوتاه اختصاص داده می شوند، در بالندگی هنر داستان نویسی بسیار تأثیر گذار بوده اند. و عامل مؤثری برای رشد هنر داستان نویسی به شمار می آیند، به ویژه آنهایی که عمر درازتری داشته و در کنار آن کارگاه های بحث و گفتگو، نقد و نظر و تحلیل داستان ها تشکیل می شود. اگرچه تاکنون در مورد آسیب شناسی هنر داستان نویسی این سرزمین و نقدِ چند و چونِ همین کارگاه ها و کلاس ها، عملاً کاری صورت نگرفته، نتایج برآمده از این جنبش هنری قابل توجه است و باید به تحولات ادبی آینده امیدوار بود.

 

آیا جوایز متعدد ادبی توانسته است ادبیات داستانی  ایران را طی سال های گذشته متحول سازد؟ آیا واقعاً جوایز ادبیِ دولتی و غیر دولتی می توانند مستقل از تمام جریانات سیاسی عمل کنند؟ آیا کتاب های برگزیده جشنواره های ادبی فروش موفقی به دست می آورند؟ آیا می شود نشست و برای جوایز ادبی داستان نوشت؟

 

این حقیقت دارد که دست اندرکاران در نهاد های برگزار کننده جوایز ادبی (دولتی یا غیر دولتی) کوشیده می شود اهدافِ خود را دنبال کنند. اهدافی که برای آن تعریف و چهارچوبی قائل اند که بعضاً یک بخش ویژه هم به آن اختصاص داده می شود. معمولاً بر اساس همین اهداف است که، داورانی دعوت می شوند که با عقاید مندرج در این جوایز و کسانی که مخارج اش را بر عهده گرفته اند، همخوانی داشته باشد. داورانی که بدون تردید نمی توانند فارغ از سلایق خود عمل کنند ـ هرچند که در هر صورت سلیقه امری است اجتناب ناپذیر. در نتیجه باید گفت در جوایز دولتی یا شبه دولتی آنچه مد نظر است بیشتر محتواست تا تکنیک و شیوة نگارش که در خلق داستان های مدرن اهمیت بیشتری دارد. حال آن که در میان گروهی که خواهان تحولات ادبی مدرن و گسترش دیدگاه های روشنفکری هستند تکنیک نسبت به محتوا بیشتر اهمیت دارد و این از خصایص جوای مستقل است.

بهمن سال 1385 بود که رمان اندکی سایه ام، برگزیده کتاب سال شهید حبیب غنی پور شد. مراسم در مسجد جواد الائمه واقع در جنوب تهران و در میان جمع نمازگزاران مغرب  و عشاء برگزار شد. تا آن زمان، اگر اشتباه نکرده باشم شش دوره از این جشنواره، که منحصراً به هنر داستان نویسی می پردازد گذشته بود. اگر چه یکی دو سال بعد جایزة کتاب سال شهید حبیب غنی پور، تحت الحمایه حوزه هنری قرار گرفت، اما برگزار کنندگان آن، با اندکی تغییر، همان کسانی بودند که کتاب سال را در مسجد جواد الائمه هدایت می کردند، شاید به دلیل آنکه می خواستند روح این جشنواره ادبی که به یاد شهید حبیب غنی پور ، بنیان گزار کتابخانه و کلاس های داستان نویسی و محفلِ داستان نویسان هم رأی و عقیده مسجد جواد الائمه، حفظ بشود.

از قضای روزگار من هم تا کنون دوباره داور این جایزه بوده ام. به همین دلیل می کوشم منصفانه به نقد این اتفاق ادبی بپردازم که بی شک از دیدگاه های شخصی و احساسی مصون نخواهد ماند.

اولین پرسشی که مطرح می شود این است که چرا جایزه ادبی کتاب  سال شهید حبیب غنی پور که نزدیک به دوازده سال از عمر آن می گذرد، آن جایگاه واقعی و اثر گذاری که باید داشته باشد، در میان همه طیف های مختلف داستان نویسان ایران پیدا نکرده است؟

با توجه به فهرست برندگار جایزه کتاب سال و نحوة گزینش کتاب ها برای قضاوت، باید گفت: اگرچه ظاهراً به نظر می رسد این جایزه دولتی نیست و برگزار کنندگان آن می کوشند استقلال خود را حفظ کنند، اما در عمل مشیّ خاصی بر آن اعمال می شود که نهایتاً این جایزه را به سمت و سوی هدفمندی پیش می برد که از پیش تعیین شده است.

میان دو دوره ای که داوری رمان و مجموعه داستانِ کتاب سال شهید حبیب غنی پور را پذیرفته ام، دو سه سالی فاصله افتاده بود. سال اول، اغلب کتاب هایی که هیأت انتخاب کنندگان برای کتاب سال برگزیده بودند، کتاب هایی بسیار نازل هم دیده می شد (مثال نمی آورم) کتاب های لاغر و از سوی نویسندگانی که حداقل من آن ها را نمی شناختم و ناشرانی که ندیده بودم، که تعجب مرا برانگیختند. نحوة چاپ اکثر آنها و شیوة نگارش مؤلفین آنها نشان می داد که چندان با هنر داستان نویسی آشنایی ندارند، اما فی المثل در میان آثار مربوط به ادبیات جنگ؛ کتاب آقای حبیب احمدزاده: شطرنج با ماشین قیامت بود که نشان می داد در زمینه ادبیات جنگ دقت بیشتری شده، هرچند که در دورة اولِ داوریِ من بودم کتاب قاعده بازی  آقای فیروز زنوزی جلالی نشان می داد که آثار ارزشمند هم از دید منتخبین دور نمانده است. این دوگانگی را مطلقاً در دوره دوم داوری ام (1389) ندیدم. کتاب ها همه یکدست و پاکیزه بودند و بر خلاف دوره قبل آثار نویسندگانی که به قول بعضی ها به محاقل روشنفکری وابسته بودند، در میان شان دیده می شد. اما هنوز هم می شد آن نحوة نگاهِ خاصِ، جدا کردن خودی ها از غیر خودی ها و پرهیز از به اصطلاح آثار روشنفکری، با همان تعریفی که از آن می شود را در گزینش کتاب ها دید. گزینشی که بلافاصله از ماهیت هدفمند بودن جایز کتاب سال شهید حبیب غنی پور خبر می دهد. این که این جایزه به همه کس تعلق ندارد. اثر همه نویسندگان، با هر اعتقادی که دارند پذیرفته نمی شود. خط کش و گونیا در کار است. نویسنده قبلاً امتحانش را پس داده. همین نام «شهید» روی این جایزه، تکلیف را روشن می کند. مانعی هم ندارد. اگر به جایزه بنیاد گلشیری هم نگاه کنیم، می بینیم آن جا هم داورانِ خاص، کتاب های «برگزیده» را قضاوت می کنند. نوع انتخاب کتاب ها در آن جا هم برای خودش تعریفی دارد. با این تفاوت که حد وسیع تری را در نظر می گیرند و نگاه شان بُرد بیشتری دارد.

شاید مقایسه این دو جایزه اساساً کار درستی نباشد و نیست. هر کدام نامی دارند که برازنده محتوای آنان است. اما دست اندرکاران کتاب سال شهید حبیب غنی پور هم طی این چند سال اخیر، در گزینش کتاب ها، فراخنای بیشتری را برگزیده اند و این، یک گام رو به جلو است. با این همه هدفمندیِ از پیش تعریف شده اش را نمی توانند تغییر بدهند. زیرا کوشش آنها برای تشویق و توسعه ادبیاتی است که بن مایه اعتقادی دارد. این جاست که به گمان من باید با حفظ اصول ، با توجه به تحولات اجتماعی و نیازهای جامعة ادبی، فاصلة میان خودی ها و غیر خودی ها را از میان برداشت و تا آن حد که، جامعه روشنفکری، نسبت به کتاب سال شهید حبیب غنی پور احساس بیگانگی و غربت نکند. این اتفاق تا حدی در در این اواخر در بخش داستان های کودکان و نوجوانان افتاده است. اما در رمان و مجموعه داستان های بزرگسالان به ویژه ادبیات جنگ، فاصله زیاد است. با یک نگاه خوش بینانه باید گفت داستان جنگ هم می تواند منتقدانه هم باشد یا سایر ارزش های انقلاب که شامل زمان شده و نیاز به بازنگری دارند. نویسنده که اصولاً طبعی آزادی خواه و تحول پذیر دارد می کوشد در جستجوی تحول عمیق و معنای تازه تر بر آید. جوایز دولتی با برآوردن چنین زمینه هایی می توانند در گسترش ادبیات نو، جوشنده و فراگیر نقش اساسی بر عهده بگیرد. نباید اشتباه کنیم، این یک واقعیت است که همیشه حق با ما نیست. این «ما» ی جدا افتاده از دیگران بی آن که متوجه باشیم، از خطا مصون نخواهد ماند.

 

احمد بیگدلی

چاپ شده در ماهنامه تجربه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 22:37  توسط احمد بیگدلی | 
عزیزان ارجمند با سلام

۱. این وبلاگ برای ثبت و ضبط مطالب و آثاری است که در گوشه و کنار درباره من چاپ شده و یا می شوند. هرگز فرصت نکردم برای این وبلاگ یادداشت جداگانه ای بنویسم

۲. یک آدم جالب که با اسم و رسم می شناسمش، و فعلاً لزومی ندارد نامش را ببرم، می نشیند وقت خودش را تلف می کند و یک سری مطالب اهانت آمیز و دروغ سرهم می کند و می آورد می گذارد توی ویکی پدیا به جای زندگینامه من . حواستان باشد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 23:0  توسط احمد بیگدلی | 
  • شماره 1292
  • سه شنبه,21 تیر 1390
  • 2011 12 July
  • ١١ شعبان ١٤٣٢
    • 
    • ادبيات (18) / احمد بيگدلي داستان‌نویس


    • و نخست چشمه‌اي كه در جهان جوشيد
      از گريستن سودابه بود
      ميان دو خشت خام به زردكوه
      كيوان قدرخواه

      مي‌دانم باورش مشكل است، آن هم توي اين شهر بي‌آدابي كه بوي خاك مرده مي‌دهد. دور از گوش‌تان براي نوشتن اين داستان، همين داستان خيسي رخوتناك شب، پاورچين و با احتياط تمام، دور‌و‌بَرِ داستان «خداحافظ ميرزاحبيب»(1)، مدت‌ها پرسه زدم، يا به شب و به ستاره‌هاي روشن، يا روزهاي آفتابي داستان‌تان نگاه كردم، يا همچون جيمز ژوستين موريه، لباس مبدل پوشيدم و به همه جاي آن سرك كشيدم. از بازارها؛ با‌ هزار بوي جورواجور چرم و ادويه و كوچه‌هاي باريك گذشتم. زير سايه‌سار درخت‌ها با حمال‌ها و دوره‌گرد‌ها محشور شدم و از كوچه‌باغ‌هاي پر از گيلاس گذشتم.
      گيوه‌هاي ملكي در يك همچين جاهايي به‌درد مي‌خورد. هر چقدر پياده‌روي بكني، نه خسته مي‌شوي و نه پا عرق مي‌كند. پيچ‌و‌خم كوچه‌ها، در سايه ديوار گلي و تماشاي خانه باغ‌ها - آن هم اگر نم باراني آمده باشد، دم پسين اواخر تابستان، چنان به دل مي‌نشيند كه نمي‌تواني لذتش را به اين آساني‌ها فراموش بكني. نسيم مي‌آمد و بوي خوش گل‌هاي رازقي را با خودش مي‌آورد و من فارغ از جنجال‌هاي سياسي روزگار، كلمه‌به‌كلمه داستاني را كه شما با چنين مهارت و استواري نوشته‌ايد خواندم. مي‌دانيد؟ قرار بود داستاني درباره «شاهرخ» بنويسم كه در آن پر سياوشاني باشد و «عطر ياس سفيد در باغ ستاره.» بارها نوشتم. و نشد كه، آن لحظه شكفتن و الهام از راه بي‌راه برسد. كوشش‌هاي من بي‌نتيجه ماند و عاقبت نتوانستم به سرانجامي دلخواه برسم.
      خبر مرگش را خودتان به من داديد و حَسَن. لحن‌تان چنان بود كه بيشتر انگار منتظر مرگش بوديد، يا اينكه گوشه اتاق‌تان سير گريه‌هاتان را كرده بوديد. چرا من ذره‌اي اندوه در صدايتان احساس نكردم؟ تقصير من است كه هميشه خبر مرگ را با اشك همراه مي‌دانم. شايد براي همين بود كه فكر كردم نوشتن داستان مي‌تواند خاطره آدم‌ها را تا ابد حفظ كند. چرا فكر مي‌كنم زمان مهلت به سرعت مي‌گذرد و توش و توان من هم به پايان مي‌رسد؟ اما وقتي صحبت اين پيش آمد كه مي‌شود در عالم اشراق با قالب مثالي آدمي كه مرده ارتباط برقرار كرد، خوشحال شدم از اين كه، مي‌توانستم روزهاي آخر عمرش را، چنان كه با او بوده‌ام، مرور كنم. آن وقت مي‌شد بنشينم و براي آدمي كه تنها در عالم اشراق براي من قابل رويت بود سير گريه كنم. مگر نه اينكه در غربت مرده بود؟ چرا فكر مي‌كنم او از شما مأيوس شده و دستش را انداخته دامن مرا گرفته و تا وقتي اين نوشته را به پايان نرسانده‌ام رهايم نمي‌كند؟ ما رفيق نبوديم، من فقط مقالاتش را خوانده بودم.
      حتما شايعه پيدا شدن اشخاص داستان‌هاي داستايوفسكي را پس از انتشار كتاب‌هايش شنيده‌ايد؟ رفيق مشترك‌مان، هم به حضور اين ديگري اذعان دارد و دست‌كم آن را در عالم شهود قابل قبول مي‌داند. مگر نه اينكه تَمَثُل يافتن صورت معشوق، يكي از جذاب‌ترين لحظات كشف‌الشهود بي‌اختيار است؟ ... براي من هم اين اتفاق افتاده است؛ آدم‌هاي شبيه آدم‌هاي داستاني را زياد ديده‌ام و باورم نمي‌آمد.
      اين واقعيت را زماني دريافتم كه «او» در آينه رويت مي‌شد: آنجا رو به پنجره ايستاده بود و به هواي ابري بعدازظهر نگاه مي‌كرد. هوا داشت كمي سرد مي‌شد و آدم پوست به استخوان نشسته، اين هوا را نمي‌تواند تحمل كند. خودش دست برد پتوي تخت دم‌دستش را برداشت انداخت روي شانه‌هايش. اولين ستاره شب در آسمان مقابلش روشن شد و حالا بايد پرستار بخش مي‌آمد چراغ‌هاي اتاق را روشن مي‌كرد. منتظر مانديم، نيامد. خودش رفت و كليد را زد.
      نمي‌دانم كي بود مي‌گفت: «كتاب گشوده مثل شب است.» من معتقدم داستان نانوشته هم مثل ديرهنگام شبي مه‌آلود است كه در آن، مهتاب راهش را گم كرده باشد و تو مجبور شده باشي ردّش را در آب رود پيدا كني. بيشه‌زار كبوده با آن رطوبت ذاتي هميشه‌اش كمي سرد بود. برگشتم پشت سرم را نگاه كردم؛ كسي تعقيبم نمي‌كرد. من بودم و سايه‌ام كه جلو پايم افتاده بود و مثل پيرمردهاي قوزي راه مي‌رفت و ناله مي‌كرد. فكر كردم: كتاب گشوده شب و چيزي يادم نيامد. يقه پالتوام را بالا زدم، دست‌هايم را در جيبم فروكردم. ايستادم تا نفسي تازه كنم. به صداي رونده آب گوش دادم و با احتياط قدم برداشتم. مه چندان غليظ و انبوه شد كه تا چند قدمي جلو پايم را نمي‌توانستم ببينم. بوي علف مي‌آمد، بوي خيسي رخوتناك شب. زهره چنگ مي‌نواخت و مدام اشك‌ها و آب‌بيني‌اش را با سر آستينش پاك مي‌كرد. از لابه‌لاي درختان و از كنار صخره به گل نشسته‌اي كه دست ناپيداي آدمي آن را رنگ كرده بود گذشتم. مراقب باش، اين تخت سنگ عظيم را سيلاب با خودش آورده و اينجا رها كرده و اين درخت كبوده را. نگاه كن؛ اينها اشباح سرگردان بيشه «ناژوان»اند كه در غرقاب مه فرورفته‌اند و دست‌هاشان را در هوا تكان مي‌دهند. آيا كسي را فرامي‌خوانند؟
      به كتاب گشوده شب پناه مي‌برم، به شباهنگام بيست‌ودوم فروردين و بيمارستانِ «كوشَن» پاريس.
      تا لحظه مرگ، فرصت كمي باقي است.
      زنگ‌ها به صدا درمي‌آيند.
      و كتاب بسته مي‌شود. و شب از سراشيبي كوچه «باغ جنت» سرريز مي‌شود تا در مادي «نياسرم» تن به آب بزند. ما وقتي از روي پل‌خواجو مي‌گذشتيم، صداي مرغ‌شب را تقليد مي‌كرديم؛ صداي غوطه خوردن در آب، در آن خنكاي صبح زمستان كه نان سنگك و عدسي داغ به دل‌مان مي‌چسبيد. حالا تو اينجا روي تخت افتاده‌اي و تا ساعت سه و نيم بامداد فرصت كمي داري.
      گويا در بعدازظهر چنين روزي است كه «شاهرخ» با همراهي پرستار جوان از تخت پايين مي‌آيد و با آن قدم‌هاي نامطمئن مي‌رود مي‌ايستد پشت پنجره. پرده را كنار مي‌زند و به بخشي از پاريس نگاه مي‌كند، تا بخش ديگري را به ياد بياورد: خيابان «سن ژرمن»، با آن كافه‌ها و صندلي‌هاي تاشوي بيرون از دكه و چترهاي بزرگ آفتابي و بعد آن كوچه كم عرض «واوان»، عكاسي «... .»
      نام عكاسي را در گيومه خالي گذاشته‌ام، زيرا فراموش كرده يا اطلاعات كمي از آخرين روزهاي زندگي شاهرخ داشته‌ام. ترديد اگر دارم به خاطر اين است كه به نظرم مي‌رسد اينها فقط بهانه‌اند براي طفره رفتن از پاسخ سرراست و مستقيم. ترسيده‌ام از آنچه كه دارد به آرامي در من شكل مي‌گيرد. آيا بايد براي خودم هم گيومه‌اي باز كنم؟ يك جاي ديگر هم نام و نشان كس ديگري را خالي گذاشته‌ام: در همين داستان. آيا اين جاي خالي مرگ است؟
      در همان نامه آخر، از خانم «اُرسيني» كه در اداره مغازه كمك حالش بوده، نام مي‌برد:
      [ اين هم خانم اُرسيني، با آن زيبايي يه يغما رفته و آن دامن زرد پر از گنجشك.
      - سلام
      - Boungor
      چقدر دلم مي‌خواهد پاريس را ديده بودم. نديده‌ام. اما در اين لحظات اشراق، اين امكان هست كه خط زمان را بشكنم و از ديوار بگذرم تا بتوانم از زمان ديگري، همچون شهرزاد در ‌هزارو‌يك شبِ روشنِ تمام باورهايش، وارد داستانم بشوم. بگذار بگويند از منطقي قابل قبول پيروي نكرده‌ام. (تو سلامت مرا باور مي‌كني. مگر نه اينكه با آن داستانت مرا از كوچه‌هاي‌هزار پيچ، با يك جفت گيوه ملكي عبور داده‌اي تا به اينجا برسم؟ ) بدين‌ترتيب مي‌روم كه وارد داستانم بشوم و خيس مي‌شوم.
      يك هفته پيش از مرگش بود. شنبه بود يا روز پيش از آن، چه تقلايي كرده بوديم براي پيدا كردن چند نگاتيو قديمي.
      اين بايد كليساي سن‌گيورك باشد. حتما خودش است. ساعت دوازده بار مي‌نوازد و خانم اُرسيني پا به پا مي‌شود.
      - اين هم قوشخانه. محله چرخاب، عجب مهي بود آن شب.
      - اين عكس تو نيست؟
      - اين يكي را من خوب يادم است. طفلك سهراب يل، توي اين نگاتيوها چقدر موهايش سفيد شده است. بايد يادت باشد، مجلس سهراب‌كشان. دروازه‌دولت 60سال پيش، يا نه. 70 سال پيش است. انگار، قهوه‌خانه بابا بيخود گنابادي بود. اين، جاي خالي كسي است كه هميشه نگرانم مي‌كند. من برايش گيومه‌اي باز مي‌كنم و منتظرش مي‌مانم. «.» روزي برمي‌گردد كه شمشير آخته‌اي به كمر بسته است. اين را تو پشت اين عكس نوشته‌اي. جاي خالي تو هم اينجا هست، نگاه كن، زيرش نوشته‌اند: قلمستان.
      «با خودم فكر مي‌كنم آيا مي‌توان گفت براي انسان هم آغاز و پاياني وجود دارد؟ آن هم همه آن پايان‌ها و آغازهايي كه انگار تا ابد به هم مي‌رسند و باز از يكديگر دور مي‌شوند؟ داستان ايوان ايليچ را كه يادتان هست؟ ايليچي كه در پايان، يعني در بستر مرگ متوجه مي‌شود كه از آغاز اشتباه رفته و همه زندگي‌اش را باخته است.
      حالا بگذريم كه گاهي شباهت وضعيت آغازها و پايان‌ها حيرت‌آور است: اين را خودت برايم نوشته بودي: «مثلا هنگامي كه داري از پنجره باز به خيابان پربرگ نگاه مي‌كني و او را مي‌بيني كه دارد از روي برگ‌ها مي‌گذرد و يقه پالتويش را تا روي گوش‌ها بالا كشيده و بافه مو از پشت پالتو پيداست، دوستي در سرزميني ديگر دارد از پنجره بسته به خيابان مي‌نگرد و به تو فكر مي‌كند.»
      از خودم مي‌پرسم آيا همه پنجره‌هاي تمام خاطره‌ها (اگر نخواهيم اسمش را زندگي بگذاريم) اگر بازند لابد به جايي راه دارند؟ به روي منظره‌اي گشوده مي‌شوند، به دشتي يا «به حياط قديمي، حياطي كه كنارش دو درخت انار هست و يك درخت كاج و يك حوض گرد پر از ماهي»، كنار همين حوض بود كه براي نخستين بار سياووش را ديد - با آن كت گل و گشاد قهوه‌اي روشن و لبخندي كه ناشيانه مي‌كوشيد اندوهي را كه بر چهره تف ديده‌اش بود، پنهان بكند. يكدم مي‌آمد و از گوشه لب‌ها مي‌گريخت. چندان چيزي نگفته بود كه معلوم شد چشم اميد از كاووس شاه بريده و راهي سرزمين غربت است. شاهرخ هم سال‌هايي از زندگي‌اش را در زندان گذرانده بود و چندي بعد به ناگزير، چشم اميد از مُلكي برداشت كه دلش از آن كنده نمي‌شد. «سياووش مرد نيرنگ نيست. پاك‌دلي او به ساده‌لوحي مي‌زند و آنگاه ديگر امكان فهم دوز و كلك‌هاي حقير نيست. زيرا ديگران را از خود قياس مي‌كند و مقياس‌هاي او از مقوله‌اي ديگر است. در اين دورانِ «آميختگي» نمي‌توان با خوبي نياميخته، با مهرباني محض بدي را از پاي درآورد.» (اين را خودش نوشته) سياووش به آن چشم‌هاي رمنده زل زده بود و منتظر بود اين ديگري برايش كاري بكند. اينكه به غربت پناه آورده كمكش بكند. مگر چه كمكي از دست اين آدم كه به زحمت نفس مي‌كشد برمي‌آمد؟
      بار دوم سياووش با دسته‌گل بزرگي از گلايل به عيادتش مي‌رود. وقتي روي صندلي مي‌نشيند و دستش را روي پيشاني‌اش مي‌گذارد، چشم باز مي‌كند و شگفت از اين تلاقي خواب و بيداري به وجد مي‌آيد و مثل بچه‌ها سروصدا راه مي‌اندازد. و ناگهان اتفاقي مي‌افتد. نگاه مي‌كند و خودش را مي‌بيند با آن دسته‌گل گلايل و آن كت گل و گشاد قهوه‌اي و لبخند پت و پهن كه روي صندلي نشسته و در آن تاريك روشني اتاق، هنوز عينك آفتابي‌اش را از چشم برنداشته و به او لبخند مي‌زند. تاول‌هاي صورت به آب افتاده‌اند و خانم پرستار روي آنها كرم مي‌مالد.
      - حالت چطوره؟
      - خوبم
      و بعد، سرخوشانه دست مي‌كند زير بالش و چندتا عكس بيرون مي‌آورد: «اين جاي خالي عكس تو نيست؟» بود. در آن مجلس سهراب‌كشان و ناگهان مي‌پرسد: «ساعت چنده؟» كسي پاسخي نمي‌دهد. كسي نيست كه پاسخي بدهد. ساعت سه و نيم بامداد است و يكسره چراغ‌ها خاموش شده‌اند و باران پشت پنجره بي‌وقفه مي‌بارد. فكر مي‌كند بهتر است يك ‌بار ديگر پيش‌نويس نامه ناتمامش را بخواند و چشم روي هم بگذارد. تاريكي هميشه آرام‌بخش است. حالا بگذار اين تاريكي پشت پلك‌ها باشد و براي هميشه.

    • پي‌نوشت:
      1- از مجموعه برادران جمالزده. احمد اخوت

     

    چاپ شده در روزنامه شرق

    + نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:49  توسط احمد بیگدلی | 
    کد خبر: 85086
    تاریخ خبر: پنجشنبه, 14 مهر 1390
     
     
    کد خبر: 85086
    تاریخ خبر: پنجشنبه, 14 مهر 1390
    گفت‌وگو با احمد بيگدلي نويسنده«اندكي سايه» پيرامون آثارش
    ادبيات جنگ ‌به‌جايگاه‌شايسته خود نرسيده
    احمد بيگدلي نويسنده‌اي است كه از دهه شصت تا امروز مي‌نويسد،در سال 85 با كتاب «اندكي سايه» برنده كتاب سال جمهوري اسلامي شد وكتاب آواي نهنگش نامزد دريافت دومين دوره جايزه جلال آل احمد بود.بيگدلي در جنوب به دنيا آمده و در همان‌جا بزرگ شده و زندگي كرده، به گفته خودش بسيار تحت تاثير جنگ بوده و درباره جنگ در آثار نويسندگان جنوبي مي‌گويد: «در روزهايي كه جنوب در حال جنگ بود نويسنده‌ها از نزديك شاهد همه چيز بودند، شاهد بمباران‌ها، شاهد خرابي‌ها، شاهد سوختن نخلستان‌ها و كشته شدن مردان و زنان، اين‌ها همه

    نسترن سليماني

    تهران‌ امروز



    شما در آثارتان به نوعي نثر خاص و شاعرانه معروف هستيد، آيا هنوز هم به اين نثر پايبنديد؟

    اين روزها مشغول بازآفريني رماني هستم كه در سال 1367 به اتمام رساندم. وقتي به آن ساختار و نثر نگاه مي‌كنم حتي خودم نمي‌توانم آن نثر و ساختار را تحمل كنم، در آن اثر من پرحرف هستم، از توصيفات مكرر استفاده مي‌كنم، نثر سنگين است اين سنگيني نثر تا جايي پيش مي‌رود كه حتي خودم از لحاظ ذهني نمي‌توانم بعضي از صحنه‌ها را تصور كنم، آن اثر حالت انشايي گسترده را دارد و من حالا مي‌دانم در آن اثر خودم نبودم و از كسي تقليد مي‌كردم، حالا متوجه اين تقليد شده‌ام، اين تقليد از نويسنده‌اي بود كه درگير كلام و توصيف بود اما حالا اتفاق بزرگي در من رخ داده، من ديگر آدم سال 67 نيستم علت اين تغيير مطالعه بهتر، برخورد بهتر با آثار، آشنايي و خواندن آثار ترجمه و خواندن آثار متفاوت است، اين‌ها همه ديد من را نسبت به ادبيات گسترده و متفاوت كرده. من نسبت به آثار نويسندگان درك معنايي بهتري دارم، كتاب خوب در اين مدت زياد خواندم و به نثر جديدي رسيدم، به پختگي رسيدم كه نتيجه اين مطالعات است. من وقتي اثري را مي‌خوانم داستان و ساختارش در پس ذهن من مي‌ماند و وقتي مي‌نويسم در نوشتن به ياري من مي‌آيد. امروز مي‌توانم بگويم نثر خودم را دوست دارم و وقتي چيزي مي‌نويسم بارها با آن كلنجار مي‌روم شايد 20 يا 30 بار تا به نثر دلخواهم برسم.

    شما در جايي گفتيد تحت تاثير نويسندگان قبل از خود بوده‌ايد، اين نويسندگان چه كساني هستند و در چه مواردي از آنها تاثير پذيرفته‌اي؟

    در نوشتن تحت تاثير نويسندگان زيادي بوده‌ام، در يك جايي گفته‌ام سال‌ها به دنبال بورخس دويده‌ام، به مثنوي معنوي علاقه بسياري دارم و سال‌هاست با آن دمخورم، نثر گلشيري را بسيار دوست دارم و بيشتر آثارش را خوانده‌ام، نگاه ساعدي و دنيايش را تحسين مي‌كنم، با آن مانوس شده‌ام و گاهي حتي دوست داشتم به آن شكل دنيا را مي‌ديدم. به طور كلي مي‌توانم بگويم تكنيك بورخس، نثر گلشيري و نگاه ساعدي هميشه برايم جذاب بوده و مرا تحت تاثير قرار داده.

    آيا در نوشتن به سوي مدرنيته پيش مي‌رويد؟

    بله من در آثارم گرايش به مدرنيته دارم و دلم مي‌خواهد نويسنده مدرن معاصر باشم، دوست دارم اگر روزي آثارم به زباني ترجمه شد خوانندگان داستان خوب ايراني بخوانند.

    چقدر در نويسندگي به تكنيك اهميت مي‌دهيد؟

    در داستان و رمان تكنيك را مقدم مي‌دانم و معتقدم نويسنده خوب بايد به درستي از تكنيك استفاده كند، حتي فكر مي‌كنم تكنيك بر محتوا مقدم است، نه اينكه بگويم محتوا بي‌ارزش است اما حرفم اين است كه نويسندگي ملزم دانستن تكنيك است و دانستن تكنيك بر ارزش‌هاي يك نويسنده مي‌افزايد.

    وقتي تصميم به نوشتن يك اثر مي‌گيريد آيا از همان ابتدا كل سير داستان را در ذهن داريد يا به مرور و در طول نوشتن داستان شكل مي‌گيرد؟

    ماركز مي‌گويد: «هرگاه موضوعي به ذهنم برسد انتهايش را مي‌دانم.» اما من تا حدودي اين موضوع را قبول دارم، شروع داستان بايد طوري باشد كه در ابتدا به ذهن خواننده چنگ بزند و به قول چخوف خواننده را از دست ندهد. در مورد من اين طور است كه وقتي داستاني را مي‌خواهم شروع كنم ابتدا جمله اولش به ذهنم مي‌رسد، مثلا مي‌خواستم داستاني بنويسم درباره سينما ركس آبادان و 25 بار جمله اول آن را نوشتم تا جمله بعدي در ذهنم شكل بگيرد، اما وقتي جمله دوم بيايد جملات بعدي پشت سرهم مي‌آيند و داستان شكل مي‌گيرد. مي‌خواهم بگويم براي من نوشتن به طور غريزي اتفاق مي‌افتد و با استارت داستان بقيه آن در ذهنم شكل مي‌گيرد، گاهي پيش مي‌آيد ضمن نوشتن اتفاقاتي رخ دهد. صحنه‌هايي خلق شود كه نويسنده حتي تصورش را هم نمي‌كرده است. در مورد من هم همين‌طور است.

    زندگي در جنوب كشور چه تاثيري در نوشتن شما داشته؟

    زماني جنوب پايتخت داستان‌نويسي ايران بود، اما حالا پايتختي وجود ندارد و نسل جوان معاصر ما كه در حال نوشتن هستند در همه جاي كشور مشغولند. در روزهايي كه جنوب در حال جنگ بود اين نويسنده‌ها از نزديك شاهد همه چيز بودند، شاهد بمباران‌ها، شاهد خرابي‌ها، شاهد سوختن نخلستان‌ها و كشته شدن مردان و زنان، اين‌ها همه تاثيراتي روي نويسندگان جنوب بر جا گذاشت كه سال‌ها همراهشان خواهد ماند، بودند نويسندگاني كه بعد از جنگ سال‌ها از فضاي جنوب فاصله گرفتند اما بازهم رد جنگ در آثارشان بود. اين اتفاقات در مورد من هم صادق است، من با پوست و گوشت و استخوانم جنگ را حس كردم و همين باعث شد بتوانم از آن بنويسم. به نظرم فقط نويسندگان جنوبي كه جنگ را تجربه كرده‌اند توصيف و تفسيرشان از جنگ همان تلخي و درد را به همراه دارد. من جنگ را دوست ندارم اما ما به اين جنگ وادار شديم، اين يك جنگ تحميلي بود و آثار آن صدها سال با ما مي‌ماند، به نظر من جنگ هشت ساله ما هنوز جاي كار دارد و هنوز به آن مقامي كه درخور آن بوده نرسيده است، ادبيات جنگ ما زماني موفق خواهد شد كه از توصيفات ابزاري و كليشه‌اي فاصله بگيرد و نخواهد به زور مطلب و پيامي را به خواننده برساند.

    چقدر به مخاطب توجه مي‌كنيد؟

    من در دو داستان قبل از سال 85 كمتر به خواننده توجه داشتم يا به عبارت ديگر گوشه چشمي به مخاطب داشتم، اما در «آناي باغ سيب» اين توجه بيشتر شد و در «آواي نهنگ» اين توجه به اوج خود رسيد همين‌طور در«اندكي سايه» تمام توجه‌ام به مخاطب بود و مي‌خواستم كار نويي انجام دهم به همين دليل دقيقا بهترين رماني است كه تا به حال نوشته‌ام، به نظر من مخاطب حق فراواني دارد و من خيلي سعي مي‌كنم با آنها ارتباط برقرار كنم.

    اين به اين معناست كه رمان عامه‌پسند را قبول داريد؟

    رمان عامه‌پسند را در صورتي مي‌پسندم كه سليقه مخاطب را به قهقرا نكشد و نويسنده خودش را براي ايجاد ارتباط با خواننده پايين نياورد و نزول نكند.

    در آخر اين روزها چه چيزي در فضاي ادبي كشور بيشتر از همه شما را آزار مي‌دهد؟

    بك‌جاي كار اذيتم مي‌كند، اينكه امروزه استفاده از كلمه «روشنفكر» براي نوعي دسته‌بندي خاص و توهين به كار مي‌رود، هرگاه مي‌خواهند فردي را از جرياني حذف كنند با اين لفظ او را سرزنش مي‌كنند و از اين كلمه به عنوان نوعي توهين استفاده مي‌كنند اين مورد مرا به شدت آزار مي‌دهد.

    چاپ شده در روزنامه تهران امروز
    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 21:46  توسط احمد بیگدلی | 
    برای زنده روح
    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:41  توسط احمد بیگدلی | 
    برای سریا که بردارد


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:7  توسط احمد بیگدلی | 
    برای ثریا که بردارد
    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:5  توسط احمد بیگدلی | 
    • شماره 1279
    • یک شنبه, 5 تیر 1390
    • 2011 26 June
    • ٢٥ رجب ١٤٣٢


    «حقیقت این است
    که سال‌هاست
    در آستانه در ایستاده است‌.»
    ضیاءموحد
    درآمد
    «حديث كنند كه چون شهرزاد بمرد‌، او را بر سر كوهي به خاك سپردند‌. در سر گور او از سنگ حوض ساختند و صورت دختراني پريشان موي و گشاده گيسو در سنگ نقش كردند و در پاي آن كوه، نهري بود روان كه هر گاه كاروان در سر آن فرود مي‌آمد تا به هنگام بامداد آواز ناله و شيون بشنيدند‌، پس چون صبح مي‌شد هيچ‌كس جز صورت‌هاي دختران كه درسنگ نقش بودند، نمي‌يافت.»
    بتي يادش نمي‌آمد اين مطلب را كجا خوانده است‌. نوشته بود؛ «اين قطعه كوچك اما شگفت‌انگيز را سال‌ها پيش خوانده و تاثير آن را هيچ‌گاه فراموش نكرده است؛ زيرا مرا به ياد شبي مي‌اندازد كه براي نخستين بار او را در آيينه رؤيت كردم1.» من اين نامه را گم كرده‌ام و كوشش‌هايم براي بازيافتن آن به جايي نرسيد‌. به اين ترتيب آخرين كلمات فاخرانه و مكتوب «بتي» را براي هميشه از دست دادم‌. او اكنون همچون سياره‌اي از مدار زميني‌ام دور افتاده است و زمان هر دم بر فاصله ما مي‌افزايد‌. علاوه بر كتابخانه كوچك و دست نوشته‌هايش درباره هزار و يك شب‌، آنچه از او برايم مانده‌، چند عكس يادگاري، سه چهار قطعه هايكو و خاطراتي است كه به مرور از حافظه زمان مي‌گريزند‌. در اين ميان معتبرترين منبع الهام من براي روايت اين داستان‌، دفترچه كوچك يادداشت و پيش‌نويس اندكي از همان نامه مفصلي است كه در جامه‌دان او يافت شد‌، (مي‌دانيد؟ وسوسه شهرزاد و صورت آن دختران پريشان مو تا آخرين دم حيات هرگز او را رها نكرد)، براساس همين‌هاست كه مي‌كوشم حقيقت آنچه را كه گفته بود‌، برايتان بازگو كنم؛ گرامي‌داشتي از او كه در ميان ما نيست؛ آن چشم‌هاي شبق وار‌، رخسار گرد و آن پيشاني بلند‌، در آن غروب پاييز و در ساحل كارون گل‌آلود‌، هرگز فراموشم نمي‌شود‌. باد مي‌آمد و موهايش را با خود مي‌برد‌. بوي خرماي تازه مي‌داد‌، بوي رطب‌. آوازي را مي‌خواند كه تنها يك تكه از آن يادم مانده: «بر شيشه‌هاي پنجره / آشوب شبنم است2.»
    يك
    اي عزيزترين رويش گياهوار
    تو آواز
    مي خواني
    در باد و مه
    «بتي»
    پيش از نخستين شب و پس از حكايت شاهزمان و برادرش شهرباز ـ كه ملك جوانبخت هزار و يك شب باشد‌- ميان وزير و دخترش شهرزاد‌، مباحثه‌اي رخ مي‌دهد كه در ضمن آن، حكايت دهقان و خرش‌، از زبان وزير تعريف مي‌شود‌. پدر در پايان داستان به دخترش يادآور مي‌شود كه اگر بخواهد شبي در كنار ملك جوانبخت بگذراند‌، خود خواسته به استقبال مرگ مي‌رود: «اكنون‌اي شهرزاد همي ترسم كه بر تو از ملك آن رود كه از دهقان بدين زن رفت. شهرزاد گفت: دست از طلب ندارم تا كام من برآيد.» وزير چون «مبالغت او را بدين پايه» مي‌بيند‌، به بارگاه ملك مي‌رود «پايه سرير بوسيده‌، از داستان دختر خويش آگاهش مي‌كند .» به اين ترتيب و بنابرقول بتي شب‌هاي بسيار پيش از نخستين شب راوي‌، هزار و يك شب آغاز شده بود ـ حتي پيش از آنكه هزار افسانه پديد آيد.» به نظر مي‌رسد در ضمن روايت حكايت «شهرباز و برادرش شاهزمان» كه مقدمه‌اي است بر اين كتاب‌، راويان گمنام‌، سنت متعارف قصه گويي را چنان بنا كرده‌اند كه در آن واقعيت آغازين با خيال در هم مي‌آميزد و پارادوكسي به وجود مي‌آورد كه در واقع منظور نظر راويان شفاهي آن بوده است‌، همچون «آيينه‌هاي جادويي» ـ اين تعبير از من نيست ـ كه همه هستي عالم را در يكديگر انعكاس مي‌دهند تا كمي بيش از ابديت دوام بياوريم‌. آنچه مخاطب را مجذوب خودش مي‌كند‌، وجود همين آيينه‌هاي جادويي است و چون مخاطب به پايان قصه مي‌رسد‌، در مي‌يابد كه آن روياي شگرف كه او را در بيم و اميد نگه داشته بود‌، ـ افسانه‌اي بيش نبوده است.»
    دو
    ... ديگر هيچ‌گاه روز نخواهد شد‌.
    «بتي»
    بتي در يكي از يادداشت‌هاي بدون تاريخش ـ كه احتمالا بايد پيش از آن نامه مفقود شده نوشته شده باشد- به نقد موقعيت دشوار شهرزاد مي‌پردازد: «شگفتي من از آن روست كه شهرزاد را در آن هنگامه مرگ‌زايي و خوف‌، چه چيزي مي‌توانسته دل مشغول بدارد كه اينچنين صبور و آرام در برابر آيينه مي‌نشيند تا مشاطه‌گران درباري او را بيارايند؟ آيا به انبوه گل‌هاي باغچه‌، به آن حوض لبريز نگاه مي‌كرده و خيل كبوتراني كه از آن آب مي‌نوشيدند؟ يا‌، به آن همه زن با لچك‌ها و گيسوان سفيد؟ به آن طاقديس‌هاي پر از سايه با آن نقش‌هاي شكيل و ستون‌هاي سنگي؛ صورت پسراني كه فقط در خواب مي‌شود ديد. شايد به گل‌هاي كوچك قالي‌، درختان و پيچك‌ها و آن يك جفت آهوي رميده‌ نگاه مي‌كرده و مي‌كوشيده تا پيش از آنكه اولين ستاره شب طلوع كند‌، به ذهن آشفته‌اش سر و ساماني بدهد‌. نه اشکي و نه اندوهي در آن سيماي گرد و نه در پس آن چشم‌ها. او آواز مي‌خوانده و ظاهرا شادمان بوده‌. زن‌هاي پير‌، بر گيسوان بلندش كه تا كمرگاه مي‌رسيده، گل ياس مي‌بافتند و با خود فكر مي‌كردند اگر شهرزاد نيز بميرد، ديگر دختر جواني در عرصه روزگار نخواهد ماند كه مردان‌، روياهاشان را با چهره‌اي مقبول زينت بدهند و از خواب‌هاي خوش كه ديده‌اند با يكديگر سخن بگويند‌. به اين ترتيب زادن و زاده شدن از تمام خاطره‌ها خواهد گريخت.»
    همه ما مي‌دانيم كه شهرزاد دختر وزير و ايراني‌زاده‌اي پاك سرشت بوده‌، پس اگر از جامع علوم زمان خود بهره‌مند بوده باشد، چندان دور از انتظار نيست‌. اما بتي از «ترس ذاتي آدمي در برابر مرگ»، ياد مي‌كند و مي‌نويسد: «مگر آنكه راويان هزار و يك شب با تمثيل جستن به او، شخصيتي آرماني و بدون جبن خلق كرده باشند تا به واسطه آن‌، انتقام خود و ديگر مردمان مظلوم را از حاكمان جور ستانده باشند‌. (آن‌چنان كه بن مايه تمام افسانه‌ها چنين است) و اين امر ممكن نبوده مگر به ياري خواهرش‌، دنيازاد.» اين داستان‌سرايان شفاهي كه بارون فن هامر پورگشتال‌، از آنان با عنوان «قصه گوي شب3»، ياد مي‌كند‌، ديري است كه در عالم ارواح‌، چهره‌هاي يكديگر را به خاطر مي‌آورند و از اعجازي كه آفريده‌اند با شادماني سخن مي‌گويند. هر كدام داستاني گفته است و ديگري داستان خود را همچون گويي در گوي ديگر قرار داده است‌. آنكه در دل شبي تاريك و در كرانه رودي‌، پاي آتشي انبوه‌، با افزودن تنها يك داستان به هزار داستان پيشين‌، القاي كتابي بي‌پايان را در ما پديد آورده‌، قابل تحسين است‌. مگر نه اينكه «هزار و يك شب» عددي بي‌انتهاست؟ من هر بار خود را در اين همه شب گم مي‌كنم و باز مي‌يابم‌. شايد آن چه بتي را به درون ماجرا كشانده و او را بر اين داشت تا از طلسم و آيينه مدد بگيرد‌، نه تنها رمز و راز مردان قصه‌پرداز شب‌، بلكه حضور دنيازاد در آن شب نخستين بوده است‌. تفصيل آنچه را كه در آيينه تجلي يافت در آن نامه مفقودشده، آورده بود و من‌، علاوه بر بخش‌هاي كوچكي از پيش‌نويس كه در اختيارم است، پاره‌هايي از آن را نيز به ياد دارم و مي‌كوشم آن چنان كه او خواسته بود‌، تمامي واقعيت را بيان كنم: «من به او مديونم؛ زيرا هرگز داستاني ننوشته‌ام كه خاطر او را گرامي داشته باشم‌، او كه پري خيال همه داستان‌هايم بوده است‌، پيش از مرگ.»
    سه
    باران كه ببارد
    روياي تو از كنارم مي‌گذرد
    «بتي»
    «امّا شهرزاد خواهر كهتر خود دنيازاد را به نزد خود خوانده با او گفت كه: چون مرا پيش ملك برند من از او درخواست كنم كه تو را بخواهد‌. چون حاضر آيي‌، از من تمناي حديث كن تا من حديثي گويم‌، شايد كه بدان سبب از هلاك برهم.» بتي بدون هيچ توضيحي اين قطعه كوچك از هزار و يك شب را كه در انتهاي حكايت «شهرباز و برادرش شاهزمان» آمده‌، در ابتداي نامه‌اش نوشته بود‌. آنگاه كه از تجلي آن روياي شگفت در آيينه جادويي سخن مي‌گويد‌، دليل انتخاب اين متن روشن مي‌شود‌. بتي نوشته بود: «وقتي به همراه پدر از آستانه گذشت و به اتاق آمد‌، نمي‌توانستم باور كنم كه با اشكال و اشباحي مواجه خواهم شد كه از اشكال و اشباح چراغ جادو هم خيال‌انگيزتر است.» قرارشان اين بوده كه هيچ سخني گفته نشود؛ بتي بايد فقط گوش مي‌بوده و چشم. تماشاگري بي‌حرف‌، تا به راهنمايي آن مرد‌، كه من در اينجا نام او را «كافور» مي‌گذارم‌، به مقصودش برسد: «آيينه را به دستم داد‌. كوچك بود‌، به اندازه كف دست‌. گفت رو به قبله بنشينم و ذكري تعليمم داد كه با زبان دل به آن مشغول شوم. سر و مويي ژوليده و كت و شلواري كهنه بر تن داشت‌. ميانه سال بود با چهره‌اي به غايت رنج كشيده.» كافور زانو مي‌زند‌. دست در سينه مي‌برد‌، وردي مي‌خواند و سفره‌اي از چلوار‌، با وصله‌هاي الوان بيرون مي‌آورد و آن را مقابل بتي پهن مي‌كند‌. كاسه آبي در وسط آن مي‌گذارد: «به نظرم مي‌آمد پرنده‌اي كوچك در آن غرق شده يا عكسش را بر ديوار لعابي كشيده بودند.» كافور با حوصله‌اي غيرقابل وصف تعويذهايي را كه با خود آورده بود‌، همراه دانه‌هاي اسفند و كندر در آتشداني با ذغال‌هايي گداخته، مي‌سوزاند‌. در ضمن آنكه اوراد و اذكار غريب خود را كه به آخر رسانده بود از سر مي‌گيرد‌، دست در آتش مي‌كند و قطعه‌اي آهن گداخته بيرون مي‌آورد و در آب مي‌اندازد: «آهن‌، شمايل يك زن را داشت، كافور گفت كه به نقطه‌اي نگاه كنم‌، نقطه‌اي ميان ابروانم.» بتي نگاه مي‌كند‌. مرد بار ديگر تنديس زن را در آتش مي‌اندازد و بر آن مي‌دمد‌. مي‌گويد چشم از آيينه بر ندار و بتي‌، به آن نقطه خيره مي‌شود‌. اندك زماني بعدـ همين كه آهن در آتش سرخ مي‌شود‌، دختر جواني را مي‌بيند كه از ميان مه بيرون مي‌آيد: «پا بر مي‌داشت‌، اما بر زمين نمي‌گذاشت‌. مثل سايه بود‌، مثل پر. به من نگاه مي‌كرد و لبخند مي‌زد‌. تمام صورتش يك جفت چشم بود‌، يك جفت چشم سياه‌، مثل شب‌. ماه نبود‌، ستاره بود‌، ابر بود و باران‌، كه با دانه‌هاي درشت مي‌باريد‌. گفت بيا‌. نگفت‌، در خيالم گفت‌، با صداي خودم شنيدم‌، گفت بيا‌. من سر بالا گرفتم‌. كافور نهيب زد و گفت بنشين‌. بي‌اختيار نشستم تا چشم از او بر نداشته باشم.» كافور با كارد خطي به دور بتي مي‌كشد و مي‌گويد اسمش را سوال كن: «سوال كردم‌، گفت: منم، دنيازاد. گفت دستت را به من بده» كافور بار ديگر از جا در مي‌آيد و نهيب مي‌زند: «بنشين.» اما پيش از آنكه كاري بكند: «من دستم را دراز كردم و او مرا به درون آيينه كشيد.» و بدين‌ترتيب بتي از ميان‌شان عبور مي‌كند‌. بايد بتي از ميان‌شان رفته باشد‌. بايد كافور با عجله كارد را بر آتش نهاده باشد يا وردي خوانده باشد‌، تعويذ ديگري سوزانده باشد‌. آنچه را كه بتي نديده‌، تنها مي‌توان حدس زد‌. من كافور را نديده‌ام، اما تجسم روياي بتي برايم آسان است؛ بارها خوابش را ديده‌ و يادداشت‌هايش را خوانده‌ام و پاره‌هايي از نامه‌اش را از بردارم‌. در آيينه تنها تصوري از زمان و مكان ممكن است‌، حركت در آنجا امري بصري است‌. در آيينه نمي‌شود فكر كرد‌، تنها مي‌توان تماشا كرد‌. آنچه بتي نوشته اين است: «نه در شب بوديم و نه در روز‌. در هوا بوديم و نبوديم‌. ما فقط پيش مي‌رفتيم‌، به پيش رانده مي‌شديم‌. مي‌رفتيم تا به ساحل رودي گل‌آلود برسيم و تك درختي كه از چراغ‌هاي كوچك لبريز بود‌. باد بوديم و مي‌وزيديم‌، به نرمي نسيم صبح كه بر درختان خواب‌زده مي‌وزد‌. ژاله بوديم‌، بر گل‌ها و ساقه‌هاي گندم‌. ابر بوديم‌. آب بوديم‌، چندان زلال كه مي‌شد ما را نوشيد‌. رويا بوديم‌، خواب بوديم، چندان عميق كه بيرون از آيينه ممكن نيست‌. در خواب بوديم كه از شهرها گذشتيم‌، از دره‌ها و باغ‌ها و هزار و يك سرو و صنوبر.»
    گويا به زير درخت پر از چراغ مي‌رسند‌. شاخه‌اي مي‌شكنند كه از آن نور مي‌ريزد‌، از آن نوشيده و اندكي مي‌خوابند‌. دنيازاد‌، همان‌جا روي تخته سنگي مي‌نشيند و به ستاره چيني مي‌پردازد‌. نخست ماه را از عقرب بيرون مي‌آورد و لكه‌هاي زهر را با آستينش پاك مي‌كند‌. آنگاه مشتري را با زهره جفت مي‌كند و هر دو را بر دامان كيوان مي‌نشاند: «به من گفت بر آنها بدمم‌. دميدم‌. جامي پديدار شد‌. گفت: بگير‌. اين‌، جان من است‌. گفت در خواب ديده بودم كه هلاك شهرزاد در پيش است‌، زيرا كه ملك عاقبت او را از پدرم خواهد خواست‌. طالع او را ديدم‌، ديدم كه آن نازنين به خون آغشته مي‌شود‌. گفت: جادوگران بسيارند و ظالمان از آنان بهره مي‌برند تا سلطه خود را بي‌هيچ گزندي ادامه دهند. گنج‌ها را مي‌يابند و بر جان مردم چنگ مي‌اندازند‌. ويراني‌ها پديد مي‌آورند‌. مادران بسيار بر گورها مي‌نشينند و آسمان‌، از رحمت دريغش مي‌آيد و هيچ نفريني بر آنها كارگر نيست‌، مگر به اذن خدا‌. به اذن خدا چرخ را گرداندم و ماه و پروين را حاضر كردم‌، درست به همان گونه كه از مادرم آموخته بودم.»
    بنابر روايت بتي‌، دنيازاد به شهرزاد سفارش مي‌كند كه: «چون به نزد ملك رفتي، مرا بخواه‌. من خواهم آمد و حديثي طلب خواهم كرد‌. پيش از آنكه لب به سخن بگشايي از اين جام بنوش‌، تا به آخر‌، حتي قطره‌اي وامگذار.» و بدين‌سان شهرزاد در هزار و يك شب بي‌انتها‌، جاودانه مي‌ماند زيرا كه‌، جان دنيازاد در رگ‌هاي او جاري است‌.
    بتي در آخرين يادداشت خود مي‌نويسد: «سپس دنيازاد از جا برخاست‌، آيينه را در آب انداخت و به من گفت: ترا در اعماق خواهم ديد.»
    پي‌نوشت:
    1- واقعیت این است که این قطعه در اصل تحت عنوان؛ حکایات کریمان (حکایت حاتم و ذوالکراع)‌، در پایان شب دویست‌وشصت‌وهشتم هزار و یک شب آمده است‌. این حکایت در آنجا با این عبارات شروع می شود: از حاتم‌طايی حدیث کنند که چون حاتم بمرد‌، او را در سر کوهی به خاک سپردند‌، در سر گور او از سنگ حوض ساختند و‌. .. آیا بتول منظوری از این تغییر جزيی داشته است ؟ یا به همان ترتیب که خودش می‌گوید ماخذ این حدیث را فراموش کرده بود و به مرور زمان این تغییر نام در آن پدید آمده است. تصور من این است که بتی چنین گوری را شایسته شهرزاد می‌دانسته و نه حاتم‌، بدان سبب که آن صورت‌های سنگی یادآور دخترانی است که پیش از او به قتل رسیده‌اند‌.
    2- شکفتن در مه‌. احمد شاملو
    3- «پورگشتال، شرق‌شناسی که لینE.William LaneوبرRichard.F.Burton سیاح و شرق‌شناس انگلیسی، او را ستوده‌اند‌، از مردانی سخن می‌گوید که آنان را قصه‌گوی شب Canfabulatores noctuni، می‌نامد‌. او به یک متن فارسی باستان استناد می‌کند که می‌گوید؛ اولین فردی که این قصه‌ها را گوش داد اسکندر مقدونی بود‌.

    + نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 22:40  توسط احمد بیگدلی | 
    یادداشت اصلاحیه در مورد مصاحبه با روزنامه شرق درباره رمان خلوت خفتگان

     

    در این مصاحبه یادآور شده بودم که رمان خلوت خفتگان یکی دو سال بعد از اندکی سایه نوشته شده یعنی سال ۶۷ و قرار است آن را بازنویسی کنم و البته ربطی به اندکی سایه ندارد. این رمان دیگر نیازی به بازنویسی ندارد.

    به زودی روزنامه شرق اصلاحیه آن را منتشر خواهد کرد.

    + نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 21:6  توسط احمد بیگدلی | 
    احمد بيگدلي:
    ادبيات فاخر را نمي‌توان در قوطي كرد

    سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
    1390/06/06
    08-28-2011
    11:40:03
    9004-13174: كد خبر

    خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
    سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

    احمد بيگدلي از شيوه‌ي مميزي كتاب انتقاد كرد و خودسانسوري را از پيامدهاي آن دانست.

    اين داستان‌نويس در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، گفت: گاهي مميزي قابل تحمل است و در اين صورت، مشكلي پيش نمي‌آيد؛ اما گاهي اين مميزي نه تنها قابل تحمل نيست؛ بلكه تا آن‌جا پيش مي‌رود كه بر سر يك كلمه و حذف و وجود آن دعوا مي‌شود. در صورتي كه اين كلمه حتا اگر نقشي در داستان داشته باشد، خيلي كوچك است. اين موارد باعث مي‌شود كه خالقان ادبيات معاصر كه نمي‌خواهند ادبيات نازل و در سطح بسيار پايين بنويسند، وادار شوند تا آثار خود را به طريق ديگري چاپ كنند.

    او افزود: به عنوان مثال، "آناي باغ سيب" من 30 ماه منتظر مجوز بود. بعد از ما خواستند تا چند كلمه‌اي را حذف كنيم. حذف آن چند كلمه به يكي از داستان‌هاي اين مجموعه چنان لطمه جبران‌ناپذيري مي‌زد كه نمي‌توانستم كاري براي آن داستان بكنم؛ اما چون مي‌خواستم كه اين كتاب در ايران چاپ شود و زيرزميني نشود، اين داستان را از مجموعه حذف كردم. من كار خوبي نكردم؛ اما داستان را حذف كردم تا با مميزان به تفاهم برسم.

    بيگدلي ادامه داد: كتاب "آواي نهنگ" نيز بعد از 39 ماه مجوز گرفت و جالب اين‌جاست كه درباره آن چيزي نگفتند و بلافاصله يك ماه بعد، همين كتاب در هفتمين دوره جايزه كتاب فصل، جايزه گرفت. اين معطل بودن يكي از مشكلات نويسندگان است كه غيرقابل تحمل است. من 39 ماه تحمل كردم و حرفي نزدم؛ چرا كه داستان‌هاي من تاريخ مصرف نداشتند؛ ولي بعضي نويسندگان داستان‌هايي مي‌نويسند كه تاريخ مصرف دارند و احتمالا اگر يك يا دو سال از نوشتن آن‌ها بگذرد، جذابيت خود را از دست مي‌دهند. همين معطل كردن و قيچي كردن باعث مي‌شود تا خيلي از نويسندگان علاقه‌مند به ادبيات خلاقي كه نمي‌خواهند آثار نازل خلق كنند و به اخلاق پايبند هستند، مدت‌ها براي چاپ آثارشان منتظر بمانند.

    او در ادامه اظهار كرد: مميزي فقط اين نيست كه كتابي به وزارت ارشاد داده شود و عده‌اي تصميم بگيرند كه آيا آن كتاب صلاحيت خوانده شدن دارد يا ندارد و نقطه نظرات خود را بعد از دو تا سه سال عنوان ‌كنند يا نكنند و يا مجوز بدهند يا ندهند. اين درد تنها نيست؛ بلكه همين روند در طي مدت زماني كه نويسنده معاصر تلاش مي‌كند كه آثار خوب و فاخر عرضه كند، به مرض ديگري مبتلا مي‌شود كه آن مرض خودسانسوري است.

    اين نويسنده افزود: در پي اين موضوع، نويسنده جرأت و شهامت خود را براي نوشتن ادبيات فاخر از دست مي‌دهد. ادبيات فاخر را كه نمي‌توان در قوطي كرد، در جعبه بسته‌بندي كرد، دور آن را نوار كادويي پيچيد و به ناشر داد. موضوع فقط مميزي وزارت ارشاد نيست. موضوع اين است كه اين به نويسندگان علاقه‌مندي كه مي‌خواهند در اين مملكت كار كنند، تسري پيدا مي‌كند. اين‌ها نمي‌خواهند از اين مملكت بروند و سال‌ها حسرت اين را بخورند كه چرا از اين مملكت رفته‌اند.

    بيگدلي خاطرنشان كرد: مميزي به عنوان يك بيماري مزمن تسري پيدا مي‌كند. اين تسري در نويسندگان جواني كه مي‌خواهند آثار خود را چاپ كنند تا اسم و رسمي پيدا كنند و نقد و نظري راجع به كتاب آن‌ها شود، بيش‌تر است. اين‌ها خودسانسور مي‌شوند كه خطرناك است. نويسنده بايد با درنظر گرفتن مميزي بنويسد؛ اين‌گونه كه نمي‌توان داستان نوشت يا شعر گفت.

    او در پايان گفت: با تحولاتي كه بعد از انقلاب در ايران به وجود آمده، سطح توقع جامعه ما خيلي بالا رفته و هر كتابي را نمي‌خوانند. مميزي هم براي نويسندگان بيماري خودسانسوري را فراهم كرده و هم براي خوانندگان نوعي وسواس را به وجود آورده؛ چرا كه تكليف آن‌ها با كتاب‌هايي كه منتشر مي‌شود، روشن نيست.

    انتهاي پيام

    + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:11  توسط احمد بیگدلی | 
    كارگاه داستان‌نويسي احمد بيگدلي

    سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
    1390/03/08
    05-29-2011
    11:16:54
    9003-04919: كد خبر

    خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
    سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

    احمد بيگدلي از راه‌اندازي كارگاه داستان‌نويسي در شهركرد‌ خبر داد.

    به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بيگدلي مي‌گويد، مدتي است كه هر دوشنبه به هواي داستان از يزدان‌شهر نجف‌آباد، محل سكونتش، به شهركرد مي‌رود تا به علاقه‌مندان داستان‌نويسي در آن‌جا، از داستان بگويد.

    او مي‌گويد: در اين جلسه‌ها ضمن خواندن و شنيدن داستان‌هاي جوانان علاقه‌مند، آثارشان را نقد و بررسي مي‌كنيم. همچنين در بخشي ديگر از زمان كارگاه به باز‌خواني آثار ادبيات داستاني مدرن ايران و جهان مي‌پردازيم تا هنر‌آموزان در جريان تازه‌ترين اتفاق‌هاي ادبيات معاصر قرار گيرند.

    اين نشست‌ها در محل حوزه‌ي هنري استان چهارمحال و بختياري در شهر شهركرد برپا مي‌شود.

    احمد بيگدلي تا كنون آثاري را همچون مجموعه‌هاي داستان «آناي باغ سيب» و «آواي نهنگ» و همچنين رمان‌هاي «اندكي سايه»، «زماني براي پنهان شدن»، «گنجشك‌ها در حياط» و « امروز يا فردا» نوشته است.

    انتهاي پيام

    + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:9  توسط احمد بیگدلی | 
  • شماره 1352
  • دوشنبه, 4 مهر 1390
  • 2011 26 September
  • ٢٨ شوّال ١٤٣٢
    • احمد بيگدلي و خلوت خفتگان
    • كتاب (14) /
    •  

    • بيگدلي اين روزها در حال نوشتن رماني با نام «خلوت خفتگان» است. خودش مي‌گويد كه مي‌شود گفت دوباره‌نويسي رمان «اندكي سايه» است كه سال 67 نوشته شده بود. شايد به نظر برسد كفگيرم به ته ديگ خورده است كه به سراغ دوباره‌نويسي «اندكي سايه» رفته‌ام اما اين‌گونه نيست و در سال‌هاي اخير چند اثر منتشر ساخته‌ام: دو مجموعه داستان با نام‌هاي «كتاب كوچك اندوه» و «كتاب اشباح» و دو رمان «گنجشك‌ها در حياط» و «امروز يا فردا.»
      رماني با نام «بي‌ترديد سه‌شنبه» را در سال 1388 به پايان رساندم و سپس به نشر علم دادم تا از ارشاد مجوز بگيرد و منتشر شود. اما بيش از 13، 14‌ماه در ارشاد ماند و سپس انتشارش مشروط به انجام برخي تغييرات و اصلاحات شد. چندين سطر از فصل چهارم كتاب را ايراد گرفته بودند، همچنين خودم چند شكل و نقاشي طراحي كرده بودم تا در بخشي از رمان چاپ شود كه آن طرح‌ها هم با مخالفت ارشاد روبه‌رو شد. من بسيار راغب بودم كه اين رمان منتشر شود، از اين رو به تغييرات مورد نظر آنها تن دادم و شكل‌ها را از كتاب حذف كردم و آن سطوري را هم كه مشخص كرده بودند تغيير دادم و بازنويسي كردم. «بي‌ترديد سه‌شنبه» روايت يك قتل است و در آن به تحليل آن قتل و آدم‌هاي درگير آن پرداخته شده است، خودم اين كتاب را بسيار دوست دارم و برخي از دوستاني كه آن را خوانده‌اند نيز داستان آن را زيبا و جذاب دانسته‌اند. بايد بگويم تمام تغييراتي كه در كتاب ايجاد كردم تا بتوانم مجوز آن را بگيرم، همچون تيغي بر جگرم بود اما از آنجا كه مي‌خواستم اثرم منتشر شود اين كار را كردم، كاري كه شايد بسياري از نويسندگان انجام ندهند اما چه مي‌شود كرد؟ من نويسنده‌اي هستم كه همواره از مركز به دور بوده‌ام و در گوشه‌اي از كشور به نوشتن پرداخته‌ام، دوري از مركز باعث شده است هيچ‌گاه ارتباط مستمر و حشر و نشري با نويسندگان و افراد ديگر نداشته باشم، من در اين شرايط و با دشواري‌هاي خاص خود همواره به نوشتن پرداخته‌ام و وقتي كتابي از من اين مدت منتظر مجوز مي‌ماند، شرايط را برايم سخت‌تر هم مي‌كند.
      ‌«بي‌ترديد سه‌شنبه» در طي 10ماه نوشته شد، هرچند گلشيري مي‌گفت رمان نوشتن صبر ايوب مي‌خواهد، اما اثر من نه ثمره 10‌ماه، كه نتيجه چند دهه رنج بردن و زحمت كشيدن براي نوشتن است. من به عنوان يك نويسنده كه در خلوت خودم به نوشتن مشغولم و اتفاقا اثرم برنده كتاب سال هم شده است، مي‌خواهم كه آثارم منتشر شوند تا با مردم ميهنم و مخاطبانم ارتباط داشته باشم. انتظار طولاني براي يك رمان از سوي كسي كه هيچ خطايي هم مرتكب نشده است، رمق و شور و شوق مرا به تمامي از بين مي‌برد. هنوز و با گذشت اين مدت طولاني و انجام تمام تغييرات مورد نظر، خبري از صدور مجوز «بي‌ترديد سه‌شنبه» نشده است، برخي از اطرافيانم مي‌گويند اين نحوه برخورد با كسي كه برنده كتاب سال بوده كمي عجيب است و من هم معتقدم كمي در مورد من بي‌انصافي صورت گرفته است. به جز اتفاقي كه براي «بي‌ترديد سه‌شنبه» افتاده است، كتاب‌هاي ديگر من نيز با اين مشكلات روبه‌رو بوده‌اند. مثلا براي اخذ مجوز «آناي باغ سيب» 30‌ماه و براي «آواي نهنگ» 39‌ماه منتظر بودم. هرچند در مورد كتاب «بي‌ترديد سه‌شنبه» بايد بگويم كه اين رمان تاريخ مصرف ندارد اما به هر حال اميدوارم هر چه سريع‌تر بتوانم آن را منتشر كنم.
      بيگدلي با همان صميميتي كه در اوست و به گفته خودش «هنوز خونگرمي جنوب در من مانده است»، با خنده‌اي كه از سر شادي نيست و با نوعي غم همراه هست مي‌گو‌يد دعا مي‌كنم كتابم منتشر شود؛ شما هم دعا كنيد. او مي‌گويد دو اثر ديگر را نيز به ناشر سپرده‌ام تا آنها هم مجوز بگيرند و منتشر شوند. يكي از اين كتاب‌ها مجموعه نمايشنامه‌اي است كه نام «دالو، ژنرال و چند نمايشنامه ديگر» را بر آن گذاشته‌ام و به نشر افراز داده‌ام. كتاب ديگر نيز يك مجموعه داستان است با نام «مگر چراغي بسوزد» كه آن را هم به ناشر تحويل داده‌ام.
    •  
    • چاپ شده در روزنامه شرق
    + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:8  توسط احمد بیگدلی | 
    تسخیر نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست

    تسخیر

    احمد بیگدلی: به ناگهان صدای شغال‌ها، سكوت اتاقش را شكست. عینكش را درآورد و كتابش را بست. از شغال‌ها نمی‌ترسید. انتظار سر و صدایشان را داشت. اینجا در حاشیه ده و در این اتاق كه از خانه‌ای جدا افتاده به او اجاره داده بودند، دور از انتظار نبود.تسخیر۰۳ مهر ۱۳۹۰ -

    كنار پنجره ایستاد و پرده را كنار زد، اما هیچ چیز ندید. روشنایی اندك اتاق مانع از آن می‌شد كه بیرون را ببیند. یك استكان چای ریخت و دوباره رفت و نشست سر جایش و شروع كرد به خواندن ادامه داستان. این بار صدایی مثل تیك‌تیك ساعت و نه به آن موزونی و آشنا، عرق سردی را روی تیره پشتش نشاند. برگشت و به قاب عكس مادرش نگاه كرد كه پای سفره هفت‌سین شانزده، هفده سال پیش نشسته و دارد گونه‌های كوچك او را می‌بوسد. جای پدر همیشه ساقه گل رزی هست تكیه داده به بالش. تیك تاك. این صدا از داخل اتاق و احتمالا در یك قدمی‌اش بود. سعی كرد بخواند و حواسش را پرت كند. اما نشد. تلاش او نتیجه‌ای جز این نداشت كه بیشتر بترسد و خودش را جمع كند. ترس می‌رفت كه او را از پای درآورد. نگاهش كه برگشت طرف پنجره و كاسه نخود را كه روی طاقچه دید، باعث شد كه با احتیاط به طرف آن برود. قبلا شنیده بود و حالا به یاد می‌آورد كه نخود هنگام خیس خوردن صدا می‌كند. كمی مثل صدای تیك‌تیك ساعت. خنده‌اش گرفت. فكر كرد فردا، سر كلاس چه داستان بامزه‌ای می‌تواند برای بچه‌های روستا تعریف كند. برگشت و دوباره شروع كرد به خواندن داستان:
    «شكارچی در یك روز برفی و در اتاقش چكمه‌هایش را پوشید. كجا می‌خواست برود؟ نمی‌دانست. نگاهی به بخاری خاموش انداخت، اما اهمیتی نداد و به طرف در راه افتاد...»
    ناگهان سنگی به شیشه خورد و او كتاب را بست. و باز سنگی دیگر. حالا دیگر جرأت نمی‌كرد به طرف پنجره برود. باد از درزهای چوبی در تو می‌آمد و صدا می‌كرد. كتاب را باز كرد و با صدای بلند شروع كرد به خواندن:
    «باد چنان وزید كه فانوس را خاموش كرد و او در یك قدمی در اتاق، در تاریكی مطلق ماند. زانو زد و سعی كرد كبریت را پیدا كند، اما نتوانست. صدای پنجره و صدای در آرام نمی‌گرفت. برگشت طرف پنجره و باز به بیرون نگاه كرد. روستا در خاموشی و تاریكی فرو رفته بود. آنجا بود كه كبریت را روی طاقچه دید و روشن كرد. صدای ناله در اتاقش پیچید. برگشت تا چراغ را روشن كند. سنگی به شیشه خورد و او با یك گام بلند خودش را به تفنگش كه از دیوار آویزان بود، رساند. فانوس را با یك دست و تفنگ را با دست دیگر گرفت و با نوك پا در چوبی را باز كرد. سرش را خم كرد تا از آستانه بگذرد و خودش را به پشت دیوار برساند. رساند، ولی چیزی ندید. آمد كه دوری بزند و برگردد، دستی پایش را چسبید. چنان غافلگیركننده بود كه تفنگ را رها كرد و فانوس در یك تكان خاموش شد. او در تاریكی فریاد بلندی سر داد كه صداش در دل كوه طنین انداخت.»

    چاپ شده در روزنامه فرهیختگان

    + نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:8  توسط احمد بیگدلی | 
    ثریا و تمام۴


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 23:28  توسط احمد بیگدلی | 
     
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو
    عناوین مطالب وبلاگ
    درباره وبلاگ
    احمد بیگدلی فرزند عزیز و گوهر
    متولد1324 اهواز (دارای تحصیلات دانشکده هنرهای دراماتیک)
    کتاب های منتشر شده:
    1-شبی بیرون از خانه سال 1374
    2-من ویران شده ام سال 1381
    3- رمان اندکی سایه برنده ی جایزه ی کتاب سال 1385
    4-آنای باغ سیب 1386
    5ـ آوای نهنگ
    6ـ زمانی برای پنهان شدن

    آثار در دست چاپ:

    نخستین شب راوی
    بی تردید سه شنبه بود

    پیوندهای روزانه
    این دیگری
    آنسوتر از غبار
    اسب کهر را بنگر
    کاظو و درخت کُنار
    دریای چهارشنبه
    غزلداستان پری چل گیس
    داستان کوتاه حنگ
    آرشیو پیوندهای روزانه
    نوشته های پیشین
    هفته چهارم فروردین 1391
    هفته چهارم اسفند 1390
    هفته سوم اسفند 1390
    هفته دوم اسفند 1390
    هفته اوّل آذر 1390
    هفته چهارم آبان 1390
    هفته سوم آبان 1390
    هفته اوّل آبان 1390
    هفته سوم مهر 1390
    هفته دوم مهر 1390
    هفته دوم شهریور 1390
    هفته چهارم مرداد 1390
    هفته سوم مرداد 1390
    هفته اوّل مرداد 1390
    هفته چهارم تیر 1390
    هفته دوم تیر 1390
    هفته اوّل تیر 1390
    هفته اوّل اردیبهشت 1390
    هفته سوم فروردین 1390
    هفته اوّل فروردین 1390
    هفته چهارم بهمن 1389
    هفته اوّل بهمن 1389
    هفته چهارم دی 1389
    هفته سوم دی 1389
    هفته اوّل دی 1389
    هفته چهارم آذر 1389
    هفته دوم آذر 1389
    هفته اوّل آذر 1389
    هفته چهارم آبان 1389
    هفته دوم مهر 1389
    هفته دوم مرداد 1389
    هفته اوّل مرداد 1389
    هفته اوّل خرداد 1389
    هفته دوم اردیبهشت 1389
    هفته اوّل اردیبهشت 1389
    هفته سوم بهمن 1388
    آرشيو
    آرشیو موضوعی
    داستان
    رمان
    نقد آثار دیگران
    نقد آثار نویسنده
    نمایشنامه
    مقاله و پژوهش
    سینما
    گفتگو
    پیوندها
    اوفلیا ثریا داودی حموله
    پرنوشته ها مرید میرقاید
    خزه محمد ایوبی
    علیشاه مولوی
    حسن محمودی. آدم و حوا
    اکرم رفیعی وردنجانی
    سیما طاهرکرد. به وقت داستان
    عصر آدینه
    مثل باران مثل بودن
     

     RSS

    POWERED BY
    BLOGFA.COM