تبليغاتX
سایه های وحشی باد
داستان رمان نقد مقاله
  • شماره 1292
  • سه شنبه,21 تیر 1390
  • 2011 12 July
  • ١١ شعبان ١٤٣٢
    • 
    • ادبيات (18) / احمد بيگدلي داستان‌نویس


    • و نخست چشمه‌اي كه در جهان جوشيد
      از گريستن سودابه بود
      ميان دو خشت خام به زردكوه
      كيوان قدرخواه

      مي‌دانم باورش مشكل است، آن هم توي اين شهر بي‌آدابي كه بوي خاك مرده مي‌دهد. دور از گوش‌تان براي نوشتن اين داستان، همين داستان خيسي رخوتناك شب، پاورچين و با احتياط تمام، دور‌و‌بَرِ داستان «خداحافظ ميرزاحبيب»(1)، مدت‌ها پرسه زدم، يا به شب و به ستاره‌هاي روشن، يا روزهاي آفتابي داستان‌تان نگاه كردم، يا همچون جيمز ژوستين موريه، لباس مبدل پوشيدم و به همه جاي آن سرك كشيدم. از بازارها؛ با‌ هزار بوي جورواجور چرم و ادويه و كوچه‌هاي باريك گذشتم. زير سايه‌سار درخت‌ها با حمال‌ها و دوره‌گرد‌ها محشور شدم و از كوچه‌باغ‌هاي پر از گيلاس گذشتم.
      گيوه‌هاي ملكي در يك همچين جاهايي به‌درد مي‌خورد. هر چقدر پياده‌روي بكني، نه خسته مي‌شوي و نه پا عرق مي‌كند. پيچ‌و‌خم كوچه‌ها، در سايه ديوار گلي و تماشاي خانه باغ‌ها - آن هم اگر نم باراني آمده باشد، دم پسين اواخر تابستان، چنان به دل مي‌نشيند كه نمي‌تواني لذتش را به اين آساني‌ها فراموش بكني. نسيم مي‌آمد و بوي خوش گل‌هاي رازقي را با خودش مي‌آورد و من فارغ از جنجال‌هاي سياسي روزگار، كلمه‌به‌كلمه داستاني را كه شما با چنين مهارت و استواري نوشته‌ايد خواندم. مي‌دانيد؟ قرار بود داستاني درباره «شاهرخ» بنويسم كه در آن پر سياوشاني باشد و «عطر ياس سفيد در باغ ستاره.» بارها نوشتم. و نشد كه، آن لحظه شكفتن و الهام از راه بي‌راه برسد. كوشش‌هاي من بي‌نتيجه ماند و عاقبت نتوانستم به سرانجامي دلخواه برسم.
      خبر مرگش را خودتان به من داديد و حَسَن. لحن‌تان چنان بود كه بيشتر انگار منتظر مرگش بوديد، يا اينكه گوشه اتاق‌تان سير گريه‌هاتان را كرده بوديد. چرا من ذره‌اي اندوه در صدايتان احساس نكردم؟ تقصير من است كه هميشه خبر مرگ را با اشك همراه مي‌دانم. شايد براي همين بود كه فكر كردم نوشتن داستان مي‌تواند خاطره آدم‌ها را تا ابد حفظ كند. چرا فكر مي‌كنم زمان مهلت به سرعت مي‌گذرد و توش و توان من هم به پايان مي‌رسد؟ اما وقتي صحبت اين پيش آمد كه مي‌شود در عالم اشراق با قالب مثالي آدمي كه مرده ارتباط برقرار كرد، خوشحال شدم از اين كه، مي‌توانستم روزهاي آخر عمرش را، چنان كه با او بوده‌ام، مرور كنم. آن وقت مي‌شد بنشينم و براي آدمي كه تنها در عالم اشراق براي من قابل رويت بود سير گريه كنم. مگر نه اينكه در غربت مرده بود؟ چرا فكر مي‌كنم او از شما مأيوس شده و دستش را انداخته دامن مرا گرفته و تا وقتي اين نوشته را به پايان نرسانده‌ام رهايم نمي‌كند؟ ما رفيق نبوديم، من فقط مقالاتش را خوانده بودم.
      حتما شايعه پيدا شدن اشخاص داستان‌هاي داستايوفسكي را پس از انتشار كتاب‌هايش شنيده‌ايد؟ رفيق مشترك‌مان، هم به حضور اين ديگري اذعان دارد و دست‌كم آن را در عالم شهود قابل قبول مي‌داند. مگر نه اينكه تَمَثُل يافتن صورت معشوق، يكي از جذاب‌ترين لحظات كشف‌الشهود بي‌اختيار است؟ ... براي من هم اين اتفاق افتاده است؛ آدم‌هاي شبيه آدم‌هاي داستاني را زياد ديده‌ام و باورم نمي‌آمد.
      اين واقعيت را زماني دريافتم كه «او» در آينه رويت مي‌شد: آنجا رو به پنجره ايستاده بود و به هواي ابري بعدازظهر نگاه مي‌كرد. هوا داشت كمي سرد مي‌شد و آدم پوست به استخوان نشسته، اين هوا را نمي‌تواند تحمل كند. خودش دست برد پتوي تخت دم‌دستش را برداشت انداخت روي شانه‌هايش. اولين ستاره شب در آسمان مقابلش روشن شد و حالا بايد پرستار بخش مي‌آمد چراغ‌هاي اتاق را روشن مي‌كرد. منتظر مانديم، نيامد. خودش رفت و كليد را زد.
      نمي‌دانم كي بود مي‌گفت: «كتاب گشوده مثل شب است.» من معتقدم داستان نانوشته هم مثل ديرهنگام شبي مه‌آلود است كه در آن، مهتاب راهش را گم كرده باشد و تو مجبور شده باشي ردّش را در آب رود پيدا كني. بيشه‌زار كبوده با آن رطوبت ذاتي هميشه‌اش كمي سرد بود. برگشتم پشت سرم را نگاه كردم؛ كسي تعقيبم نمي‌كرد. من بودم و سايه‌ام كه جلو پايم افتاده بود و مثل پيرمردهاي قوزي راه مي‌رفت و ناله مي‌كرد. فكر كردم: كتاب گشوده شب و چيزي يادم نيامد. يقه پالتوام را بالا زدم، دست‌هايم را در جيبم فروكردم. ايستادم تا نفسي تازه كنم. به صداي رونده آب گوش دادم و با احتياط قدم برداشتم. مه چندان غليظ و انبوه شد كه تا چند قدمي جلو پايم را نمي‌توانستم ببينم. بوي علف مي‌آمد، بوي خيسي رخوتناك شب. زهره چنگ مي‌نواخت و مدام اشك‌ها و آب‌بيني‌اش را با سر آستينش پاك مي‌كرد. از لابه‌لاي درختان و از كنار صخره به گل نشسته‌اي كه دست ناپيداي آدمي آن را رنگ كرده بود گذشتم. مراقب باش، اين تخت سنگ عظيم را سيلاب با خودش آورده و اينجا رها كرده و اين درخت كبوده را. نگاه كن؛ اينها اشباح سرگردان بيشه «ناژوان»اند كه در غرقاب مه فرورفته‌اند و دست‌هاشان را در هوا تكان مي‌دهند. آيا كسي را فرامي‌خوانند؟
      به كتاب گشوده شب پناه مي‌برم، به شباهنگام بيست‌ودوم فروردين و بيمارستانِ «كوشَن» پاريس.
      تا لحظه مرگ، فرصت كمي باقي است.
      زنگ‌ها به صدا درمي‌آيند.
      و كتاب بسته مي‌شود. و شب از سراشيبي كوچه «باغ جنت» سرريز مي‌شود تا در مادي «نياسرم» تن به آب بزند. ما وقتي از روي پل‌خواجو مي‌گذشتيم، صداي مرغ‌شب را تقليد مي‌كرديم؛ صداي غوطه خوردن در آب، در آن خنكاي صبح زمستان كه نان سنگك و عدسي داغ به دل‌مان مي‌چسبيد. حالا تو اينجا روي تخت افتاده‌اي و تا ساعت سه و نيم بامداد فرصت كمي داري.
      گويا در بعدازظهر چنين روزي است كه «شاهرخ» با همراهي پرستار جوان از تخت پايين مي‌آيد و با آن قدم‌هاي نامطمئن مي‌رود مي‌ايستد پشت پنجره. پرده را كنار مي‌زند و به بخشي از پاريس نگاه مي‌كند، تا بخش ديگري را به ياد بياورد: خيابان «سن ژرمن»، با آن كافه‌ها و صندلي‌هاي تاشوي بيرون از دكه و چترهاي بزرگ آفتابي و بعد آن كوچه كم عرض «واوان»، عكاسي «... .»
      نام عكاسي را در گيومه خالي گذاشته‌ام، زيرا فراموش كرده يا اطلاعات كمي از آخرين روزهاي زندگي شاهرخ داشته‌ام. ترديد اگر دارم به خاطر اين است كه به نظرم مي‌رسد اينها فقط بهانه‌اند براي طفره رفتن از پاسخ سرراست و مستقيم. ترسيده‌ام از آنچه كه دارد به آرامي در من شكل مي‌گيرد. آيا بايد براي خودم هم گيومه‌اي باز كنم؟ يك جاي ديگر هم نام و نشان كس ديگري را خالي گذاشته‌ام: در همين داستان. آيا اين جاي خالي مرگ است؟
      در همان نامه آخر، از خانم «اُرسيني» كه در اداره مغازه كمك حالش بوده، نام مي‌برد:
      [ اين هم خانم اُرسيني، با آن زيبايي يه يغما رفته و آن دامن زرد پر از گنجشك.
      - سلام
      - Boungor
      چقدر دلم مي‌خواهد پاريس را ديده بودم. نديده‌ام. اما در اين لحظات اشراق، اين امكان هست كه خط زمان را بشكنم و از ديوار بگذرم تا بتوانم از زمان ديگري، همچون شهرزاد در ‌هزارو‌يك شبِ روشنِ تمام باورهايش، وارد داستانم بشوم. بگذار بگويند از منطقي قابل قبول پيروي نكرده‌ام. (تو سلامت مرا باور مي‌كني. مگر نه اينكه با آن داستانت مرا از كوچه‌هاي‌هزار پيچ، با يك جفت گيوه ملكي عبور داده‌اي تا به اينجا برسم؟ ) بدين‌ترتيب مي‌روم كه وارد داستانم بشوم و خيس مي‌شوم.
      يك هفته پيش از مرگش بود. شنبه بود يا روز پيش از آن، چه تقلايي كرده بوديم براي پيدا كردن چند نگاتيو قديمي.
      اين بايد كليساي سن‌گيورك باشد. حتما خودش است. ساعت دوازده بار مي‌نوازد و خانم اُرسيني پا به پا مي‌شود.
      - اين هم قوشخانه. محله چرخاب، عجب مهي بود آن شب.
      - اين عكس تو نيست؟
      - اين يكي را من خوب يادم است. طفلك سهراب يل، توي اين نگاتيوها چقدر موهايش سفيد شده است. بايد يادت باشد، مجلس سهراب‌كشان. دروازه‌دولت 60سال پيش، يا نه. 70 سال پيش است. انگار، قهوه‌خانه بابا بيخود گنابادي بود. اين، جاي خالي كسي است كه هميشه نگرانم مي‌كند. من برايش گيومه‌اي باز مي‌كنم و منتظرش مي‌مانم. «.» روزي برمي‌گردد كه شمشير آخته‌اي به كمر بسته است. اين را تو پشت اين عكس نوشته‌اي. جاي خالي تو هم اينجا هست، نگاه كن، زيرش نوشته‌اند: قلمستان.
      «با خودم فكر مي‌كنم آيا مي‌توان گفت براي انسان هم آغاز و پاياني وجود دارد؟ آن هم همه آن پايان‌ها و آغازهايي كه انگار تا ابد به هم مي‌رسند و باز از يكديگر دور مي‌شوند؟ داستان ايوان ايليچ را كه يادتان هست؟ ايليچي كه در پايان، يعني در بستر مرگ متوجه مي‌شود كه از آغاز اشتباه رفته و همه زندگي‌اش را باخته است.
      حالا بگذريم كه گاهي شباهت وضعيت آغازها و پايان‌ها حيرت‌آور است: اين را خودت برايم نوشته بودي: «مثلا هنگامي كه داري از پنجره باز به خيابان پربرگ نگاه مي‌كني و او را مي‌بيني كه دارد از روي برگ‌ها مي‌گذرد و يقه پالتويش را تا روي گوش‌ها بالا كشيده و بافه مو از پشت پالتو پيداست، دوستي در سرزميني ديگر دارد از پنجره بسته به خيابان مي‌نگرد و به تو فكر مي‌كند.»
      از خودم مي‌پرسم آيا همه پنجره‌هاي تمام خاطره‌ها (اگر نخواهيم اسمش را زندگي بگذاريم) اگر بازند لابد به جايي راه دارند؟ به روي منظره‌اي گشوده مي‌شوند، به دشتي يا «به حياط قديمي، حياطي كه كنارش دو درخت انار هست و يك درخت كاج و يك حوض گرد پر از ماهي»، كنار همين حوض بود كه براي نخستين بار سياووش را ديد - با آن كت گل و گشاد قهوه‌اي روشن و لبخندي كه ناشيانه مي‌كوشيد اندوهي را كه بر چهره تف ديده‌اش بود، پنهان بكند. يكدم مي‌آمد و از گوشه لب‌ها مي‌گريخت. چندان چيزي نگفته بود كه معلوم شد چشم اميد از كاووس شاه بريده و راهي سرزمين غربت است. شاهرخ هم سال‌هايي از زندگي‌اش را در زندان گذرانده بود و چندي بعد به ناگزير، چشم اميد از مُلكي برداشت كه دلش از آن كنده نمي‌شد. «سياووش مرد نيرنگ نيست. پاك‌دلي او به ساده‌لوحي مي‌زند و آنگاه ديگر امكان فهم دوز و كلك‌هاي حقير نيست. زيرا ديگران را از خود قياس مي‌كند و مقياس‌هاي او از مقوله‌اي ديگر است. در اين دورانِ «آميختگي» نمي‌توان با خوبي نياميخته، با مهرباني محض بدي را از پاي درآورد.» (اين را خودش نوشته) سياووش به آن چشم‌هاي رمنده زل زده بود و منتظر بود اين ديگري برايش كاري بكند. اينكه به غربت پناه آورده كمكش بكند. مگر چه كمكي از دست اين آدم كه به زحمت نفس مي‌كشد برمي‌آمد؟
      بار دوم سياووش با دسته‌گل بزرگي از گلايل به عيادتش مي‌رود. وقتي روي صندلي مي‌نشيند و دستش را روي پيشاني‌اش مي‌گذارد، چشم باز مي‌كند و شگفت از اين تلاقي خواب و بيداري به وجد مي‌آيد و مثل بچه‌ها سروصدا راه مي‌اندازد. و ناگهان اتفاقي مي‌افتد. نگاه مي‌كند و خودش را مي‌بيند با آن دسته‌گل گلايل و آن كت گل و گشاد قهوه‌اي و لبخند پت و پهن كه روي صندلي نشسته و در آن تاريك روشني اتاق، هنوز عينك آفتابي‌اش را از چشم برنداشته و به او لبخند مي‌زند. تاول‌هاي صورت به آب افتاده‌اند و خانم پرستار روي آنها كرم مي‌مالد.
      - حالت چطوره؟
      - خوبم
      و بعد، سرخوشانه دست مي‌كند زير بالش و چندتا عكس بيرون مي‌آورد: «اين جاي خالي عكس تو نيست؟» بود. در آن مجلس سهراب‌كشان و ناگهان مي‌پرسد: «ساعت چنده؟» كسي پاسخي نمي‌دهد. كسي نيست كه پاسخي بدهد. ساعت سه و نيم بامداد است و يكسره چراغ‌ها خاموش شده‌اند و باران پشت پنجره بي‌وقفه مي‌بارد. فكر مي‌كند بهتر است يك ‌بار ديگر پيش‌نويس نامه ناتمامش را بخواند و چشم روي هم بگذارد. تاريكي هميشه آرام‌بخش است. حالا بگذار اين تاريكي پشت پلك‌ها باشد و براي هميشه.

    • پي‌نوشت:
      1- از مجموعه برادران جمالزده. احمد اخوت

     

    چاپ شده در روزنامه شرق

    + نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:49  توسط احمد بیگدلی | 
    کد خبر: 85086
    تاریخ خبر: پنجشنبه, 14 مهر 1390
     
     
    کد خبر: 85086
    تاریخ خبر: پنجشنبه, 14 مهر 1390
    گفت‌وگو با احمد بيگدلي نويسنده«اندكي سايه» پيرامون آثارش
    ادبيات جنگ ‌به‌جايگاه‌شايسته خود نرسيده
    احمد بيگدلي نويسنده‌اي است كه از دهه شصت تا امروز مي‌نويسد،در سال 85 با كتاب «اندكي سايه» برنده كتاب سال جمهوري اسلامي شد وكتاب آواي نهنگش نامزد دريافت دومين دوره جايزه جلال آل احمد بود.بيگدلي در جنوب به دنيا آمده و در همان‌جا بزرگ شده و زندگي كرده، به گفته خودش بسيار تحت تاثير جنگ بوده و درباره جنگ در آثار نويسندگان جنوبي مي‌گويد: «در روزهايي كه جنوب در حال جنگ بود نويسنده‌ها از نزديك شاهد همه چيز بودند، شاهد بمباران‌ها، شاهد خرابي‌ها، شاهد سوختن نخلستان‌ها و كشته شدن مردان و زنان، اين‌ها همه

    نسترن سليماني

    تهران‌ امروز



    شما در آثارتان به نوعي نثر خاص و شاعرانه معروف هستيد، آيا هنوز هم به اين نثر پايبنديد؟

    اين روزها مشغول بازآفريني رماني هستم كه در سال 1367 به اتمام رساندم. وقتي به آن ساختار و نثر نگاه مي‌كنم حتي خودم نمي‌توانم آن نثر و ساختار را تحمل كنم، در آن اثر من پرحرف هستم، از توصيفات مكرر استفاده مي‌كنم، نثر سنگين است اين سنگيني نثر تا جايي پيش مي‌رود كه حتي خودم از لحاظ ذهني نمي‌توانم بعضي از صحنه‌ها را تصور كنم، آن اثر حالت انشايي گسترده را دارد و من حالا مي‌دانم در آن اثر خودم نبودم و از كسي تقليد مي‌كردم، حالا متوجه اين تقليد شده‌ام، اين تقليد از نويسنده‌اي بود كه درگير كلام و توصيف بود اما حالا اتفاق بزرگي در من رخ داده، من ديگر آدم سال 67 نيستم علت اين تغيير مطالعه بهتر، برخورد بهتر با آثار، آشنايي و خواندن آثار ترجمه و خواندن آثار متفاوت است، اين‌ها همه ديد من را نسبت به ادبيات گسترده و متفاوت كرده. من نسبت به آثار نويسندگان درك معنايي بهتري دارم، كتاب خوب در اين مدت زياد خواندم و به نثر جديدي رسيدم، به پختگي رسيدم كه نتيجه اين مطالعات است. من وقتي اثري را مي‌خوانم داستان و ساختارش در پس ذهن من مي‌ماند و وقتي مي‌نويسم در نوشتن به ياري من مي‌آيد. امروز مي‌توانم بگويم نثر خودم را دوست دارم و وقتي چيزي مي‌نويسم بارها با آن كلنجار مي‌روم شايد 20 يا 30 بار تا به نثر دلخواهم برسم.

    شما در جايي گفتيد تحت تاثير نويسندگان قبل از خود بوده‌ايد، اين نويسندگان چه كساني هستند و در چه مواردي از آنها تاثير پذيرفته‌اي؟

    در نوشتن تحت تاثير نويسندگان زيادي بوده‌ام، در يك جايي گفته‌ام سال‌ها به دنبال بورخس دويده‌ام، به مثنوي معنوي علاقه بسياري دارم و سال‌هاست با آن دمخورم، نثر گلشيري را بسيار دوست دارم و بيشتر آثارش را خوانده‌ام، نگاه ساعدي و دنيايش را تحسين مي‌كنم، با آن مانوس شده‌ام و گاهي حتي دوست داشتم به آن شكل دنيا را مي‌ديدم. به طور كلي مي‌توانم بگويم تكنيك بورخس، نثر گلشيري و نگاه ساعدي هميشه برايم جذاب بوده و مرا تحت تاثير قرار داده.

    آيا در نوشتن به سوي مدرنيته پيش مي‌رويد؟

    بله من در آثارم گرايش به مدرنيته دارم و دلم مي‌خواهد نويسنده مدرن معاصر باشم، دوست دارم اگر روزي آثارم به زباني ترجمه شد خوانندگان داستان خوب ايراني بخوانند.

    چقدر در نويسندگي به تكنيك اهميت مي‌دهيد؟

    در داستان و رمان تكنيك را مقدم مي‌دانم و معتقدم نويسنده خوب بايد به درستي از تكنيك استفاده كند، حتي فكر مي‌كنم تكنيك بر محتوا مقدم است، نه اينكه بگويم محتوا بي‌ارزش است اما حرفم اين است كه نويسندگي ملزم دانستن تكنيك است و دانستن تكنيك بر ارزش‌هاي يك نويسنده مي‌افزايد.

    وقتي تصميم به نوشتن يك اثر مي‌گيريد آيا از همان ابتدا كل سير داستان را در ذهن داريد يا به مرور و در طول نوشتن داستان شكل مي‌گيرد؟

    ماركز مي‌گويد: «هرگاه موضوعي به ذهنم برسد انتهايش را مي‌دانم.» اما من تا حدودي اين موضوع را قبول دارم، شروع داستان بايد طوري باشد كه در ابتدا به ذهن خواننده چنگ بزند و به قول چخوف خواننده را از دست ندهد. در مورد من اين طور است كه وقتي داستاني را مي‌خواهم شروع كنم ابتدا جمله اولش به ذهنم مي‌رسد، مثلا مي‌خواستم داستاني بنويسم درباره سينما ركس آبادان و 25 بار جمله اول آن را نوشتم تا جمله بعدي در ذهنم شكل بگيرد، اما وقتي جمله دوم بيايد جملات بعدي پشت سرهم مي‌آيند و داستان شكل مي‌گيرد. مي‌خواهم بگويم براي من نوشتن به طور غريزي اتفاق مي‌افتد و با استارت داستان بقيه آن در ذهنم شكل مي‌گيرد، گاهي پيش مي‌آيد ضمن نوشتن اتفاقاتي رخ دهد. صحنه‌هايي خلق شود كه نويسنده حتي تصورش را هم نمي‌كرده است. در مورد من هم همين‌طور است.

    زندگي در جنوب كشور چه تاثيري در نوشتن شما داشته؟

    زماني جنوب پايتخت داستان‌نويسي ايران بود، اما حالا پايتختي وجود ندارد و نسل جوان معاصر ما كه در حال نوشتن هستند در همه جاي كشور مشغولند. در روزهايي كه جنوب در حال جنگ بود اين نويسنده‌ها از نزديك شاهد همه چيز بودند، شاهد بمباران‌ها، شاهد خرابي‌ها، شاهد سوختن نخلستان‌ها و كشته شدن مردان و زنان، اين‌ها همه تاثيراتي روي نويسندگان جنوب بر جا گذاشت كه سال‌ها همراهشان خواهد ماند، بودند نويسندگاني كه بعد از جنگ سال‌ها از فضاي جنوب فاصله گرفتند اما بازهم رد جنگ در آثارشان بود. اين اتفاقات در مورد من هم صادق است، من با پوست و گوشت و استخوانم جنگ را حس كردم و همين باعث شد بتوانم از آن بنويسم. به نظرم فقط نويسندگان جنوبي كه جنگ را تجربه كرده‌اند توصيف و تفسيرشان از جنگ همان تلخي و درد را به همراه دارد. من جنگ را دوست ندارم اما ما به اين جنگ وادار شديم، اين يك جنگ تحميلي بود و آثار آن صدها سال با ما مي‌ماند، به نظر من جنگ هشت ساله ما هنوز جاي كار دارد و هنوز به آن مقامي كه درخور آن بوده نرسيده است، ادبيات جنگ ما زماني موفق خواهد شد كه از توصيفات ابزاري و كليشه‌اي فاصله بگيرد و نخواهد به زور مطلب و پيامي را به خواننده برساند.

    چقدر به مخاطب توجه مي‌كنيد؟

    من در دو داستان قبل از سال 85 كمتر به خواننده توجه داشتم يا به عبارت ديگر گوشه چشمي به مخاطب داشتم، اما در «آناي باغ سيب» اين توجه بيشتر شد و در «آواي نهنگ» اين توجه به اوج خود رسيد همين‌طور در«اندكي سايه» تمام توجه‌ام به مخاطب بود و مي‌خواستم كار نويي انجام دهم به همين دليل دقيقا بهترين رماني است كه تا به حال نوشته‌ام، به نظر من مخاطب حق فراواني دارد و من خيلي سعي مي‌كنم با آنها ارتباط برقرار كنم.

    اين به اين معناست كه رمان عامه‌پسند را قبول داريد؟

    رمان عامه‌پسند را در صورتي مي‌پسندم كه سليقه مخاطب را به قهقرا نكشد و نويسنده خودش را براي ايجاد ارتباط با خواننده پايين نياورد و نزول نكند.

    در آخر اين روزها چه چيزي در فضاي ادبي كشور بيشتر از همه شما را آزار مي‌دهد؟

    بك‌جاي كار اذيتم مي‌كند، اينكه امروزه استفاده از كلمه «روشنفكر» براي نوعي دسته‌بندي خاص و توهين به كار مي‌رود، هرگاه مي‌خواهند فردي را از جرياني حذف كنند با اين لفظ او را سرزنش مي‌كنند و از اين كلمه به عنوان نوعي توهين استفاده مي‌كنند اين مورد مرا به شدت آزار مي‌دهد.

    چاپ شده در روزنامه تهران امروز
    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 21:46  توسط احمد بیگدلی | 
    برای زنده روح
    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:41  توسط احمد بیگدلی | 
    برای سریا که بردارد


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:7  توسط احمد بیگدلی | 
    برای ثریا که بردارد
    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:5  توسط احمد بیگدلی | 
    • شماره 1279
    • یک شنبه, 5 تیر 1390
    • 2011 26 June
    • ٢٥ رجب ١٤٣٢


    «حقیقت این است
    که سال‌هاست
    در آستانه در ایستاده است‌.»
    ضیاءموحد
    درآمد
    «حديث كنند كه چون شهرزاد بمرد‌، او را بر سر كوهي به خاك سپردند‌. در سر گور او از سنگ حوض ساختند و صورت دختراني پريشان موي و گشاده گيسو در سنگ نقش كردند و در پاي آن كوه، نهري بود روان كه هر گاه كاروان در سر آن فرود مي‌آمد تا به هنگام بامداد آواز ناله و شيون بشنيدند‌، پس چون صبح مي‌شد هيچ‌كس جز صورت‌هاي دختران كه درسنگ نقش بودند، نمي‌يافت.»
    بتي يادش نمي‌آمد اين مطلب را كجا خوانده است‌. نوشته بود؛ «اين قطعه كوچك اما شگفت‌انگيز را سال‌ها پيش خوانده و تاثير آن را هيچ‌گاه فراموش نكرده است؛ زيرا مرا به ياد شبي مي‌اندازد كه براي نخستين بار او را در آيينه رؤيت كردم1.» من اين نامه را گم كرده‌ام و كوشش‌هايم براي بازيافتن آن به جايي نرسيد‌. به اين ترتيب آخرين كلمات فاخرانه و مكتوب «بتي» را براي هميشه از دست دادم‌. او اكنون همچون سياره‌اي از مدار زميني‌ام دور افتاده است و زمان هر دم بر فاصله ما مي‌افزايد‌. علاوه بر كتابخانه كوچك و دست نوشته‌هايش درباره هزار و يك شب‌، آنچه از او برايم مانده‌، چند عكس يادگاري، سه چهار قطعه هايكو و خاطراتي است كه به مرور از حافظه زمان مي‌گريزند‌. در اين ميان معتبرترين منبع الهام من براي روايت اين داستان‌، دفترچه كوچك يادداشت و پيش‌نويس اندكي از همان نامه مفصلي است كه در جامه‌دان او يافت شد‌، (مي‌دانيد؟ وسوسه شهرزاد و صورت آن دختران پريشان مو تا آخرين دم حيات هرگز او را رها نكرد)، براساس همين‌هاست كه مي‌كوشم حقيقت آنچه را كه گفته بود‌، برايتان بازگو كنم؛ گرامي‌داشتي از او كه در ميان ما نيست؛ آن چشم‌هاي شبق وار‌، رخسار گرد و آن پيشاني بلند‌، در آن غروب پاييز و در ساحل كارون گل‌آلود‌، هرگز فراموشم نمي‌شود‌. باد مي‌آمد و موهايش را با خود مي‌برد‌. بوي خرماي تازه مي‌داد‌، بوي رطب‌. آوازي را مي‌خواند كه تنها يك تكه از آن يادم مانده: «بر شيشه‌هاي پنجره / آشوب شبنم است2.»
    يك
    اي عزيزترين رويش گياهوار
    تو آواز
    مي خواني
    در باد و مه
    «بتي»
    پيش از نخستين شب و پس از حكايت شاهزمان و برادرش شهرباز ـ كه ملك جوانبخت هزار و يك شب باشد‌- ميان وزير و دخترش شهرزاد‌، مباحثه‌اي رخ مي‌دهد كه در ضمن آن، حكايت دهقان و خرش‌، از زبان وزير تعريف مي‌شود‌. پدر در پايان داستان به دخترش يادآور مي‌شود كه اگر بخواهد شبي در كنار ملك جوانبخت بگذراند‌، خود خواسته به استقبال مرگ مي‌رود: «اكنون‌اي شهرزاد همي ترسم كه بر تو از ملك آن رود كه از دهقان بدين زن رفت. شهرزاد گفت: دست از طلب ندارم تا كام من برآيد.» وزير چون «مبالغت او را بدين پايه» مي‌بيند‌، به بارگاه ملك مي‌رود «پايه سرير بوسيده‌، از داستان دختر خويش آگاهش مي‌كند .» به اين ترتيب و بنابرقول بتي شب‌هاي بسيار پيش از نخستين شب راوي‌، هزار و يك شب آغاز شده بود ـ حتي پيش از آنكه هزار افسانه پديد آيد.» به نظر مي‌رسد در ضمن روايت حكايت «شهرباز و برادرش شاهزمان» كه مقدمه‌اي است بر اين كتاب‌، راويان گمنام‌، سنت متعارف قصه گويي را چنان بنا كرده‌اند كه در آن واقعيت آغازين با خيال در هم مي‌آميزد و پارادوكسي به وجود مي‌آورد كه در واقع منظور نظر راويان شفاهي آن بوده است‌، همچون «آيينه‌هاي جادويي» ـ اين تعبير از من نيست ـ كه همه هستي عالم را در يكديگر انعكاس مي‌دهند تا كمي بيش از ابديت دوام بياوريم‌. آنچه مخاطب را مجذوب خودش مي‌كند‌، وجود همين آيينه‌هاي جادويي است و چون مخاطب به پايان قصه مي‌رسد‌، در مي‌يابد كه آن روياي شگرف كه او را در بيم و اميد نگه داشته بود‌، ـ افسانه‌اي بيش نبوده است.»
    دو
    ... ديگر هيچ‌گاه روز نخواهد شد‌.
    «بتي»
    بتي در يكي از يادداشت‌هاي بدون تاريخش ـ كه احتمالا بايد پيش از آن نامه مفقود شده نوشته شده باشد- به نقد موقعيت دشوار شهرزاد مي‌پردازد: «شگفتي من از آن روست كه شهرزاد را در آن هنگامه مرگ‌زايي و خوف‌، چه چيزي مي‌توانسته دل مشغول بدارد كه اينچنين صبور و آرام در برابر آيينه مي‌نشيند تا مشاطه‌گران درباري او را بيارايند؟ آيا به انبوه گل‌هاي باغچه‌، به آن حوض لبريز نگاه مي‌كرده و خيل كبوتراني كه از آن آب مي‌نوشيدند؟ يا‌، به آن همه زن با لچك‌ها و گيسوان سفيد؟ به آن طاقديس‌هاي پر از سايه با آن نقش‌هاي شكيل و ستون‌هاي سنگي؛ صورت پسراني كه فقط در خواب مي‌شود ديد. شايد به گل‌هاي كوچك قالي‌، درختان و پيچك‌ها و آن يك جفت آهوي رميده‌ نگاه مي‌كرده و مي‌كوشيده تا پيش از آنكه اولين ستاره شب طلوع كند‌، به ذهن آشفته‌اش سر و ساماني بدهد‌. نه اشکي و نه اندوهي در آن سيماي گرد و نه در پس آن چشم‌ها. او آواز مي‌خوانده و ظاهرا شادمان بوده‌. زن‌هاي پير‌، بر گيسوان بلندش كه تا كمرگاه مي‌رسيده، گل ياس مي‌بافتند و با خود فكر مي‌كردند اگر شهرزاد نيز بميرد، ديگر دختر جواني در عرصه روزگار نخواهد ماند كه مردان‌، روياهاشان را با چهره‌اي مقبول زينت بدهند و از خواب‌هاي خوش كه ديده‌اند با يكديگر سخن بگويند‌. به اين ترتيب زادن و زاده شدن از تمام خاطره‌ها خواهد گريخت.»
    همه ما مي‌دانيم كه شهرزاد دختر وزير و ايراني‌زاده‌اي پاك سرشت بوده‌، پس اگر از جامع علوم زمان خود بهره‌مند بوده باشد، چندان دور از انتظار نيست‌. اما بتي از «ترس ذاتي آدمي در برابر مرگ»، ياد مي‌كند و مي‌نويسد: «مگر آنكه راويان هزار و يك شب با تمثيل جستن به او، شخصيتي آرماني و بدون جبن خلق كرده باشند تا به واسطه آن‌، انتقام خود و ديگر مردمان مظلوم را از حاكمان جور ستانده باشند‌. (آن‌چنان كه بن مايه تمام افسانه‌ها چنين است) و اين امر ممكن نبوده مگر به ياري خواهرش‌، دنيازاد.» اين داستان‌سرايان شفاهي كه بارون فن هامر پورگشتال‌، از آنان با عنوان «قصه گوي شب3»، ياد مي‌كند‌، ديري است كه در عالم ارواح‌، چهره‌هاي يكديگر را به خاطر مي‌آورند و از اعجازي كه آفريده‌اند با شادماني سخن مي‌گويند. هر كدام داستاني گفته است و ديگري داستان خود را همچون گويي در گوي ديگر قرار داده است‌. آنكه در دل شبي تاريك و در كرانه رودي‌، پاي آتشي انبوه‌، با افزودن تنها يك داستان به هزار داستان پيشين‌، القاي كتابي بي‌پايان را در ما پديد آورده‌، قابل تحسين است‌. مگر نه اينكه «هزار و يك شب» عددي بي‌انتهاست؟ من هر بار خود را در اين همه شب گم مي‌كنم و باز مي‌يابم‌. شايد آن چه بتي را به درون ماجرا كشانده و او را بر اين داشت تا از طلسم و آيينه مدد بگيرد‌، نه تنها رمز و راز مردان قصه‌پرداز شب‌، بلكه حضور دنيازاد در آن شب نخستين بوده است‌. تفصيل آنچه را كه در آيينه تجلي يافت در آن نامه مفقودشده، آورده بود و من‌، علاوه بر بخش‌هاي كوچكي از پيش‌نويس كه در اختيارم است، پاره‌هايي از آن را نيز به ياد دارم و مي‌كوشم آن چنان كه او خواسته بود‌، تمامي واقعيت را بيان كنم: «من به او مديونم؛ زيرا هرگز داستاني ننوشته‌ام كه خاطر او را گرامي داشته باشم‌، او كه پري خيال همه داستان‌هايم بوده است‌، پيش از مرگ.»
    سه
    باران كه ببارد
    روياي تو از كنارم مي‌گذرد
    «بتي»
    «امّا شهرزاد خواهر كهتر خود دنيازاد را به نزد خود خوانده با او گفت كه: چون مرا پيش ملك برند من از او درخواست كنم كه تو را بخواهد‌. چون حاضر آيي‌، از من تمناي حديث كن تا من حديثي گويم‌، شايد كه بدان سبب از هلاك برهم.» بتي بدون هيچ توضيحي اين قطعه كوچك از هزار و يك شب را كه در انتهاي حكايت «شهرباز و برادرش شاهزمان» آمده‌، در ابتداي نامه‌اش نوشته بود‌. آنگاه كه از تجلي آن روياي شگفت در آيينه جادويي سخن مي‌گويد‌، دليل انتخاب اين متن روشن مي‌شود‌. بتي نوشته بود: «وقتي به همراه پدر از آستانه گذشت و به اتاق آمد‌، نمي‌توانستم باور كنم كه با اشكال و اشباحي مواجه خواهم شد كه از اشكال و اشباح چراغ جادو هم خيال‌انگيزتر است.» قرارشان اين بوده كه هيچ سخني گفته نشود؛ بتي بايد فقط گوش مي‌بوده و چشم. تماشاگري بي‌حرف‌، تا به راهنمايي آن مرد‌، كه من در اينجا نام او را «كافور» مي‌گذارم‌، به مقصودش برسد: «آيينه را به دستم داد‌. كوچك بود‌، به اندازه كف دست‌. گفت رو به قبله بنشينم و ذكري تعليمم داد كه با زبان دل به آن مشغول شوم. سر و مويي ژوليده و كت و شلواري كهنه بر تن داشت‌. ميانه سال بود با چهره‌اي به غايت رنج كشيده.» كافور زانو مي‌زند‌. دست در سينه مي‌برد‌، وردي مي‌خواند و سفره‌اي از چلوار‌، با وصله‌هاي الوان بيرون مي‌آورد و آن را مقابل بتي پهن مي‌كند‌. كاسه آبي در وسط آن مي‌گذارد: «به نظرم مي‌آمد پرنده‌اي كوچك در آن غرق شده يا عكسش را بر ديوار لعابي كشيده بودند.» كافور با حوصله‌اي غيرقابل وصف تعويذهايي را كه با خود آورده بود‌، همراه دانه‌هاي اسفند و كندر در آتشداني با ذغال‌هايي گداخته، مي‌سوزاند‌. در ضمن آنكه اوراد و اذكار غريب خود را كه به آخر رسانده بود از سر مي‌گيرد‌، دست در آتش مي‌كند و قطعه‌اي آهن گداخته بيرون مي‌آورد و در آب مي‌اندازد: «آهن‌، شمايل يك زن را داشت، كافور گفت كه به نقطه‌اي نگاه كنم‌، نقطه‌اي ميان ابروانم.» بتي نگاه مي‌كند‌. مرد بار ديگر تنديس زن را در آتش مي‌اندازد و بر آن مي‌دمد‌. مي‌گويد چشم از آيينه بر ندار و بتي‌، به آن نقطه خيره مي‌شود‌. اندك زماني بعدـ همين كه آهن در آتش سرخ مي‌شود‌، دختر جواني را مي‌بيند كه از ميان مه بيرون مي‌آيد: «پا بر مي‌داشت‌، اما بر زمين نمي‌گذاشت‌. مثل سايه بود‌، مثل پر. به من نگاه مي‌كرد و لبخند مي‌زد‌. تمام صورتش يك جفت چشم بود‌، يك جفت چشم سياه‌، مثل شب‌. ماه نبود‌، ستاره بود‌، ابر بود و باران‌، كه با دانه‌هاي درشت مي‌باريد‌. گفت بيا‌. نگفت‌، در خيالم گفت‌، با صداي خودم شنيدم‌، گفت بيا‌. من سر بالا گرفتم‌. كافور نهيب زد و گفت بنشين‌. بي‌اختيار نشستم تا چشم از او بر نداشته باشم.» كافور با كارد خطي به دور بتي مي‌كشد و مي‌گويد اسمش را سوال كن: «سوال كردم‌، گفت: منم، دنيازاد. گفت دستت را به من بده» كافور بار ديگر از جا در مي‌آيد و نهيب مي‌زند: «بنشين.» اما پيش از آنكه كاري بكند: «من دستم را دراز كردم و او مرا به درون آيينه كشيد.» و بدين‌ترتيب بتي از ميان‌شان عبور مي‌كند‌. بايد بتي از ميان‌شان رفته باشد‌. بايد كافور با عجله كارد را بر آتش نهاده باشد يا وردي خوانده باشد‌، تعويذ ديگري سوزانده باشد‌. آنچه را كه بتي نديده‌، تنها مي‌توان حدس زد‌. من كافور را نديده‌ام، اما تجسم روياي بتي برايم آسان است؛ بارها خوابش را ديده‌ و يادداشت‌هايش را خوانده‌ام و پاره‌هايي از نامه‌اش را از بردارم‌. در آيينه تنها تصوري از زمان و مكان ممكن است‌، حركت در آنجا امري بصري است‌. در آيينه نمي‌شود فكر كرد‌، تنها مي‌توان تماشا كرد‌. آنچه بتي نوشته اين است: «نه در شب بوديم و نه در روز‌. در هوا بوديم و نبوديم‌. ما فقط پيش مي‌رفتيم‌، به پيش رانده مي‌شديم‌. مي‌رفتيم تا به ساحل رودي گل‌آلود برسيم و تك درختي كه از چراغ‌هاي كوچك لبريز بود‌. باد بوديم و مي‌وزيديم‌، به نرمي نسيم صبح كه بر درختان خواب‌زده مي‌وزد‌. ژاله بوديم‌، بر گل‌ها و ساقه‌هاي گندم‌. ابر بوديم‌. آب بوديم‌، چندان زلال كه مي‌شد ما را نوشيد‌. رويا بوديم‌، خواب بوديم، چندان عميق كه بيرون از آيينه ممكن نيست‌. در خواب بوديم كه از شهرها گذشتيم‌، از دره‌ها و باغ‌ها و هزار و يك سرو و صنوبر.»
    گويا به زير درخت پر از چراغ مي‌رسند‌. شاخه‌اي مي‌شكنند كه از آن نور مي‌ريزد‌، از آن نوشيده و اندكي مي‌خوابند‌. دنيازاد‌، همان‌جا روي تخته سنگي مي‌نشيند و به ستاره چيني مي‌پردازد‌. نخست ماه را از عقرب بيرون مي‌آورد و لكه‌هاي زهر را با آستينش پاك مي‌كند‌. آنگاه مشتري را با زهره جفت مي‌كند و هر دو را بر دامان كيوان مي‌نشاند: «به من گفت بر آنها بدمم‌. دميدم‌. جامي پديدار شد‌. گفت: بگير‌. اين‌، جان من است‌. گفت در خواب ديده بودم كه هلاك شهرزاد در پيش است‌، زيرا كه ملك عاقبت او را از پدرم خواهد خواست‌. طالع او را ديدم‌، ديدم كه آن نازنين به خون آغشته مي‌شود‌. گفت: جادوگران بسيارند و ظالمان از آنان بهره مي‌برند تا سلطه خود را بي‌هيچ گزندي ادامه دهند. گنج‌ها را مي‌يابند و بر جان مردم چنگ مي‌اندازند‌. ويراني‌ها پديد مي‌آورند‌. مادران بسيار بر گورها مي‌نشينند و آسمان‌، از رحمت دريغش مي‌آيد و هيچ نفريني بر آنها كارگر نيست‌، مگر به اذن خدا‌. به اذن خدا چرخ را گرداندم و ماه و پروين را حاضر كردم‌، درست به همان گونه كه از مادرم آموخته بودم.»
    بنابر روايت بتي‌، دنيازاد به شهرزاد سفارش مي‌كند كه: «چون به نزد ملك رفتي، مرا بخواه‌. من خواهم آمد و حديثي طلب خواهم كرد‌. پيش از آنكه لب به سخن بگشايي از اين جام بنوش‌، تا به آخر‌، حتي قطره‌اي وامگذار.» و بدين‌سان شهرزاد در هزار و يك شب بي‌انتها‌، جاودانه مي‌ماند زيرا كه‌، جان دنيازاد در رگ‌هاي او جاري است‌.
    بتي در آخرين يادداشت خود مي‌نويسد: «سپس دنيازاد از جا برخاست‌، آيينه را در آب انداخت و به من گفت: ترا در اعماق خواهم ديد.»
    پي‌نوشت:
    1- واقعیت این است که این قطعه در اصل تحت عنوان؛ حکایات کریمان (حکایت حاتم و ذوالکراع)‌، در پایان شب دویست‌وشصت‌وهشتم هزار و یک شب آمده است‌. این حکایت در آنجا با این عبارات شروع می شود: از حاتم‌طايی حدیث کنند که چون حاتم بمرد‌، او را در سر کوهی به خاک سپردند‌، در سر گور او از سنگ حوض ساختند و‌. .. آیا بتول منظوری از این تغییر جزيی داشته است ؟ یا به همان ترتیب که خودش می‌گوید ماخذ این حدیث را فراموش کرده بود و به مرور زمان این تغییر نام در آن پدید آمده است. تصور من این است که بتی چنین گوری را شایسته شهرزاد می‌دانسته و نه حاتم‌، بدان سبب که آن صورت‌های سنگی یادآور دخترانی است که پیش از او به قتل رسیده‌اند‌.
    2- شکفتن در مه‌. احمد شاملو
    3- «پورگشتال، شرق‌شناسی که لینE.William LaneوبرRichard.F.Burton سیاح و شرق‌شناس انگلیسی، او را ستوده‌اند‌، از مردانی سخن می‌گوید که آنان را قصه‌گوی شب Canfabulatores noctuni، می‌نامد‌. او به یک متن فارسی باستان استناد می‌کند که می‌گوید؛ اولین فردی که این قصه‌ها را گوش داد اسکندر مقدونی بود‌.

    + نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 22:40  توسط احمد بیگدلی | 
    یادداشت اصلاحیه در مورد مصاحبه با روزنامه شرق درباره رمان خلوت خفتگان

     

    در این مصاحبه یادآور شده بودم که رمان خلوت خفتگان یکی دو سال بعد از اندکی سایه نوشته شده یعنی سال ۶۷ و قرار است آن را بازنویسی کنم و البته ربطی به اندکی سایه ندارد. این رمان دیگر نیازی به بازنویسی ندارد.

    به زودی روزنامه شرق اصلاحیه آن را منتشر خواهد کرد.

    + نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 21:6  توسط احمد بیگدلی | 
    احمد بيگدلي:
    ادبيات فاخر را نمي‌توان در قوطي كرد

    سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
    1390/06/06
    08-28-2011
    11:40:03
    9004-13174: كد خبر

    خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
    سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

    احمد بيگدلي از شيوه‌ي مميزي كتاب انتقاد كرد و خودسانسوري را از پيامدهاي آن دانست.

    اين داستان‌نويس در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، گفت: گاهي مميزي قابل تحمل است و در اين صورت، مشكلي پيش نمي‌آيد؛ اما گاهي اين مميزي نه تنها قابل تحمل نيست؛ بلكه تا آن‌جا پيش مي‌رود كه بر سر يك كلمه و حذف و وجود آن دعوا مي‌شود. در صورتي كه اين كلمه حتا اگر نقشي در داستان داشته باشد، خيلي كوچك است. اين موارد باعث مي‌شود كه خالقان ادبيات معاصر كه نمي‌خواهند ادبيات نازل و در سطح بسيار پايين بنويسند، وادار شوند تا آثار خود را به طريق ديگري چاپ كنند.

    او افزود: به عنوان مثال، "آناي باغ سيب" من 30 ماه منتظر مجوز بود. بعد از ما خواستند تا چند كلمه‌اي را حذف كنيم. حذف آن چند كلمه به يكي از داستان‌هاي اين مجموعه چنان لطمه جبران‌ناپذيري مي‌زد كه نمي‌توانستم كاري براي آن داستان بكنم؛ اما چون مي‌خواستم كه اين كتاب در ايران چاپ شود و زيرزميني نشود، اين داستان را از مجموعه حذف كردم. من كار خوبي نكردم؛ اما داستان را حذف كردم تا با مميزان به تفاهم برسم.

    بيگدلي ادامه داد: كتاب "آواي نهنگ" نيز بعد از 39 ماه مجوز گرفت و جالب اين‌جاست كه درباره آن چيزي نگفتند و بلافاصله يك ماه بعد، همين كتاب در هفتمين دوره جايزه كتاب فصل، جايزه گرفت. اين معطل بودن يكي از مشكلات نويسندگان است كه غيرقابل تحمل است. من 39 ماه تحمل كردم و حرفي نزدم؛ چرا كه داستان‌هاي من تاريخ مصرف نداشتند؛ ولي بعضي نويسندگان داستان‌هايي مي‌نويسند كه تاريخ مصرف دارند و احتمالا اگر يك يا دو سال از نوشتن آن‌ها بگذرد، جذابيت خود را از دست مي‌دهند. همين معطل كردن و قيچي كردن باعث مي‌شود تا خيلي از نويسندگان علاقه‌مند به ادبيات خلاقي كه نمي‌خواهند آثار نازل خلق كنند و به اخلاق پايبند هستند، مدت‌ها براي چاپ آثارشان منتظر بمانند.

    او در ادامه اظهار كرد: مميزي فقط اين نيست كه كتابي به وزارت ارشاد داده شود و عده‌اي تصميم بگيرند كه آيا آن كتاب صلاحيت خوانده شدن دارد يا ندارد و نقطه نظرات خود را بعد از دو تا سه سال عنوان ‌كنند يا نكنند و يا مجوز بدهند يا ندهند. اين درد تنها نيست؛ بلكه همين روند در طي مدت زماني كه نويسنده معاصر تلاش مي‌كند كه آثار خوب و فاخر عرضه كند، به مرض ديگري مبتلا مي‌شود كه آن مرض خودسانسوري است.

    اين نويسنده افزود: در پي اين موضوع، نويسنده جرأت و شهامت خود را براي نوشتن ادبيات فاخر از دست مي‌دهد. ادبيات فاخر را كه نمي‌توان در قوطي كرد، در جعبه بسته‌بندي كرد، دور آن را نوار كادويي پيچيد و به ناشر داد. موضوع فقط مميزي وزارت ارشاد نيست. موضوع اين است كه اين به نويسندگان علاقه‌مندي كه مي‌خواهند در اين مملكت كار كنند، تسري پيدا مي‌كند. اين‌ها نمي‌خواهند از اين مملكت بروند و سال‌ها حسرت اين را بخورند كه چرا از اين مملكت رفته‌اند.

    بيگدلي خاطرنشان كرد: مميزي به عنوان يك بيماري مزمن تسري پيدا مي‌كند. اين تسري در نويسندگان جواني كه مي‌خواهند آثار خود را چاپ كنند تا اسم و رسمي پيدا كنند و نقد و نظري راجع به كتاب آن‌ها شود، بيش‌تر است. اين‌ها خودسانسور مي‌شوند كه خطرناك است. نويسنده بايد با درنظر گرفتن مميزي بنويسد؛ اين‌گونه كه نمي‌توان داستان نوشت يا شعر گفت.

    او در پايان گفت: با تحولاتي كه بعد از انقلاب در ايران به وجود آمده، سطح توقع جامعه ما خيلي بالا رفته و هر كتابي را نمي‌خوانند. مميزي هم براي نويسندگان بيماري خودسانسوري را فراهم كرده و هم براي خوانندگان نوعي وسواس را به وجود آورده؛ چرا كه تكليف آن‌ها با كتاب‌هايي كه منتشر مي‌شود، روشن نيست.

    انتهاي پيام

    + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:11  توسط احمد بیگدلی | 
    كارگاه داستان‌نويسي احمد بيگدلي

    سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
    1390/03/08
    05-29-2011
    11:16:54
    9003-04919: كد خبر

    خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
    سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

    احمد بيگدلي از راه‌اندازي كارگاه داستان‌نويسي در شهركرد‌ خبر داد.

    به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بيگدلي مي‌گويد، مدتي است كه هر دوشنبه به هواي داستان از يزدان‌شهر نجف‌آباد، محل سكونتش، به شهركرد مي‌رود تا به علاقه‌مندان داستان‌نويسي در آن‌جا، از داستان بگويد.

    او مي‌گويد: در اين جلسه‌ها ضمن خواندن و شنيدن داستان‌هاي جوانان علاقه‌مند، آثارشان را نقد و بررسي مي‌كنيم. همچنين در بخشي ديگر از زمان كارگاه به باز‌خواني آثار ادبيات داستاني مدرن ايران و جهان مي‌پردازيم تا هنر‌آموزان در جريان تازه‌ترين اتفاق‌هاي ادبيات معاصر قرار گيرند.

    اين نشست‌ها در محل حوزه‌ي هنري استان چهارمحال و بختياري در شهر شهركرد برپا مي‌شود.

    احمد بيگدلي تا كنون آثاري را همچون مجموعه‌هاي داستان «آناي باغ سيب» و «آواي نهنگ» و همچنين رمان‌هاي «اندكي سايه»، «زماني براي پنهان شدن»، «گنجشك‌ها در حياط» و « امروز يا فردا» نوشته است.

    انتهاي پيام

    + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:9  توسط احمد بیگدلی | 
  • شماره 1352
  • دوشنبه, 4 مهر 1390
  • 2011 26 September
  • ٢٨ شوّال ١٤٣٢
    • احمد بيگدلي و خلوت خفتگان
    • كتاب (14) /
    •  

    • بيگدلي اين روزها در حال نوشتن رماني با نام «خلوت خفتگان» است. خودش مي‌گويد كه مي‌شود گفت دوباره‌نويسي رمان «اندكي سايه» است كه سال 67 نوشته شده بود. شايد به نظر برسد كفگيرم به ته ديگ خورده است كه به سراغ دوباره‌نويسي «اندكي سايه» رفته‌ام اما اين‌گونه نيست و در سال‌هاي اخير چند اثر منتشر ساخته‌ام: دو مجموعه داستان با نام‌هاي «كتاب كوچك اندوه» و «كتاب اشباح» و دو رمان «گنجشك‌ها در حياط» و «امروز يا فردا.»
      رماني با نام «بي‌ترديد سه‌شنبه» را در سال 1388 به پايان رساندم و سپس به نشر علم دادم تا از ارشاد مجوز بگيرد و منتشر شود. اما بيش از 13، 14‌ماه در ارشاد ماند و سپس انتشارش مشروط به انجام برخي تغييرات و اصلاحات شد. چندين سطر از فصل چهارم كتاب را ايراد گرفته بودند، همچنين خودم چند شكل و نقاشي طراحي كرده بودم تا در بخشي از رمان چاپ شود كه آن طرح‌ها هم با مخالفت ارشاد روبه‌رو شد. من بسيار راغب بودم كه اين رمان منتشر شود، از اين رو به تغييرات مورد نظر آنها تن دادم و شكل‌ها را از كتاب حذف كردم و آن سطوري را هم كه مشخص كرده بودند تغيير دادم و بازنويسي كردم. «بي‌ترديد سه‌شنبه» روايت يك قتل است و در آن به تحليل آن قتل و آدم‌هاي درگير آن پرداخته شده است، خودم اين كتاب را بسيار دوست دارم و برخي از دوستاني كه آن را خوانده‌اند نيز داستان آن را زيبا و جذاب دانسته‌اند. بايد بگويم تمام تغييراتي كه در كتاب ايجاد كردم تا بتوانم مجوز آن را بگيرم، همچون تيغي بر جگرم بود اما از آنجا كه مي‌خواستم اثرم منتشر شود اين كار را كردم، كاري كه شايد بسياري از نويسندگان انجام ندهند اما چه مي‌شود كرد؟ من نويسنده‌اي هستم كه همواره از مركز به دور بوده‌ام و در گوشه‌اي از كشور به نوشتن پرداخته‌ام، دوري از مركز باعث شده است هيچ‌گاه ارتباط مستمر و حشر و نشري با نويسندگان و افراد ديگر نداشته باشم، من در اين شرايط و با دشواري‌هاي خاص خود همواره به نوشتن پرداخته‌ام و وقتي كتابي از من اين مدت منتظر مجوز مي‌ماند، شرايط را برايم سخت‌تر هم مي‌كند.
      ‌«بي‌ترديد سه‌شنبه» در طي 10ماه نوشته شد، هرچند گلشيري مي‌گفت رمان نوشتن صبر ايوب مي‌خواهد، اما اثر من نه ثمره 10‌ماه، كه نتيجه چند دهه رنج بردن و زحمت كشيدن براي نوشتن است. من به عنوان يك نويسنده كه در خلوت خودم به نوشتن مشغولم و اتفاقا اثرم برنده كتاب سال هم شده است، مي‌خواهم كه آثارم منتشر شوند تا با مردم ميهنم و مخاطبانم ارتباط داشته باشم. انتظار طولاني براي يك رمان از سوي كسي كه هيچ خطايي هم مرتكب نشده است، رمق و شور و شوق مرا به تمامي از بين مي‌برد. هنوز و با گذشت اين مدت طولاني و انجام تمام تغييرات مورد نظر، خبري از صدور مجوز «بي‌ترديد سه‌شنبه» نشده است، برخي از اطرافيانم مي‌گويند اين نحوه برخورد با كسي كه برنده كتاب سال بوده كمي عجيب است و من هم معتقدم كمي در مورد من بي‌انصافي صورت گرفته است. به جز اتفاقي كه براي «بي‌ترديد سه‌شنبه» افتاده است، كتاب‌هاي ديگر من نيز با اين مشكلات روبه‌رو بوده‌اند. مثلا براي اخذ مجوز «آناي باغ سيب» 30‌ماه و براي «آواي نهنگ» 39‌ماه منتظر بودم. هرچند در مورد كتاب «بي‌ترديد سه‌شنبه» بايد بگويم كه اين رمان تاريخ مصرف ندارد اما به هر حال اميدوارم هر چه سريع‌تر بتوانم آن را منتشر كنم.
      بيگدلي با همان صميميتي كه در اوست و به گفته خودش «هنوز خونگرمي جنوب در من مانده است»، با خنده‌اي كه از سر شادي نيست و با نوعي غم همراه هست مي‌گو‌يد دعا مي‌كنم كتابم منتشر شود؛ شما هم دعا كنيد. او مي‌گويد دو اثر ديگر را نيز به ناشر سپرده‌ام تا آنها هم مجوز بگيرند و منتشر شوند. يكي از اين كتاب‌ها مجموعه نمايشنامه‌اي است كه نام «دالو، ژنرال و چند نمايشنامه ديگر» را بر آن گذاشته‌ام و به نشر افراز داده‌ام. كتاب ديگر نيز يك مجموعه داستان است با نام «مگر چراغي بسوزد» كه آن را هم به ناشر تحويل داده‌ام.
    •  
    • چاپ شده در روزنامه شرق
    + نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:8  توسط احمد بیگدلی | 
    تسخیر نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست

    تسخیر

    احمد بیگدلی: به ناگهان صدای شغال‌ها، سكوت اتاقش را شكست. عینكش را درآورد و كتابش را بست. از شغال‌ها نمی‌ترسید. انتظار سر و صدایشان را داشت. اینجا در حاشیه ده و در این اتاق كه از خانه‌ای جدا افتاده به او اجاره داده بودند، دور از انتظار نبود.تسخیر۰۳ مهر ۱۳۹۰ -

    كنار پنجره ایستاد و پرده را كنار زد، اما هیچ چیز ندید. روشنایی اندك اتاق مانع از آن می‌شد كه بیرون را ببیند. یك استكان چای ریخت و دوباره رفت و نشست سر جایش و شروع كرد به خواندن ادامه داستان. این بار صدایی مثل تیك‌تیك ساعت و نه به آن موزونی و آشنا، عرق سردی را روی تیره پشتش نشاند. برگشت و به قاب عكس مادرش نگاه كرد كه پای سفره هفت‌سین شانزده، هفده سال پیش نشسته و دارد گونه‌های كوچك او را می‌بوسد. جای پدر همیشه ساقه گل رزی هست تكیه داده به بالش. تیك تاك. این صدا از داخل اتاق و احتمالا در یك قدمی‌اش بود. سعی كرد بخواند و حواسش را پرت كند. اما نشد. تلاش او نتیجه‌ای جز این نداشت كه بیشتر بترسد و خودش را جمع كند. ترس می‌رفت كه او را از پای درآورد. نگاهش كه برگشت طرف پنجره و كاسه نخود را كه روی طاقچه دید، باعث شد كه با احتیاط به طرف آن برود. قبلا شنیده بود و حالا به یاد می‌آورد كه نخود هنگام خیس خوردن صدا می‌كند. كمی مثل صدای تیك‌تیك ساعت. خنده‌اش گرفت. فكر كرد فردا، سر كلاس چه داستان بامزه‌ای می‌تواند برای بچه‌های روستا تعریف كند. برگشت و دوباره شروع كرد به خواندن داستان:
    «شكارچی در یك روز برفی و در اتاقش چكمه‌هایش را پوشید. كجا می‌خواست برود؟ نمی‌دانست. نگاهی به بخاری خاموش انداخت، اما اهمیتی نداد و به طرف در راه افتاد...»
    ناگهان سنگی به شیشه خورد و او كتاب را بست. و باز سنگی دیگر. حالا دیگر جرأت نمی‌كرد به طرف پنجره برود. باد از درزهای چوبی در تو می‌آمد و صدا می‌كرد. كتاب را باز كرد و با صدای بلند شروع كرد به خواندن:
    «باد چنان وزید كه فانوس را خاموش كرد و او در یك قدمی در اتاق، در تاریكی مطلق ماند. زانو زد و سعی كرد كبریت را پیدا كند، اما نتوانست. صدای پنجره و صدای در آرام نمی‌گرفت. برگشت طرف پنجره و باز به بیرون نگاه كرد. روستا در خاموشی و تاریكی فرو رفته بود. آنجا بود كه كبریت را روی طاقچه دید و روشن كرد. صدای ناله در اتاقش پیچید. برگشت تا چراغ را روشن كند. سنگی به شیشه خورد و او با یك گام بلند خودش را به تفنگش كه از دیوار آویزان بود، رساند. فانوس را با یك دست و تفنگ را با دست دیگر گرفت و با نوك پا در چوبی را باز كرد. سرش را خم كرد تا از آستانه بگذرد و خودش را به پشت دیوار برساند. رساند، ولی چیزی ندید. آمد كه دوری بزند و برگردد، دستی پایش را چسبید. چنان غافلگیركننده بود كه تفنگ را رها كرد و فانوس در یك تكان خاموش شد. او در تاریكی فریاد بلندی سر داد كه صداش در دل كوه طنین انداخت.»

    چاپ شده در روزنامه فرهیختگان

    + نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:8  توسط احمد بیگدلی | 
    ثریا و تمام۴


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 23:28  توسط احمد بیگدلی | 

    14 تير روز قلم نامگذاري شده است

    نويسنده: زينب مرتضايي فرد

    باور كنيد سخت است... خيلي سخت، اين كه بخواهي قلم بگيري دستت و از روز قلم بنويسي و اهالي قلم بخوانندش! وقتي از قلم حرف مي زنيم صحبت از چيزي است كه ديرينگي اش به وسعت تاريخ است. نمي دانم كدام سال بوده، اما مي گويند در زمان هاي خيلي دور 13 تير هوشنگ پادشاه پيشدادي ايران، نويسندگان و كاتبان را به رسميت شناخته و آنان را گرامي داشته است و اين روز آن زمان ها شده روز قلم...

        بعدتر هم كه مسلمان شديم و با جان و دل گوش به قرآن سپرديم، سوگند خداوند به قلم، ما را بيش از هر چيز به تقدس آن واقف كرد، حالاهم كه 14 تير را فرصتي دانسته ايم براي بزرگداشت قلم و اهالي قلم. بر آن شديم تا بنشينيم پاي صحبت اهالي قلم و با هم درباره اين پديده مقدس حرف بزنيم...

            اختيار قلم با كس ديگريست

        احمد بيگدلي هم از آن نويسنده هاي خوب و دوست داشتني است كه سال هاست آرام و به دور از هرگونه حاشيه قلم به دست دارد و مي نويسد و انصافا كه زيبا هم مي نويسد.

        اسم «روز قلم» را كه مي شنود، گويي داغ دلش تازه مي شود و اين گفت وگو را بهانه اي قرار مي دهد براي گفتن درد دل هايش به مسوولان فرهنگي كشور. وي اين گونه آغاز مي كند: سال هاست با قلم حشر و نشر دارم و خوب مي دانم رابطه بين قلم و مغز انسان رابطه اي است ناگسستني و امكان ندارد هيچ چيز بتواند جاي اين رابطه را بگيرد، صفحه كي بورد، لپ تاپي كه حالاجزو اصلي وسايل كار نويسنده ها شده و... اصلاهيچ چيز قلم نمي شود.

        اين نويسنده مي افزايد: قلم قدمتي دارد چند هزار ساله و بخشي مهم از آفرينش ادبيات جهان را عهده دار است، هرچند كه به زعم مولاناي بزرگوار اختيار قلم با كس ديگريست و ما كاره اي نيستيم.

        و بعد شروع مي كند و به درد دل مي گويد: حالاكه روز قلم نزديك است، بگذاريد به جاي هر حرفي گلايه هايم را بگويم شايد مسوولان حرف هايم را خواندند و مشكلي حل شد... كتاب «آناي باغ سيب» را نوشتم و سپردم به نشر آگه، حدود 30 ماه در انتظار گرفتن مجوز نشر ماند، سپس منتشر شد، كتاب ديگرم «آواي نهنگ» 39 ماه در انتظار مجوز بود، سپس بدون اين كه حتي كلمه اي از آن حذف شود، از سوي نشر چشمه منتشر شده و برنده جايزه كتاب فصل نيز شد.

        وي ادامه مي دهد: حالاهم رمان «بي ترديد سه شنبه بود» نزد نشر علم است و حدود 16 ماهي مي شود كه مانده وزارت ارشاد در صف گرفتن مجوز. دوست دارم مسوولان به من بگويند چه اتفاقي مي افتد كه كتاب ها اينقدر منتظر مي مانند، آيا برخوردها سليقه اي است؟ كه اگر چنين است بايد برخورد شود.

        و بعد به شوخي مي گويد: آيا كتاب ها گم مي شوند كه خب نه! آيا مميزان كساني هستند كه با ادبيات داستاني آشنايي ندارند و مدام در پي يافتن رگه هايي از مسائل سياسي و اجتماعي در دل كتاب ها هستند؟

        اين نويسنده اظهار مي كند: اين اتفاق تنها براي من نمي افتد، بسياري از دوستان با همين مشكل مواجه هستند. چنين مسائلي فاصله بين نويسندگان و دولت را زياد مي كند و رفته رفته ديگر با هيچ چيزي نمي توان اين فاصله را پر كرد. بهتر است مسوولان فكري به حال اين ماجرا بكنند.

        بيگدلي در حال حاضر 2 رمان و يك مجموعه داستان هم دارد و منتظر است «بي ترديد سه شنبه بود» منتشر شود تا ديگر آثارش را به ناشر بسپرد.

             تفاوت قلم به دستان با صاحبان قلم

        دكتر حسن انوشه مترجم، نويسنده و سرپرست دانشنامه ادب فارسي را اغلب كتاب خوانان مي شناسند. با وي تماس مي گيرم تا درباره روز قلم با هم صحبت كنيم. ابتدا گويي چندان تمايلي به گفت وگو ندارد، اما كمي كه مي گذرد فضا تغيير مي كند و چنان با مهرباني از قلم مي گويد كه مي شود فهميد قلم ريشه در جانش دارد.

        وي در ابتدا مي گويد: بي شك هيچ تعريفي درباره قلم به زيبايي و ژرفناكي كلام خداوند در قرآن نيست؛ «نون و القلم و ما يسطرون» و سوگند خوردن خداوند به قلم بيش از هر مطلبي بيانگر جايگاه والاي قلم است. سوگند خداوند يعني كه قلم برايش عزيز است و هرچه براي او عزيز در دل و جان ما جاي خواهد داشت.

        انوشه مي افزايد: در زبان عربي مي گويند قلم و در زبان فارسي كلك و خامه... اما چه فرقي دارد، هرچه كه ناميده شود در ميان ايرانيان و مسلمانان جايگاهي ژرف دارد، حال ما كه هم ايراني هستيم و هم مسلمان، ارزش قلم برايمان دوچندان است.

        مترجم كتاب «ايران و تمدن ايراني» ادامه مي دهد: وقتي قلم اينقدر مقدس است، اطلاق صاحب قلم به هر كسي درست نيست. براي همين وقتي كه مي خواهيم به كسي بگوييم صاحب قلم بايد دقت بيشتري داشته باشيم و اصحاب قلم واقعي را از غيرواقعي تمايز بخشيم. البته گلايه دارم... در اغلب جشنواره ها به كساني جايزه مي دهند كه اهل قلم نيستند! فقط قلم به دست دارند!

        وي اظهار مي كند: نمي توانم نگويم دلم مي سوزد از اين كه اينقدر به حرمت قلم واقفيم و آن وقت كتاب و قلم در جامعه ما جايگاهي ندارد! يك نويسنده درجه پنج پرتغالي كه همه ما خوب مي شناسيمش مي گفت سالانه 29 ميليون دلار درآمد دارد، يعني از طريق همين نوشتن در رفاه كامل زندگي مي كند آن وقت ما! هيچ نگويم بهتر است.

        اصلان پور: من مهندس پتروشيمي هستم، به خاطر علاقه اي كه به ادبيات داشتم، زندگي حرفه اي ام را گذاشتم پاي ادبيات. اما باور كنيد در شرايط فعلي احساس افسردگي مي كنم زندگي حرفه اي تان را نگذاريد پاي ادبيات بگذاريد تنها يكي از علاقه مندي هايتان باشد

        انوشه با آرامش و طمانينه بسيار از قلم سخن مي گويد، گويي كه از چيزي حرف مي زند كه بسيار برايش عزيز است. بعد از مكثي كوتاه ادامه مي دهد: قلم بايد آزاد باشد، قلم بدون آزادي زيبا نخواهد بود، اما... گاهي اهالي قلم راه گم مي كنند و آنچه نبايد را پيش مي آورند. البته ما تجربه آزادي قلم نداريم و هميشه افراط را آزادي تلقي مي كنيم. شايد يكي از دلايل مهار قلم، ولنگاري است كه برخي تجربه ها مانند وقايع شهريور 1320 آن را دامن زده است. بودند كساني كه با همين قلم صابون مي انداختند زير پاي ديگران (كه استاد نامشان را هم مي برد و ما نمي نويسيم)

        و در كلام آخر... شادي در صدايش موج مي زند و مي گويد: خوشحالم و فكر مي كنم بالاخره مسير درست را يافته ايم و داريم به جايي مي رسيم كه از قلم درست استفاده كنيم. داريم ياد مي گيريم آزادي با تعرض فرق دارد، قلم زدن با دشنام و تهمت نوشتن فرق دارد و اميد دارم كه قلم بزودي در خدمت حقيقت واقع شود.

            من مهندس پتروشيمي هستم اما...

        سميرا اصلان پور هم نويسنده اي است كه آثار خوبي در كارنامه خود دارد و همچنين از اعضاي انجمن قلم است.

        وي مي گويد: آن طور كه به خاطر دارم، اولين بار انجمن قلم ايران برگزاري «روز قلم» را به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي پيشنهاد كرد تا به عنوان روز جهاني قلم، فضايي را براي ارتباط بين نويسندگان ايران و جهان فراهم كند و ما را از انزوايي كه هنوز هم به آن دچاريم، نجات دهد. وزارت ارشاد هم اين پيشنهاد را پذيرفت و «روز قلم» شكل گرفت.

        وي مي افزايد: در حال حاضر هم كه شده يك مراسم صوري و كار مهمي انجام نمي شود، جايزه قلم زرين كه در حال حاضر از سوي انجمن قلم به نويسندگان اهدا مي شود، قرار بود جايزه اي جهاني باشد كه باعث ارتقاي ادبيات ايران شود. البته چه توقعي مي توان داشت وقتي مردم كشور خودمان با ادبيات مانوس نيستند و حتي مي توان گفت ارتباطي با آن ندارند، متوقع ارتباط ادبيان ايران با جهان بود.

        اصلان پور ادامه مي دهد: تيراژ پايين كتاب هم معضلي است... نويسندگان يكي از كشورهاي همسايه كه جمعيتي بيش از 8 ميليون نفر ندارد، مي گفت كه متوسط تيراژ كتاب هايشان 3 هزار جلد است. آن وقت ما با اين جمعيت تيراژ كتاب هايمان به 2 هزار جلد برسد بايد خدا را شكر كنيم.

        اين نويسنده كه گويي از شرايط موجود بسيار ناراحت است، اظهار مي كند: هيچ كس به فكر ادبيات نيست، مگر انجمن قلم چقدر مي تواند به تنهايي در اين عرصه كار كند؟ اين همه رايزني فرهنگي و سفارتخانه تا به حال چقدر در معرفي آثار نويسندگان كشور در جهان نقش داشته اند؟ سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي يا وزارت ازشاد با اين همه عرض و طول چه كرده اند؟ هيچ.... و به جايي رسيده ايم كه در عرصه ادبيات جهان هيچ حرفي براي گفتن نداريم.

        وي در پايان با ناراحتي مي گويد: من مهندس پتروشيمي هستم، به خاطر اعتقاداتم و علاقه اي كه به ادبيات داشتم، زندگي حرفه اي ام را گذاشتم پاي ادبيات، اما باور كنيد در شرايط فعلي، احساس افسردگي مي كنم. زندگي حرفه اي تان را نگذاريد پاي ادبيات، بگذاريد تنها يكي از علاقه مندي هايتان باشد.

           آسيب پذيري اهل قلم

        سعيد بيابانكي، شاعر و طنزپرداز هم مي گويد: قلم، حاصل تراوشات انديشه بشري را بر صفحه كاغذ مي آورد و جوهر جان نويسنده است، فرقي ندارد با يك نوشته ادبي مواجه باشيم يا غير ادبي، يك نوشته ابتدايي يا بسيار قوي... در هر حالت نويسنده شيره جان خود را مي نويسد و بايد به او احترام گذاشت.

        وي با همان نگاه طنازانه اش اظهار مي كند: از برگزاري روز قلم جز مراسم شام هيچ به خاطر ندارم... آن هم تعدادي امسال دعوت مي شوند و سال بعد حذف مي شوند تا عده ديگري بروند مهماني قلم!

        وي تاكيد مي كند: در كشور ما نمي توان از راه قلم ارتزاق كرد، به همين علت اهالي قلم شده اند يكي از آسيب پذيرترين اقشار جامعه، قلم بندرت مي فروشد... البته اين موضوع را به گردن كسي نمي اندازم چراكه معتقدم ريشه اصلي اين موضوع در ذات قلم است.

        شاعر مجموعه «سنگچين» در پايان سخنانش خطاب به مسوولان مي گويد: كاري به كار قلم نداشته باشيد. بگذاريد راه خودش را برود، هر اثري كه ارزشمند باشد، ماندگار مي شود و آنچه هم كه بي ارزش است، با نصب بزرگ ترين بيلبوردهاي شهري هم در دل مردم جايي نخواهد يافت.

        باور كنيد دلم مي خواست گزارشي بنويسم پر از شور و هيجان و شادي از روزي كه آن را روز قلم مي ناميم... اما چه مي شود كرد! وقتي اهالي قلم دلشان شاد نيست، گزارش من هم رنگ ديگري خواهد گرفت... در آخر هم با اسدالله امرايي تماس مي گيرم كه مترجمي است صميمي و هميشه با مهرباني و حوصله فراوان با اهالي رسانه برخورد مي كند. مي خواهم سوالي كنم از نوعي ديگر و شايد پاسخ شيريني بشنوم كه از تلخي اين گزارش بكاهد.

        از وي مي پرسم دلتان مي خواهد برنامه هاي روز قلم چگونه و به چه شكل برگزار شود؟ كه مي گويد: به نظر من بهتر است روز قلم به همه كساني كه با اهل قلم سرناسازگاري دارند، يك قلم بدهند، اعم از خودكار، خودنويس، مداد، روان نويس، لپ تاپ و نوت بوك و از آنها بخواهند كه دلايل خود را در مخالفت با اهل قلم و انديشه بنويسند. به همه كساني كه كمتر از 20 غلط املايي و انشايي داشته باشند، جايزه بدهند !

          

     روزنامه جام جم، شماره 3169 به تاريخ 14/4/90، صفحه 8 (ادبيات

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 0:29  توسط احمد بیگدلی | 

     احمد بيگدلي «كتاب اندوه» را مي‌نويسد

    احمد بيگدلي
    احمد بيگدلي كه اين روزها نگارش رمان «گنجشك‌ها در حياط» و «كتاب اشباح» را به پايان برده، در حال نوشتن مجموعه داستان جديدي با نام «كتاب اندوه» است. «بي‌ترديد سه‌شنبه بود»، نيز نام رمان تازه‌اي از اين نويسنده است كه تا نمايشگاه كتاب تهران منتشر مي‌شود.\
    به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، بيگدلي،‌ برگزيده كتاب فصل در سال 87 و كتاب سال جمهوري اسلامي، درباره اثر تازه داستاني‌اش گفت: مجموعه داستان «كتاب اندوه» دربرگيرنده داستان‌هايي بسيار كوتاه است. اين داستان‌ها به گونه‌اي روايت‌گر جريان ملموس زندگي با راز و رومزها و نيز خوبي‌ها و بدي‌هاي آدم‌هايش است.

    نويسنده «»زماني براي پنهان شدن» افزود: راوي‌هاي اين كتاب متنوع و متفاوتند و داستان‌‌هاي آن برخلاف «كتاب اشباح» مستقلند و جرياني به هم پيوسته ندارند كه البته شايد در موضوع اندوه با هم مشترك باشند.
     
    اين كتاب دربرگيرنده 14 داستان كوتاه خواهد بود. 

    «بي‌ترديد سه‌شنبه بود»، نيز نام رمان در حال انتشار اين نويسنده است كه از سوي نشر علمي در نمايشگاه كتاب تهران عرضه مي‌شود.
    به گفته بيگدلي «بي‌ترديد سه‌شنبه بود»داستاني درباره آدم‌هاي آرماني اوست.

    احمد بیگدلی متولد سال 1324 اهواز است. 

    رمان «اندکی سایه» وی، سال 1385 برنده جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شد. این کتاب جایزه ششمین دوره کتاب سال شهید غنی‌پور را نيز از آن خود کرد.

    رمان «آواي نهنگ» بيگدلي نيز برگزيده جايزه داستان كتاب فصل(پاييز87) سال گذشته بود و از سوي نشر «چشمه» منتشر شد.
     
     
    کتاب ایران
    + نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 21:58  توسط احمد بیگدلی | 
    داستان نويسان موفق از فروش صد ميليوني كتاب‌هايشان سهم ناچيزي دارند
     
    داستان‌هاي پرفروش ، نويسندگان كم درآمد
     
    جام جم آنلاين: داستان نويسان موفق اين سال‌هاي كشورمان با وجود نوشتن كتاب‌هايي كه از چند ده ميليون تا چند صد ميليون تومان فروش داشته‌اند از وضعيت نامناسب بازار كتاب، پايين بودن حق‌التاليف، توجه اندك رسانه‌ها و تبليغات نسبت به كتاب و دشواري‌هاي معيشت از راه نوشتن گلايه مي‌كنند.
     

    گلايه‌ها و دغدغه‌هايي كه بخشي از آن در بيانات هفته گذشته رهبر معظم انقلاب در ديدار با مسوولان كتابخانه‌ها و كتابداران هم وجود داشت: «يكى از كارهاى بزرگ و مهم در سطح جامعه اين است كه تبليغات كتابخوانى همه‌گير شود ؛ محصولى با عظمت كتاب، با ارزش كتاب، درخور اين است كه تبليغ بشود؛ تشويق بشوند كسانى كه مي‌توانند كتاب را بخوانند؛ اين را ما بايد به صورت عادت در بياوريم.»

    رضا اميرخاني، مصطفي مستور، فيروز زنوزي جلالي، مهسا محبعلي، حسين سناپور، احمد بيگدلي، نازي صفوي و... از جمله نويسندگاني هستند كه اين روزها شنيدن ارقام چند صد ميليون توماني براي فروش داستان هايشان شايد براي مردم كمي عجيب باشد. مثلا «جانستان كابلستان» نوشته رضا اميرخاني، كتابي است كه در عرض 4 ماه 16 هزار جلد فروخته و با توجه به رقم پشت جلد 6500 توماني اش به فروشي بالاي يك صد ميليون تومان دست يافته است؛ رقمي كه به گفته نويسنده‌اش تنها 15 درصدش به او تعلق مي‌گيرد.

    كتاب «روي ماه خداوند را ببوس» نوشته مصطفي مستور هم 35 بار تجديد چاپ شده است و در كل فروشي حدود 280 ميليون تومان را ثبت كرده در حالي كه رقم قرارداد اين نويسنده تنها 10 درصد كل فروش است.

    مهسا محبعلي با 10 بار چاپ كتاب « نگران نباش »، فيروز زنوزي جلالي با 4 بار تجديد انتشار كتاب قطور قاعده بازي (برنده كتاب سال)، احمد بيگدلي با 3 بار تجديد چاپ « اندكي سايه » (برنده كتاب سال) يا نازي صفوي كه همين امروز كتاب «دالان بهشت» او براي چهلمين بار رونمايي مي‌شود، از ديگر نويسنده‌هاي كتاب‌هاي داستاني و پرفروش سال‌هاي اخير هستند كه همگي در گفت‌وگو با «جام‌جم» از وضعيت موجود حق تاليف‌ها، تبليغات و كم‌لطفي‌هاي برخي ناشران و اداره كتاب ارشاد گله‌مند هستند.

    برخورد سليقه‌اي ارشاد

    مهسا محبعلي كه رمان «نگران نباش» او به فروش 70ميليون توماني رسيده 3 دليل را براي وضعيت نامناسب حرفه نويسندگي عنوان مي‌كند: نخست كم بودن حق تاليف، دوم پايين بودن شمارگان و سوم وضعيت نامشخص و برخورد سليقه‌اي ارشاد كه موجب متوقف شدن انتشار يك كتاب در چاپ‌هاي مجدد مي‌شود.

    اين عوامل باعث مي‌شود تا محبعلي به ما بگويد: به هيچ عنوان براي گذران زندگي، روي انتشار كتاب و كار نوشتن حساب باز نمي‌كنم.

    احمد بيگدلي هم مي‌گويد، اگر كارگاه‌هاي داستان‌نويسي، حقوق اندك بازنشستگي و نوشتن گهگاهي فيلمنامه نبود، او در زير خط فقر قرار مي‌گرفت!

    نكته‌اي كه زنوزي جلالي هم به آن اشاره مي‌كند و با تاييد حرف‌هاي بيگدلي مي‌گويد: من براي نوشتن فيلمنامه «سالاد فصل» با كارگرداني فريدون جيراني در آن زمان 5 ميليون تومان دريافت كردم در حالي كه براي نوشتن فيلمنامه در مقايسه با رمان اصلا زمان زيادي صرف نمي‌شود.

    وي ادامه مي‌دهد: براي نوشتن يك كتاب مانند قاعده بازي من چندين سال زمان مي‌گذارم و بعد كتاب هم 110 ميليون تومان مي‌فروشد اما مبلغ بسيار ناچيزي به من تعلق مي‌گيرد كه قابل قياس با فيلمنامه‌نويسي نيست.

    كم‌لطفي ناشران

    زنوزي ضمن گلايه و انتقاد از ناشران مي‌گويد: تازه اين آمار رسمي انتشار كتاب هاست و متاسفانه بسياري از ناشران، كتاب‌ها را با شمارگان بسيار بالاتري به نسبت عدد درج شده در شناسنامه آن روانه بازار مي‌كنند تا حق التاليف كمتري به نويسنده بدهند. در اين ميان هم هيچ كس نيست تا براي احقاق حقوق من به عنوان نويسنده پاسخگو باشد.

    مصطفي مستور هم با يك مقايسه مي‌گويد: اين روزها سهم يك خواننده از چند شب اجراي كنسرت چند ميليون مي‌شود يا متاسفانه مداحاني براي هر اجرا چند ميليون تومان مي‌گيرند ولي سهم من از فروش چند صد ميليوني كتابم با توجه به رقم پايين حق تاليف، اصلا به چشم نمي‌آيد.

    گلايه از رسانه‌ها

    اما در اين ميان شايد آنچه مهم‌تر باشد نكته‌اي است كه رضا اميرخاني به آن اشاره مي‌كند و معتقد است حتي همين رقم‌هاي چند صد ميليوني فروش برخي كتاب‌ها هم از سوي رسانه‌ها ناديده گرفته مي‌شود.

    وي مي‌گويد: قطعا كتاب‌هاي پر فروش ما از بسياري از فيلم‌هاي كم‌فروش، گردش مالي بالاتري دارند، اما آن فيلم بيشتر از اين كتاب از سوي رسانه‌ها ديده و در‌باره‌اش خبر چاپ مي‌شود و اگر در همين حد هم كار ما ديده مي‌شد باز جاي گلايه كمتري وجود داشت.

    + نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 22:45  توسط احمد بیگدلی | 

    مصیبت نویسنده بودن

    علی شروقی: احمد بیگدلی با رمان اندکی سایه به یکی از نویسندگان نام آشنای ادبیات ایران بدل شد.نویسنده ای پر کار که در این سالها تقریبا هرسال کتاب تازه ای منتشر کرده است.زمانی برای پنهان شدن تازه ترین رمان او است.رمانی که ایده اصلی اش از یک حادثه واقعی آمده است.


    . نسل ما شما را با رمان «اندکی سایه» شناخت که همین چند سال پیش منتشر شد.اما ظاهرا اندکی سایه اولین داستان شما نیست و از سالها پیش به نوشتن مشغول بوده اید.چرا قبل از« اندکی سایه » تا سالها کتابی منتشر نکردید؟

    یکی از دلواپسی های نویسندگان شهرستانی همین است. به ویژه اگر ناشر شهرستانی هم کتابشان را چاپ کند. اولین مجموعه داستان من با نام «شبی بیرون از خانه» که برگزیده 9 داستان از مجموعه آثار منتشر شده ام در مطبوعات پیش از انقلاب بود، در سال 1374 توسط یک ناشر اصفهانی چاپ شد و انتشار خوبی هم نداشت. هنوز هم تعدادی 300ـ400 جلد آن باقی است. این مجموعه شامل همة داستان های نوشته شده ام نمی شود، در حقیقت گزیده ای از تمامی داستان های آن دورة من است. اتفاقی که در سال 1352 افتاد روی آوردنم به نمایشنامه نویسی و تشکیل گروه تئاتر دزفول به همراهی غلامحسین ضیاءپور و حمید مهرارا و عبدالرضا ملهمی بود. نوشتن داستان را کنار گذاشتم و تا سال 1356 به سراغ آن نرفتم. طی این مدت برای شبکه اول سیما 11 نمایشنامه نوشتم که به همراهی گروه در مرکز آبادان ضبط می شد. در سال 56 هم ـ زمانی که دانشجوی دانشکده هنرهای دراماتیک بودم، 4 نمایشنامه برای شبکه اول نوشتم. آنچه طی این 5 سال به عنوان نمایشنامه خوش درخشید، نمایشنامه دالو بود. سال 60 هم که در و مشق دانشکده را رها کردم و به یزدانشهر نجف آباد رفتم، برای سیمای اصفهان هم چند نمایشنامه نوشتم، اما همة حواسم بعد از سال 56 در واقع متوجه داستان نویسی بود. شرایط سخت ناداری و مشکلات حاصل از آن نگذاشت تا سال 1372، یک کار جدی در زمینه داستان انجام بدهم. طی این مدت چند تا سیاه مشق داشتم از جمله خلوت خفتگان و اندکی سایه که در سال 1383 بازنویسی کردم و توسط یکی از دوستانم به ناشری در تهران سپردم. لازم به یادآوری است که طی این مدت به همراه حسن محمودی، علی یزدانی و سید رضی آیت، نشست ادبی جمعه را در نجف آباد تشکیل دادیم که در 5 ـ6 سال آخر، از داستان هایی که برای این نشست می نوشتم، مجموعة داستان « من ویران شده ام» را توسط نقش خورشید به سفارش محمدرحیم اخوت، در اصفهان چاپ کردم که انتشار آن صورت بهتری داشت. این اندکی سایه بود که به عنوان بهترین رمان 1385 در بیست و چهارمین دوره کتاب سال برگزیده شد و من از پوستة تنهایی و گمنامی بیرون آمدم.

     در بسیاری از داستانهای شما یک خاطره ،یک امر نوستالژیک یا ماجرایی در گذشته و گاهی هم یک تصویریا افسانه ای قدیمی که در ذهن راوی مانده یا راوی نقل آن را از دیگران شنیده به موضوع اصلی داستان تبدیل شده.چه قدر به ظرفیت خاطره یا افسانه برای تبدیل شدن به داستان مدرن معتقد هستید؟

     این حس نوستالوژیک در من چنان قوت دارد که گویی در وطن و خانة خودم هم احساس غربت می کنم. چرا نکنم؟ وقتی در یک خانواده کارگری شرکت نفت آغاجاری، در آن زمان های سخت و پر از مشقت بزرگ شده باشی و رنج تضاد طبقاتی را تا مغز استخوان چشیده باشی و حسرت بسیاری از آن چه که می بایستی می داشتی و هرگز نداشتی به دلت مانده باشد، حس نوستالوژیک در زیر پوستت راه پیدا می کند و نمی توانی از دستش خلاص بشوی. این رنج میراثی همواره در کنار من بوده است. حتی وقتی در چشم زنم نگاه می کنم و حلقة اشک را در آنها می بینم. آنچه در بالندگی این حس کم داشتیم، داغ فرزند بود که آن هم به سال 1375 واقع شد تا وقتی می نویسم، بخش جدایی ناپذیری از مردمی باشم که نیمه سیر و نیمه برهنه می خوابند. و به هنگام عید همراه من از دستفروش های کنار خیابان برای بچه هایشان کفش و لباس می خرند و هنوز هم دخترهایشان با حنا ناخن هایشان را رنگ می کنند و مادرانشان در میان سالگی قامت خمیده ای پیدا می کند زیرا که از 5 سالگی پشت دار قالی نشسته اند و برای مردم دفتین کوبیده اند. من هنوز هم از فردای نیامده نگرانم. در یک چنین وضعیتی است که پناه بردن به افسانه های قدیمی، آفرینش رؤیاهای شگفت و به قول هوشنگ گلشیری رفتن به «خانه خیال» تنها گریزگاه مطمئنی است برای آنکه «پیش از وقوع» از پا نیفتی و مرگ دشمنان دین و آیین و وطنت را با چشم های کاملاً باز ببینی و با امیدواری در خلق آثار جاودانی تلاش کنی. در یک چنین شرایطی است که خاطره یا افسانه آنقدر ظرفیت پیدا می کند که بتوانی از آنها به عنوان بستر کاملاً مطمئن برای خلق یک داستان مدرن و ایرانی بهره مند شوی. نوشتن داستان های مدرن هیچ منافاتی با افسانه های قدیمی، تصاویر خیال انگیز و حتی جادویی مانده در ذهن راوی ندارد. تجربه های من در داستان های پری چلگیس مجموعة آوای نهنگ و آنای باغ سیب مرا برای نوشتن چنین آثاری امیدوار کرده است.

     در داستان اندکی سایه به بخشی از حوادث تاریخی دهه سی و در زمانی برای پنهان شدن به جنگ و اسارت پرداخته اید.آیا غیر از مجموعه خاطرات و متون تاریخی که از حوادث دهه سی و دوران جنگ و اسارت وجود دارد خودتان هم تجربه شخصی از این دو حادثه تاریخی داشته اید و اگر جواب تان مثبت است چقدر از تجربه خودتان در این رمان ها استفاده کرده اید؟

    آن پسر بچة ده سالة رمان اندکی سایه که با مادرش آمده است برای تماشای تعزیه روز عاشورا، واقعاً خودم هستم. ولی مثلاً دکتر ایرج آزاده که یکی از شخصیت های همراه و همسفر من در این رمان است، ده سال بعد به زندگی من وارد شد و در آن وقت او فقط چهار ساله بوده و هیچ چیز از آن ماجرای قتل هادی نیک بر نمی دانست. اما این رمان شرح خاطرات شخصی نیست. آفرینش های فراوانی در آن صورت گرفته که ساخته و پرداخته جهان داستانی است و بعضی از دوستان خیال کرده اند ارزش یک رمان را ندارد. لابد داوران کتاب سال که خودشان اهل داستان اند و از درایت لازم برخوردار بوده اند بر این موضوع واقف نبوده اند. اندکی سایه یک رمان سیاسی اجتماعی است که بر اساس بخشی از وقایع سال های 30 و در آغاجاری شکل گرفته است. اما در رمان « زمانی برای پنهان شدن» باید بگویم هیچگاه تجربه رودرویی با جنگ نداشتم. تعریف من از جنگ، به ویژه پس از فتح خرمشهر تعریف متفاوتی است و همان است که تلویحاً در رمان آمده. آن چه در نوشتن این رمان یاری ام کرده، خواندن خاطرات بسیاری از آزادگان، جانبازان و خانواده شهدا است که از طریق بنیاد شهید اصفهان به عنوان ویراستار دریافت کرده ام و بالطبع با آنها درگیر بوده ام. می خواستم رمان متفاوتی درباره جنگ بنویسم، رمانی که مبنتی بر شعار و تقدیس نباشد. در هر حال جنگ جنگ است و با خود ویرانی، مرگ و اسارت به همراه می آورد و دشمن، دشمن است و بی رحمی یقیناً نشانة مشخص اوست. سعی من در رمان زمانی برای پنهان شدن، خلق یک اثر خلاق ادبی بوده و به بهانة جنگی که بر ما تحمیل شده به روی کاغذ آمده. نمی خواستم تاریخ مصرف داشته باشد و ندارد. بگذارید همین جا یک خاطره شنیدنی درباره اندکی سایه برایتان نقل کنم. در رمان اندکی سایه پسرکی گمشده است که نامش اسحاق است و یک شخصیتی هم هست که نامش نداف است و برادر اسحاق که آن بالا، بالای بام در اتاقکی که ما جنوبی ها به آن کنیسه می گوییم راه را می پاید و منتظر است. در جنوب این اتاق برای نگهداری رختخواب ها در تابستان به کار می رود و رمان اندکی سایه توضیحاتی داده شده که نیازی به زیرنویس نداشته باشد. اما منتقد جوان مجلة محترم ادبیات داستانی به خاطر همین سه تا اسم که البته، نداف هیچ ربطی به یهودی ها و زبان عبری ندارد، مرا یک جوری به جامعة جهانی یهود، آن هم یهودی های افراطی ـ نمی گویم صهیونیست ـ وصل کرده است. به طور ناخودآگاه در رمان آخری، یعنی همین رمان بی تردید سه شنبه بود، نام یکی از آدم های داستان را داوود به طور ناخودآگاه داوود انتخاب کردم. یک شب داشتم دربارة این رمان فکر می کردم، ناگهان یادم افتاد که ای عجب نام این پسرک داوود است و حالا سند معتبر دیگری به دست آن منتقد جوان داده ام تا مطمئن شود در نظریه پردازی اش خطا نکرده است. همان شب ـ اگرچه دیروقت بود ـ دختر کوچکم زهرا را صدا کردم تا با هم برویم بنشنیم پشت کامپیوتر و هرجا نام داوود است، آن را بردارد و بگذارد کیوان. این هم مصیبت نویسنده بودن.

     یکی از تکنیک هایی که در بیشتر داستانهای شما از جمله زمانی برای پنهان شدن وجود دارد از آن استفاده می شود نوشتن از خود فرآیند نوشتن است. یعنی در داستانهای شما نویسنده هم یکی از شخصیتهای اصلی داستان است.آیا از این شیوه فقط به عنوان یک تکنیک استفاده می کنید یا دلایل دیگری برای به کار بردن آن دارید؟

    اگر بگویم خیلی دلم می خواهد مانند همینگوی، بیرون از «موضوع» بایستم و وقایع را آنچنان که رخ داده اند یا می دهند بدون دخل و تصرف، برای خوانندگانم شرح دهم باور نمی کنید. من در نوشتنم خلاف این را ثابت می کنم. علتش این است که آدم های داستان ـ هر داستانی که می نویسم، بخشی از خودم هستند و آنقدر به آنها نزدیک می شوم و یا آنها به من نزدیک می شوند که جزء جدایی ناپذیری از یکدیگر می شویم و به این ترتیب چه بخواهم و چه نخواهم وارد معرکه داستان می شوم. بنابراین این نویسنده نیست که یکی از شخصیت های اصلی داستان است، این خودِ من است که یکی از شخصیت های اصلی داستان را تشکیل می دهد و در ضمن داستان را هم می نویسد. پدیداری چنین تکنیکی از ضمیر ناخودآگاهم برآمده و به نظر می رسد چنین پرورش یافته ام. خطرناک هم هست، زیرا ممکن است ناخودآگاه به ورطه تکرار بیفتم و خودم را تکرار کنم. هر بار می کوشم دایرة بهره بردن از این شیوه را تا بدان حد گسترش دهم که محیط بر آن بشوم و به دام نیفتم.

    در زمانی برای پنهان شدن از یک فرم معمایی برای روایت داستان استفاده کرده اید.یعنی داستان با معمای سرنوشت سروان آغاز می شود و ادامه پیدا می کند و خود حادثه در آن نسبت به روانشناسی شخصیت ها اهمیت بیشتری پیدا کرده است.آیا به عمد نخواسته اید به روانشناسی شخصیتهای رمان بپردازید؟

    مقدمتاً باید بگویم که من غریزی می نویسم، اختیارم دست خودم نیست. وقتی می نویسم نیروی خلاق برآمده از ضمیر ناخودآگاهم، مرا با خودش می برد و در ضمن نوشتن خلق می کنم. قرار من در نوشتن رمان زمانی برای پنهان شدن، همانطور که اشاره کردید، نوشتن داستان سروان بود ـ به همان شیوه ای که تحت عنوان «درآمد» آمده. اما ناگهان شخصیت اصلی رمان به نام او پیدایش شد و داستان را به جهت دیگری برد. او روی پل شهید باکری تیر خورده و از پای درآمده و بعد در اثر بمباران شیمیایی به سرطان خود مبتلا شده بود. اینها را همه خودش گفته و من پیش بینی نکرده بودم. مدیا هم که از پله ها پایین می آید تا زیر بازوی او را بگیرد و همراهی اش بکند، از جایی آمد که من بیخبرم. در رمان هم اشاره کرده ام. رمان زمانی برای پنهان شدن در واقع زادة یک آفرینش خود به خودی است. بنابراین بیش از هر کس دیگری خودم از خواندنش لذت می برم و امیدوارم آنچنان که حق این رمان است دیده شود.

    با توجه به اینکه سالها قبل از اندکی سایه هم به نوشتن مشغول بوده اید آیا داستانهایی را که بعد از اندکی سایه منتشر کردید نوعی گسست از سبک نوشته های قبلی تان می دانید یا در ادامه همان ها؟

    در مجموعة آنای باغ سیب، نوعی سرگشتگی و حیرانی هست. داستان ها هر کدام تلاشی هستند برای گشودن دریچه ای به قول اخوان ثالث به روی باغ بسیار درخت. تجربه اندوزی و ارائة شاید ساحت تازه ای در داستان نویسی امروز. شاید قضاوت کردن دربارة این مجموعه کمی زود باشد اما آوای نهنگ وضعیت دیگری دارد. تکلیفش روشن است. من در آوای نهنگ خودم هستم و از میان باغ سیب آنا عبور کرده ام. سعی من در هر دوی این مجموعه ها، نوشتن داستان های مدرن ایرانی است. حالا اگر موفق بوده ام یا نه قضاوتش با خواننده است، هرچند در این مدت نقدی نخوانده ام که در وجین کردن این باغ کوچک کم درختم به من کمکی کرده باشد. متأسفانه اقلیتی از عزیزان منتقد بیشتر مشغول تمرین کردن اند.

    شما جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی را به خاطررمان اندکی سایه بردید آیا این جایزه به راحت تر منتشر شدن کتاب های بعدی تان و مشمول ممیزی نشدن آنها هم کمکی کرد؟

     نه. آنای باغ سیب به نظرم پس از 8ـ27 ماه مجوز دریافت کرد و آوای نهنگ پس از 39 ماه. بی انصافی است اگر نگویم رمان زمانی برای پنهان شدن فقط 2 ماه در انتظار مجوز بود.

     در داستان نویسی ایران و جهان کدام جریان های داستان نویسی را بیشتر دنبال می کنید و خودتان را بیشتر متاثر از کدام نویسندگان می دانید؟

    زمانی که ترجمة صد سال تنهایی مارکز را خواندم، درواقع تکمیل کنندة تأثیری بود که رمان شازده احتجاب هوشنگ گلشیری روی من گذاشته بود. زمانی که نوشتن داستان را جدی گرفتم، موضوع جریان سیال ذهن دوره اش تمام شده بود و پسامدرن وارد معرکه داستان نویسی ایران شده بود. که البته چیزی از آن نمی فهمیدم. همیشه هم خودم را ملامت کرده ام که آنچه را که باید بدانم نمی دانم. اما از خواندن بورخس و رمان های همچون پدروپارامو اثر خوآن رولفو لذت می برم. فقط لذت نمی برم بلکه خواندن این جور ادبیات به جانم می نشیند. شاید از همین رو است که این دو کتاب بعلاوه مثنوی و داستان های کوتاه هوشنگ گلشیری، سروده های کیوان قدرخواه و ضیاء موحد همیشه دم دست من اند. این را هم بگویم که تقلید با تأسی فرق می کنند و من اگر تأسی بکنم هیچ احساس شرمندگی نمی کنم.

    ظاهرا روزگاری نمایشنامه هم می نوشتید.هنوز هم نمایشنامه می نویسید یا این روزها فقط به داستان نویسی مشغولید؟

     اگر چه به نوشتن نمایشنامه بسیار علاقه مندم، اما این روزها فقط داستان می نویسم. مجموعه ای از چند نمایشنامه کوتاه هم برای چاپ آماده کرده ام. می دانید لذت از نگارش داستان خلق الساعه و نقد است، اما در مورد نمایشنامه باید منتظر بمانی تا برود روی صحنه و اینجا صحنه ای وجود ندارد.

    آیا کتاب تازه ای را برای انتشار آماده دارید؟

    رمان « بی تردید سه شنبه بود» را تمام کرده ام و آماده است برای آنکه به ناشر بسپارم. ولی فعلاً قصد انتشارش را ندارم. دو مجموعة دریای چهارشنبه که پیش از این نامش نخستین شب راوی بود و یک مجموعه داستانی که بر اساس فیلمنامه های بسیار کوتاهم نوشته ام، هم آماده انتشاراند. برای نوشتن رمانی که تشنة نوشتنش هستم باید بروم جنوب، حوالی گراش و بندر لنگه. اما این سفر به تعویق افتاد و امسال امیدوارم بتوانم به این سفر بروم و رمان «نیم رخی از آن فلو» را بنویسم.

     
    + نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 22:45  توسط احمد بیگدلی | 
     
     
    احمد بيگدلي ، داستان‌نويس:
    نوشتن براي جايزه فقط شهرت مي‌آورد
     
    جام جم آنلاين: ‌احمد بيگدلي كه رمان «اندكي سايه» او برنده جايزه كتاب سال 1386 شد، معتقد است «نويسنده‌اي كه به عشق برنده شدن در جشنواره بنويسد ، به شهرت مي‌رسد؛ ولي موفق نمي‌شود.» اين حرف‌ها در حالي از سوي بيگدلي مطرح مي‌شود كه اين روزها بحث بر سر شركت يافتن آثار نويسنده‌ها در جوايز ادبي داغ است.
     
    اين داستان‌نويس نجف‌آبادي به ايسنا گفت: «فكر مي‌كنم حداقل خاصيت جشنواره‌ ادبيات داستاني اين است كه آثار نويسندگان كم‌تجربه را در يك محل عرضه مي‌كند و اين نويسندگان مي‌توانند خود را با ديگران مقايسه و ارزيابي كنند تا به نواقص كار خود پي ببرند و به تكميل هنر ادبي‌شان بپردازند.»

     

    + نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 23:48  توسط احمد بیگدلی | 
    اخبار کوتاه از ششمین نمایشگاه بزرگ کتاب اصفهان

    اخبار کوتاه از ششمین نمایشگاه بزرگ کتاب اصفهان

    ستاد برگزاری نمایشگاه کتاب برای دسترس آسان بازدیدکنندگان به کتاب های مورد نظر ، اقدام به  راه اندازی نرم افزار پاسخگو شامل غرفه ناشر و سالن کرده است .                                              

     بازدیدکنندگان با ارایه عنوان کتاب یا ناشر ، اطلاعات تکمیلی شامل غرفه و سالن را دریافت می کنند .

    بازدیدکنندگان می توانند به جای پرداخت وجه نقد کتاب های درخواستی  از دستگاه کارت خوان بانک صادرات غرفه ها استفاده کنند  . در نمایشگاه امسال  این  بانک  با ایجاد شبکه پرداخت الکترونیکی اقدام به نصب دستگاههای کارت خوان (پاز) در تمامی غرفه ها کرده است .بن های کتاب نیز به صورت کارت های اعتباری به علاقه مندان ارایه می شود . گفتنی است برای خرید بن ، کارت ملی و مدرک تحصیلی نیاز است .

                                                                                 ****

    ممسابقه کتبی کتاب هر روز با طرح  10 سووال  هر روز در نمایشگاه کتاب برگزار می شود . بازدیدکنندگان با مراجعه به غرفه برنامه های جنبی می تواند  با دریافت سووالات در این مسابقه شرکت کنند .

                                                                                 ****

    نشست بررسی وضعیت  ادبیات داستانی در بین نسل جوان امروز با حضور «احمد بیگدلی » نویسنده و محقق ادبی  در غرفه برنامه های جنبی واقع در سالن شیخ بهایی نمایشگاه کتاب اصفهان برگزار شد.

    این نشست با هدف بررسی جایگاه ادبیات داستانی در بین جوانان و مخاطبین اصلی جامعه است که در حاشیه برگزاری ششمین نمایشگاه   کتاب اصفهان برگزار شد .

    « احمد بیگدلی »  نویسنده مجموعه داستانی « آوای نهنگ و عطر جمعه »  است. وی عضو هیات داوران جایزه ادبی شهید غنی پور نیز می باشد .

     

    + نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 23:44  توسط احمد بیگدلی | 

    جلال به روايت بيگدلي


    نويسنده: سينا علي محمدي

    حدود 3 سال پيش بود كه نام و نام خانوادگي اش، تيتر همه روزنامه ها و رسانه ها شد و به نوعي مي توان گفت به شهرت كامل رسيد (اگرچه خودش اين را قبول ندارد) شهرتي كه اگر هيچ چيزي برايش نداشت، حداقل باعث شد كتاب هايش بلافاصله وارد پيشخوان اول و ويترين كتاب فروشي ها شوند و همچنين ناشران بزرگ و پر نفوذ پايتخت هم به دنبال او تا اصفهان و يزدان شهر به راه بيفتند تا آثار بعدي اش را چاپ كنند. «صحبت از احمد بيگدلي است كه كنار 10 سالگي اش در اندكي سايه» ايستاد و روايت كرد و آنقدر روايت كرد تا برگزيده كتاب سال ادبيات داستاني شد.
        نويسنده اي كه 4 دهه نوشتن و تنفس در هواي تازه ادبيات را تجربه كرده و كتاب آواي نهنگ اش نامزد دريافت دومين دوره جايزه جلال آل احمد بود . احمد بيگدلي ميهمان روزنامه جام جم بود ، اما نه به صورت حضوري بلكه اين ميهماني به لطف اختراع «گراهام بل » انجام شد و ما تنها صداي پر حجم و مهربانش را از آن سوي «نصف جهان» مي شنيديم. اما روايت بيگدلي از آل احمد و روزگار سپري شده مردم سالخورده، در نوع خودش كم نظير است؛ بيگدلي مي گويد: من از آن دسته نويسندگاني هستم كه فرصت ديداري با شاعران، نويسندگان و فيلمسازان مورد علاقه ام را نداشته ام. دولت آبادي، بيضايي، گلشيري، شاملو و حتي آيت الله بهجت كه تشنه ديدارشان بودم، هرگز فرصتي نشد كه ببينم. آل احمد را با «خسي در ميقات» و داستان هايش مي شناسم. نويسنده اي بشدت رئاليست، و صادق ؛ آنچه از او و نوشته هايش در من رسوب كرده و باقي است؛ روراستي با خواننده است و تبعيت از همان خصلت نويسندگاني كه مي شود نويسندگان دوره هدايت لقب داد: ساده نويس، جامعه گرا و منتقد. بيگدلي در ادامه سخنانش به سختگيري جلال در نقد و خوانش اثر اشاره مي كند و مي گويد: جلال يك ناقد سختگير جامعه و سياست است. باج هم به كسي نمي دهد. به قول ضرب المثل معروف اگر كج نشسته براي اين است كه راست بگويد و شيرين بگويد. با اين حساب، اگر نه تمام، اما بخش مهمي از نوشته هاي جلال، به خاطره مشترك «من» و «نوشتن» برمي گردد نه آن كه او را ديده باشم يا در كنارش ساعت ها گفتگو كرده باشم.
        اما پايان سخن بيگدلي هم به نوعي با جلال و نگاه صادق او مرتبط است و مي گويد: فكر مي كنم «روراستي» بله روراستي در اين زمان، دير باورترين داستان نانوشته اي است كه قلم بسياري كسان آماده غلط گرفتن آن است.
    + نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 23:42  توسط احمد بیگدلی | 

    هو

    بنام خداوندگار جمیل

     

     

    برای ثریا و تمام (3)

     

    آبی ملحوظ، درست خوانده ای: آبی ملحوظ؛ همه اش هفتاد صفحه، کاغذ کاهی. این است کتاب شعر تازه هوشنگ چالنگی:

    چون آسمان به من می نگرد

    می میرم که با قلبی کوچک زاد ام

    کودکی را از آب می گیرم

    و در نگاه مادران

    ژنده هایم را به تن می کنم

    می دانند که خسته ام

    و می گذارند که به خواب روم

    با رودخانه و کودک

    تو تنها کسی هستی که می دانی فاصله من با اولین کتاب فروشی معتبر بیش از 35 کیلومتر است. پس اگر این مجموعه شعر به آسانی به دستم رسیده، لطف یکی از دانشجویانم است. (محمد مهدی... دانشگاه سپهر) در نگاه اول به این آبی ملحوظ، خیالم رفت به سال های خیلی پیش،حداقل بیست سال پیش از زاده شدن تو. رفت بودیم مسجد سلیمان که هوشنگ را ببینیم. من و هرمز علیپور و حمید عرفان. نبود. برای من دیگر نبود. هرگز نتوانستم هوشنگ را ببینم که اگر 4 سال بزرگتر از من است، می خواهم 40 سال بیشتر از حالا عمر کند. تا در هر نفس شعری بگوید:

    اما هنوز پرنده ای می نالد

    بر شاخسار دور

    نزدیک با ستاره مهجور

    و سایه های هرچه درختان

    در گریه های من

    وقت برگشتن، اگرنه درختان بیعار که کاشته بودند یا روییده بودند، و اگر نه درختان کُنار که بی دخیل در باد تکان می خوردند، باد بود و بوته های خشک جاکن شده، و ویلان ـ شاید برای محفوظ نگه داشتن همین خاطره بود که بر بالای فصل دوم اندکی سایه، شعر کوتاهی از هوشنگ آوردم.

    اصلاً بر بالای تمام فصل های رمان اندکی سایه، اگر سروده ای آمده، برای خاطر یادـ داشت کسانی است که شعرشان را عمیقاً دوست دارم. در اصفهان این رسم محفوظ نگه داشتن خاطره، رسم غریب ما آدم هایی ست که غریب این دیاریم وگرنه، خودشان باید «صرف» کند تا خاطره کسی را به یاد بسپارند که فحش هم می دهی باید دوتا بدهی.

    در تاریکی می نویسم

    به تو دست زدم

    میان دره ها که باران بود

    سیاوش پنهان دره ها

    قول داده ام برای مجموعه شعر تازه ات مطلبی بنویسم. می نویسم. آخر باید تب کن، بغض کنم و هنوز گریه ام نگرفته است.

    احمد بیگدلی

    یزدانشهر

    3/تیرماه/1390

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 16:25  توسط احمد بیگدلی | 
     
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو
    عناوین مطالب وبلاگ
    درباره وبلاگ
    احمد بیگدلی فرزند عزیز و گوهر
    متولد1324 اهواز (دارای تحصیلات دانشکده هنرهای دراماتیک)
    کتاب های منتشر شده:
    1-شبی بیرون از خانه سال 1374
    2-من ویران شده ام سال 1381
    3- رمان اندکی سایه برنده ی جایزه ی کتاب سال 1385
    4-آنای باغ سیب 1386
    5ـ آوای نهنگ
    6ـ زمانی برای پنهان شدن

    آثار در دست چاپ:

    نخستین شب راوی
    بی تردید سه شنبه بود

    پیوندهای روزانه
    این دیگری
    آنسوتر از غبار
    اسب کهر را بنگر
    کاظو و درخت کُنار
    دریای چهارشنبه
    غزلداستان پری چل گیس
    داستان کوتاه حنگ
    آرشیو پیوندهای روزانه
    نوشته های پیشین
    هفته اوّل آذر 1390
    هفته چهارم آبان 1390
    هفته سوم آبان 1390
    هفته اوّل آبان 1390
    هفته سوم مهر 1390
    هفته دوم مهر 1390
    هفته دوم شهریور 1390
    هفته چهارم مرداد 1390
    هفته سوم مرداد 1390
    هفته اوّل مرداد 1390
    هفته چهارم تیر 1390
    هفته دوم تیر 1390
    هفته اوّل تیر 1390
    هفته اوّل اردیبهشت 1390
    هفته سوم فروردین 1390
    هفته اوّل فروردین 1390
    هفته چهارم بهمن 1389
    هفته اوّل بهمن 1389
    هفته چهارم دی 1389
    هفته سوم دی 1389
    هفته اوّل دی 1389
    هفته چهارم آذر 1389
    هفته دوم آذر 1389
    هفته اوّل آذر 1389
    هفته چهارم آبان 1389
    هفته دوم مهر 1389
    هفته دوم مرداد 1389
    هفته اوّل مرداد 1389
    هفته اوّل خرداد 1389
    هفته دوم اردیبهشت 1389
    هفته اوّل اردیبهشت 1389
    هفته سوم بهمن 1388
    هفته دوم بهمن 1388
    هفته سوم دی 1388
    هفته سوم شهریور 1388
    هفته چهارم مرداد 1388
    آرشيو
    آرشیو موضوعی
    داستان
    رمان
    نقد آثار دیگران
    نقد آثار نویسنده
    نمایشنامه
    مقاله و پژوهش
    سینما
    گفتگو
    پیوندها
    اوفلیا ثریا داودی حموله
    پرنوشته ها مرید میرقاید
    خزه محمد ایوبی
    علیشاه مولوی
    حسن محمودی. آدم و حوا
    اکرم رفیعی وردنجانی
    سیما طاهرکرد. به وقت داستان
    عصر آدینه
    مثل باران مثل بودن
     

     RSS

    POWERED BY
    BLOGFA.COM