![]() |
![]() |
|
| داستان رمان نقد مقاله |
چاپ شده در روزنامه شرق |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:49 توسط احمد بیگدلی |
|
گفتوگو با احمد بيگدلي نويسنده«اندكي سايه» پيرامون آثارش
ادبيات جنگ بهجايگاهشايسته خود نرسيده
احمد بيگدلي نويسندهاي است كه از دهه شصت تا امروز مينويسد،در سال 85 با كتاب «اندكي سايه» برنده كتاب سال جمهوري اسلامي شد وكتاب آواي نهنگش نامزد دريافت دومين دوره جايزه جلال آل احمد بود.بيگدلي در جنوب به دنيا آمده و در همانجا بزرگ شده و زندگي كرده، به گفته خودش بسيار تحت تاثير جنگ بوده و درباره جنگ در آثار نويسندگان جنوبي ميگويد: «در روزهايي كه جنوب در حال جنگ بود نويسندهها از نزديك شاهد همه چيز بودند، شاهد بمبارانها، شاهد خرابيها، شاهد سوختن نخلستانها و كشته شدن مردان و زنان، اينها همه نسترن سليماني تهران امروز شما در آثارتان به نوعي نثر خاص و شاعرانه معروف هستيد، آيا هنوز هم به اين نثر پايبنديد؟ اين روزها مشغول بازآفريني رماني هستم كه در سال 1367 به اتمام رساندم. وقتي به آن ساختار و نثر نگاه ميكنم حتي خودم نميتوانم آن نثر و ساختار را تحمل كنم، در آن اثر من پرحرف هستم، از توصيفات مكرر استفاده ميكنم، نثر سنگين است اين سنگيني نثر تا جايي پيش ميرود كه حتي خودم از لحاظ ذهني نميتوانم بعضي از صحنهها را تصور كنم، آن اثر حالت انشايي گسترده را دارد و من حالا ميدانم در آن اثر خودم نبودم و از كسي تقليد ميكردم، حالا متوجه اين تقليد شدهام، اين تقليد از نويسندهاي بود كه درگير كلام و توصيف بود اما حالا اتفاق بزرگي در من رخ داده، من ديگر آدم سال 67 نيستم علت اين تغيير مطالعه بهتر، برخورد بهتر با آثار، آشنايي و خواندن آثار ترجمه و خواندن آثار متفاوت است، اينها همه ديد من را نسبت به ادبيات گسترده و متفاوت كرده. من نسبت به آثار نويسندگان درك معنايي بهتري دارم، كتاب خوب در اين مدت زياد خواندم و به نثر جديدي رسيدم، به پختگي رسيدم كه نتيجه اين مطالعات است. من وقتي اثري را ميخوانم داستان و ساختارش در پس ذهن من ميماند و وقتي مينويسم در نوشتن به ياري من ميآيد. امروز ميتوانم بگويم نثر خودم را دوست دارم و وقتي چيزي مينويسم بارها با آن كلنجار ميروم شايد 20 يا 30 بار تا به نثر دلخواهم برسم. شما در جايي گفتيد تحت تاثير نويسندگان قبل از خود بودهايد، اين نويسندگان چه كساني هستند و در چه مواردي از آنها تاثير پذيرفتهاي؟ در نوشتن تحت تاثير نويسندگان زيادي بودهام، در يك جايي گفتهام سالها به دنبال بورخس دويدهام، به مثنوي معنوي علاقه بسياري دارم و سالهاست با آن دمخورم، نثر گلشيري را بسيار دوست دارم و بيشتر آثارش را خواندهام، نگاه ساعدي و دنيايش را تحسين ميكنم، با آن مانوس شدهام و گاهي حتي دوست داشتم به آن شكل دنيا را ميديدم. به طور كلي ميتوانم بگويم تكنيك بورخس، نثر گلشيري و نگاه ساعدي هميشه برايم جذاب بوده و مرا تحت تاثير قرار داده. آيا در نوشتن به سوي مدرنيته پيش ميرويد؟ بله من در آثارم گرايش به مدرنيته دارم و دلم ميخواهد نويسنده مدرن معاصر باشم، دوست دارم اگر روزي آثارم به زباني ترجمه شد خوانندگان داستان خوب ايراني بخوانند. چقدر در نويسندگي به تكنيك اهميت ميدهيد؟ در داستان و رمان تكنيك را مقدم ميدانم و معتقدم نويسنده خوب بايد به درستي از تكنيك استفاده كند، حتي فكر ميكنم تكنيك بر محتوا مقدم است، نه اينكه بگويم محتوا بيارزش است اما حرفم اين است كه نويسندگي ملزم دانستن تكنيك است و دانستن تكنيك بر ارزشهاي يك نويسنده ميافزايد. وقتي تصميم به نوشتن يك اثر ميگيريد آيا از همان ابتدا كل سير داستان را در ذهن داريد يا به مرور و در طول نوشتن داستان شكل ميگيرد؟ ماركز ميگويد: «هرگاه موضوعي به ذهنم برسد انتهايش را ميدانم.» اما من تا حدودي اين موضوع را قبول دارم، شروع داستان بايد طوري باشد كه در ابتدا به ذهن خواننده چنگ بزند و به قول چخوف خواننده را از دست ندهد. در مورد من اين طور است كه وقتي داستاني را ميخواهم شروع كنم ابتدا جمله اولش به ذهنم ميرسد، مثلا ميخواستم داستاني بنويسم درباره سينما ركس آبادان و 25 بار جمله اول آن را نوشتم تا جمله بعدي در ذهنم شكل بگيرد، اما وقتي جمله دوم بيايد جملات بعدي پشت سرهم ميآيند و داستان شكل ميگيرد. ميخواهم بگويم براي من نوشتن به طور غريزي اتفاق ميافتد و با استارت داستان بقيه آن در ذهنم شكل ميگيرد، گاهي پيش ميآيد ضمن نوشتن اتفاقاتي رخ دهد. صحنههايي خلق شود كه نويسنده حتي تصورش را هم نميكرده است. در مورد من هم همينطور است. زندگي در جنوب كشور چه تاثيري در نوشتن شما داشته؟ زماني جنوب پايتخت داستاننويسي ايران بود، اما حالا پايتختي وجود ندارد و نسل جوان معاصر ما كه در حال نوشتن هستند در همه جاي كشور مشغولند. در روزهايي كه جنوب در حال جنگ بود اين نويسندهها از نزديك شاهد همه چيز بودند، شاهد بمبارانها، شاهد خرابيها، شاهد سوختن نخلستانها و كشته شدن مردان و زنان، اينها همه تاثيراتي روي نويسندگان جنوب بر جا گذاشت كه سالها همراهشان خواهد ماند، بودند نويسندگاني كه بعد از جنگ سالها از فضاي جنوب فاصله گرفتند اما بازهم رد جنگ در آثارشان بود. اين اتفاقات در مورد من هم صادق است، من با پوست و گوشت و استخوانم جنگ را حس كردم و همين باعث شد بتوانم از آن بنويسم. به نظرم فقط نويسندگان جنوبي كه جنگ را تجربه كردهاند توصيف و تفسيرشان از جنگ همان تلخي و درد را به همراه دارد. من جنگ را دوست ندارم اما ما به اين جنگ وادار شديم، اين يك جنگ تحميلي بود و آثار آن صدها سال با ما ميماند، به نظر من جنگ هشت ساله ما هنوز جاي كار دارد و هنوز به آن مقامي كه درخور آن بوده نرسيده است، ادبيات جنگ ما زماني موفق خواهد شد كه از توصيفات ابزاري و كليشهاي فاصله بگيرد و نخواهد به زور مطلب و پيامي را به خواننده برساند. چقدر به مخاطب توجه ميكنيد؟ من در دو داستان قبل از سال 85 كمتر به خواننده توجه داشتم يا به عبارت ديگر گوشه چشمي به مخاطب داشتم، اما در «آناي باغ سيب» اين توجه بيشتر شد و در «آواي نهنگ» اين توجه به اوج خود رسيد همينطور در«اندكي سايه» تمام توجهام به مخاطب بود و ميخواستم كار نويي انجام دهم به همين دليل دقيقا بهترين رماني است كه تا به حال نوشتهام، به نظر من مخاطب حق فراواني دارد و من خيلي سعي ميكنم با آنها ارتباط برقرار كنم. اين به اين معناست كه رمان عامهپسند را قبول داريد؟ رمان عامهپسند را در صورتي ميپسندم كه سليقه مخاطب را به قهقرا نكشد و نويسنده خودش را براي ايجاد ارتباط با خواننده پايين نياورد و نزول نكند. در آخر اين روزها چه چيزي در فضاي ادبي كشور بيشتر از همه شما را آزار ميدهد؟ بكجاي كار اذيتم ميكند، اينكه امروزه استفاده از كلمه «روشنفكر» براي نوعي دستهبندي خاص و توهين به كار ميرود، هرگاه ميخواهند فردي را از جرياني حذف كنند با اين لفظ او را سرزنش ميكنند و از اين كلمه به عنوان نوعي توهين استفاده ميكنند اين مورد مرا به شدت آزار ميدهد. چاپ شده در روزنامه تهران امروز |
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 21:46 توسط احمد بیگدلی |
|
|
برای زنده روح
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:41 توسط احمد بیگدلی |
|
|
برای سریا که بردارد
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:7 توسط احمد بیگدلی |
|
|
برای ثریا که بردارد
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:5 توسط احمد بیگدلی |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 22:40 توسط احمد بیگدلی |
|
|
یادداشت اصلاحیه در مورد مصاحبه با روزنامه شرق درباره رمان خلوت خفتگان
در این مصاحبه یادآور شده بودم که رمان خلوت خفتگان یکی دو سال بعد از اندکی سایه نوشته شده یعنی سال ۶۷ و قرار است آن را بازنویسی کنم و البته ربطی به اندکی سایه ندارد. این رمان دیگر نیازی به بازنویسی ندارد. به زودی روزنامه شرق اصلاحیه آن را منتشر خواهد کرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 21:6 توسط احمد بیگدلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:11 توسط احمد بیگدلی |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:9 توسط احمد بیگدلی |
|
|
شماره 1352 دوشنبه, 4 مهر 1390 2011 26 September ٢٨ شوّال ١٤٣٢
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:8 توسط احمد بیگدلی |
|
تسخیر احمد بیگدلی: به ناگهان صدای شغالها، سكوت اتاقش را شكست. عینكش را درآورد و كتابش را بست. از شغالها نمیترسید. انتظار سر و صدایشان را داشت. اینجا در حاشیه ده و در این اتاق كه از خانهای جدا افتاده به او اجاره داده بودند، دور از انتظار نبود. كنار پنجره ایستاد و پرده را كنار زد، اما هیچ چیز ندید. روشنایی اندك اتاق مانع از آن میشد كه بیرون را ببیند. یك استكان چای ریخت و دوباره رفت و نشست سر جایش و شروع كرد به خواندن ادامه داستان. این بار صدایی مثل تیكتیك ساعت و نه به آن موزونی و آشنا، عرق سردی را روی تیره پشتش نشاند. برگشت و به قاب عكس مادرش نگاه كرد كه پای سفره هفتسین شانزده، هفده سال پیش نشسته و دارد گونههای كوچك او را میبوسد. جای پدر همیشه ساقه گل رزی هست تكیه داده به بالش. تیك تاك. این صدا از داخل اتاق و احتمالا در یك قدمیاش بود. سعی كرد بخواند و حواسش را پرت كند. اما نشد. تلاش او نتیجهای جز این نداشت كه بیشتر بترسد و خودش را جمع كند. ترس میرفت كه او را از پای درآورد. نگاهش كه برگشت طرف پنجره و كاسه نخود را كه روی طاقچه دید، باعث شد كه با احتیاط به طرف آن برود. قبلا شنیده بود و حالا به یاد میآورد كه نخود هنگام خیس خوردن صدا میكند. كمی مثل صدای تیكتیك ساعت. خندهاش گرفت. فكر كرد فردا، سر كلاس چه داستان بامزهای میتواند برای بچههای روستا تعریف كند. برگشت و دوباره شروع كرد به خواندن داستان: چاپ شده در روزنامه فرهیختگان |
|||
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:8 توسط احمد بیگدلی |
|
|
ثریا و تمام۴
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 23:28 توسط احمد بیگدلی |
|
![]() باور كنيد سخت است... خيلي سخت، اين كه بخواهي قلم بگيري دستت و از روز قلم بنويسي و اهالي قلم بخوانندش! وقتي از قلم حرف مي زنيم صحبت از چيزي است كه ديرينگي اش به وسعت تاريخ است. نمي دانم كدام سال بوده، اما مي گويند در زمان هاي خيلي دور 13 تير هوشنگ پادشاه پيشدادي ايران، نويسندگان و كاتبان را به رسميت شناخته و آنان را گرامي داشته است و اين روز آن زمان ها شده روز قلم... بعدتر هم كه مسلمان شديم و با جان و دل گوش به قرآن سپرديم، سوگند خداوند به قلم، ما را بيش از هر چيز به تقدس آن واقف كرد، حالاهم كه 14 تير را فرصتي دانسته ايم براي بزرگداشت قلم و اهالي قلم. بر آن شديم تا بنشينيم پاي صحبت اهالي قلم و با هم درباره اين پديده مقدس حرف بزنيم... اختيار قلم با كس ديگريست احمد بيگدلي هم از آن نويسنده هاي خوب و دوست داشتني است كه سال هاست آرام و به دور از هرگونه حاشيه قلم به دست دارد و مي نويسد و انصافا كه زيبا هم مي نويسد. اسم «روز قلم» را كه مي شنود، گويي داغ دلش تازه مي شود و اين گفت وگو را بهانه اي قرار مي دهد براي گفتن درد دل هايش به مسوولان فرهنگي كشور. وي اين گونه آغاز مي كند: سال هاست با قلم حشر و نشر دارم و خوب مي دانم رابطه بين قلم و مغز انسان رابطه اي است ناگسستني و امكان ندارد هيچ چيز بتواند جاي اين رابطه را بگيرد، صفحه كي بورد، لپ تاپي كه حالاجزو اصلي وسايل كار نويسنده ها شده و... اصلاهيچ چيز قلم نمي شود. اين نويسنده مي افزايد: قلم قدمتي دارد چند هزار ساله و بخشي مهم از آفرينش ادبيات جهان را عهده دار است، هرچند كه به زعم مولاناي بزرگوار اختيار قلم با كس ديگريست و ما كاره اي نيستيم. و بعد شروع مي كند و به درد دل مي گويد: حالاكه روز قلم نزديك است، بگذاريد به جاي هر حرفي گلايه هايم را بگويم شايد مسوولان حرف هايم را خواندند و مشكلي حل شد... كتاب «آناي باغ سيب» را نوشتم و سپردم به نشر آگه، حدود 30 ماه در انتظار گرفتن مجوز نشر ماند، سپس منتشر شد، كتاب ديگرم «آواي نهنگ» 39 ماه در انتظار مجوز بود، سپس بدون اين كه حتي كلمه اي از آن حذف شود، از سوي نشر چشمه منتشر شده و برنده جايزه كتاب فصل نيز شد. وي ادامه مي دهد: حالاهم رمان «بي ترديد سه شنبه بود» نزد نشر علم است و حدود 16 ماهي مي شود كه مانده وزارت ارشاد در صف گرفتن مجوز. دوست دارم مسوولان به من بگويند چه اتفاقي مي افتد كه كتاب ها اينقدر منتظر مي مانند، آيا برخوردها سليقه اي است؟ كه اگر چنين است بايد برخورد شود. و بعد به شوخي مي گويد: آيا كتاب ها گم مي شوند كه خب نه! آيا مميزان كساني هستند كه با ادبيات داستاني آشنايي ندارند و مدام در پي يافتن رگه هايي از مسائل سياسي و اجتماعي در دل كتاب ها هستند؟ اين نويسنده اظهار مي كند: اين اتفاق تنها براي من نمي افتد، بسياري از دوستان با همين مشكل مواجه هستند. چنين مسائلي فاصله بين نويسندگان و دولت را زياد مي كند و رفته رفته ديگر با هيچ چيزي نمي توان اين فاصله را پر كرد. بهتر است مسوولان فكري به حال اين ماجرا بكنند. بيگدلي در حال حاضر 2 رمان و يك مجموعه داستان هم دارد و منتظر است «بي ترديد سه شنبه بود» منتشر شود تا ديگر آثارش را به ناشر بسپرد. تفاوت قلم به دستان با صاحبان قلم دكتر حسن انوشه مترجم، نويسنده و سرپرست دانشنامه ادب فارسي را اغلب كتاب خوانان مي شناسند. با وي تماس مي گيرم تا درباره روز قلم با هم صحبت كنيم. ابتدا گويي چندان تمايلي به گفت وگو ندارد، اما كمي كه مي گذرد فضا تغيير مي كند و چنان با مهرباني از قلم مي گويد كه مي شود فهميد قلم ريشه در جانش دارد. وي در ابتدا مي گويد: بي شك هيچ تعريفي درباره قلم به زيبايي و ژرفناكي كلام خداوند در قرآن نيست؛ «نون و القلم و ما يسطرون» و سوگند خوردن خداوند به قلم بيش از هر مطلبي بيانگر جايگاه والاي قلم است. سوگند خداوند يعني كه قلم برايش عزيز است و هرچه براي او عزيز در دل و جان ما جاي خواهد داشت. انوشه مي افزايد: در زبان عربي مي گويند قلم و در زبان فارسي كلك و خامه... اما چه فرقي دارد، هرچه كه ناميده شود در ميان ايرانيان و مسلمانان جايگاهي ژرف دارد، حال ما كه هم ايراني هستيم و هم مسلمان، ارزش قلم برايمان دوچندان است. مترجم كتاب «ايران و تمدن ايراني» ادامه مي دهد: وقتي قلم اينقدر مقدس است، اطلاق صاحب قلم به هر كسي درست نيست. براي همين وقتي كه مي خواهيم به كسي بگوييم صاحب قلم بايد دقت بيشتري داشته باشيم و اصحاب قلم واقعي را از غيرواقعي تمايز بخشيم. البته گلايه دارم... در اغلب جشنواره ها به كساني جايزه مي دهند كه اهل قلم نيستند! فقط قلم به دست دارند! وي اظهار مي كند: نمي توانم نگويم دلم مي سوزد از اين كه اينقدر به حرمت قلم واقفيم و آن وقت كتاب و قلم در جامعه ما جايگاهي ندارد! يك نويسنده درجه پنج پرتغالي كه همه ما خوب مي شناسيمش مي گفت سالانه 29 ميليون دلار درآمد دارد، يعني از طريق همين نوشتن در رفاه كامل زندگي مي كند آن وقت ما! هيچ نگويم بهتر است. اصلان پور: من مهندس پتروشيمي هستم، به خاطر علاقه اي كه به ادبيات داشتم، زندگي حرفه اي ام را گذاشتم پاي ادبيات. اما باور كنيد در شرايط فعلي احساس افسردگي مي كنم زندگي حرفه اي تان را نگذاريد پاي ادبيات بگذاريد تنها يكي از علاقه مندي هايتان باشد انوشه با آرامش و طمانينه بسيار از قلم سخن مي گويد، گويي كه از چيزي حرف مي زند كه بسيار برايش عزيز است. بعد از مكثي كوتاه ادامه مي دهد: قلم بايد آزاد باشد، قلم بدون آزادي زيبا نخواهد بود، اما... گاهي اهالي قلم راه گم مي كنند و آنچه نبايد را پيش مي آورند. البته ما تجربه آزادي قلم نداريم و هميشه افراط را آزادي تلقي مي كنيم. شايد يكي از دلايل مهار قلم، ولنگاري است كه برخي تجربه ها مانند وقايع شهريور 1320 آن را دامن زده است. بودند كساني كه با همين قلم صابون مي انداختند زير پاي ديگران (كه استاد نامشان را هم مي برد و ما نمي نويسيم) و در كلام آخر... شادي در صدايش موج مي زند و مي گويد: خوشحالم و فكر مي كنم بالاخره مسير درست را يافته ايم و داريم به جايي مي رسيم كه از قلم درست استفاده كنيم. داريم ياد مي گيريم آزادي با تعرض فرق دارد، قلم زدن با دشنام و تهمت نوشتن فرق دارد و اميد دارم كه قلم بزودي در خدمت حقيقت واقع شود. من مهندس پتروشيمي هستم اما... سميرا اصلان پور هم نويسنده اي است كه آثار خوبي در كارنامه خود دارد و همچنين از اعضاي انجمن قلم است. وي مي گويد: آن طور كه به خاطر دارم، اولين بار انجمن قلم ايران برگزاري «روز قلم» را به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي پيشنهاد كرد تا به عنوان روز جهاني قلم، فضايي را براي ارتباط بين نويسندگان ايران و جهان فراهم كند و ما را از انزوايي كه هنوز هم به آن دچاريم، نجات دهد. وزارت ارشاد هم اين پيشنهاد را پذيرفت و «روز قلم» شكل گرفت. وي مي افزايد: در حال حاضر هم كه شده يك مراسم صوري و كار مهمي انجام نمي شود، جايزه قلم زرين كه در حال حاضر از سوي انجمن قلم به نويسندگان اهدا مي شود، قرار بود جايزه اي جهاني باشد كه باعث ارتقاي ادبيات ايران شود. البته چه توقعي مي توان داشت وقتي مردم كشور خودمان با ادبيات مانوس نيستند و حتي مي توان گفت ارتباطي با آن ندارند، متوقع ارتباط ادبيان ايران با جهان بود. اصلان پور ادامه مي دهد: تيراژ پايين كتاب هم معضلي است... نويسندگان يكي از كشورهاي همسايه كه جمعيتي بيش از 8 ميليون نفر ندارد، مي گفت كه متوسط تيراژ كتاب هايشان 3 هزار جلد است. آن وقت ما با اين جمعيت تيراژ كتاب هايمان به 2 هزار جلد برسد بايد خدا را شكر كنيم. اين نويسنده كه گويي از شرايط موجود بسيار ناراحت است، اظهار مي كند: هيچ كس به فكر ادبيات نيست، مگر انجمن قلم چقدر مي تواند به تنهايي در اين عرصه كار كند؟ اين همه رايزني فرهنگي و سفارتخانه تا به حال چقدر در معرفي آثار نويسندگان كشور در جهان نقش داشته اند؟ سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي يا وزارت ازشاد با اين همه عرض و طول چه كرده اند؟ هيچ.... و به جايي رسيده ايم كه در عرصه ادبيات جهان هيچ حرفي براي گفتن نداريم. وي در پايان با ناراحتي مي گويد: من مهندس پتروشيمي هستم، به خاطر اعتقاداتم و علاقه اي كه به ادبيات داشتم، زندگي حرفه اي ام را گذاشتم پاي ادبيات، اما باور كنيد در شرايط فعلي، احساس افسردگي مي كنم. زندگي حرفه اي تان را نگذاريد پاي ادبيات، بگذاريد تنها يكي از علاقه مندي هايتان باشد. آسيب پذيري اهل قلم سعيد بيابانكي، شاعر و طنزپرداز هم مي گويد: قلم، حاصل تراوشات انديشه بشري را بر صفحه كاغذ مي آورد و جوهر جان نويسنده است، فرقي ندارد با يك نوشته ادبي مواجه باشيم يا غير ادبي، يك نوشته ابتدايي يا بسيار قوي... در هر حالت نويسنده شيره جان خود را مي نويسد و بايد به او احترام گذاشت. وي با همان نگاه طنازانه اش اظهار مي كند: از برگزاري روز قلم جز مراسم شام هيچ به خاطر ندارم... آن هم تعدادي امسال دعوت مي شوند و سال بعد حذف مي شوند تا عده ديگري بروند مهماني قلم! وي تاكيد مي كند: در كشور ما نمي توان از راه قلم ارتزاق كرد، به همين علت اهالي قلم شده اند يكي از آسيب پذيرترين اقشار جامعه، قلم بندرت مي فروشد... البته اين موضوع را به گردن كسي نمي اندازم چراكه معتقدم ريشه اصلي اين موضوع در ذات قلم است. شاعر مجموعه «سنگچين» در پايان سخنانش خطاب به مسوولان مي گويد: كاري به كار قلم نداشته باشيد. بگذاريد راه خودش را برود، هر اثري كه ارزشمند باشد، ماندگار مي شود و آنچه هم كه بي ارزش است، با نصب بزرگ ترين بيلبوردهاي شهري هم در دل مردم جايي نخواهد يافت. باور كنيد دلم مي خواست گزارشي بنويسم پر از شور و هيجان و شادي از روزي كه آن را روز قلم مي ناميم... اما چه مي شود كرد! وقتي اهالي قلم دلشان شاد نيست، گزارش من هم رنگ ديگري خواهد گرفت... در آخر هم با اسدالله امرايي تماس مي گيرم كه مترجمي است صميمي و هميشه با مهرباني و حوصله فراوان با اهالي رسانه برخورد مي كند. مي خواهم سوالي كنم از نوعي ديگر و شايد پاسخ شيريني بشنوم كه از تلخي اين گزارش بكاهد. از وي مي پرسم دلتان مي خواهد برنامه هاي روز قلم چگونه و به چه شكل برگزار شود؟ كه مي گويد: به نظر من بهتر است روز قلم به همه كساني كه با اهل قلم سرناسازگاري دارند، يك قلم بدهند، اعم از خودكار، خودنويس، مداد، روان نويس، لپ تاپ و نوت بوك و از آنها بخواهند كه دلايل خود را در مخالفت با اهل قلم و انديشه بنويسند. به همه كساني كه كمتر از 20 غلط املايي و انشايي داشته باشند، جايزه بدهند !
روزنامه جام جم، شماره 3169 به تاريخ 14/4/90، صفحه 8 (ادبيات |
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 0:29 توسط احمد بیگدلی |
|
|
احمد بيگدلي «كتاب اندوه» را مينويسد
احمد بيگدلي كه اين روزها نگارش رمان «گنجشكها در حياط» و «كتاب اشباح» را به پايان برده، در حال نوشتن مجموعه داستان جديدي با نام «كتاب اندوه» است. «بيترديد سهشنبه بود»، نيز نام رمان تازهاي از اين نويسنده است كه تا نمايشگاه كتاب تهران منتشر ميشود.\
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، بيگدلي، برگزيده كتاب فصل در سال 87 و كتاب سال جمهوري اسلامي، درباره اثر تازه داستانياش گفت: مجموعه داستان «كتاب اندوه» دربرگيرنده داستانهايي بسيار كوتاه است. اين داستانها به گونهاي روايتگر جريان ملموس زندگي با راز و رومزها و نيز خوبيها و بديهاي آدمهايش است.
نويسنده «»زماني براي پنهان شدن» افزود: راويهاي اين كتاب متنوع و متفاوتند و داستانهاي آن برخلاف «كتاب اشباح» مستقلند و جرياني به هم پيوسته ندارند كه البته شايد در موضوع اندوه با هم مشترك باشند. اين كتاب دربرگيرنده 14 داستان كوتاه خواهد بود. «بيترديد سهشنبه بود»، نيز نام رمان در حال انتشار اين نويسنده است كه از سوي نشر علمي در نمايشگاه كتاب تهران عرضه ميشود. به گفته بيگدلي «بيترديد سهشنبه بود»داستاني درباره آدمهاي آرماني اوست. احمد بیگدلی متولد سال 1324 اهواز است. رمان «اندکی سایه» وی، سال 1385 برنده جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شد. این کتاب جایزه ششمین دوره کتاب سال شهید غنیپور را نيز از آن خود کرد. رمان «آواي نهنگ» بيگدلي نيز برگزيده جايزه داستان كتاب فصل(پاييز87) سال گذشته بود و از سوي نشر «چشمه» منتشر شد. کتاب ایران |
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 21:58 توسط احمد بیگدلی |
|
||
|
داستان نويسان موفق از فروش صد ميليوني كتابهايشان سهم ناچيزي دارند
داستانهاي پرفروش ، نويسندگان كم درآمد
جام جم آنلاين: داستان نويسان موفق اين سالهاي كشورمان با وجود نوشتن كتابهايي كه از چند ده ميليون تا چند صد ميليون تومان فروش داشتهاند از وضعيت نامناسب بازار كتاب، پايين بودن حقالتاليف، توجه اندك رسانهها و تبليغات نسبت به كتاب و دشواريهاي معيشت از راه نوشتن گلايه ميكنند.
گلايهها و دغدغههايي كه بخشي از آن در بيانات هفته گذشته رهبر معظم انقلاب در ديدار با مسوولان كتابخانهها و كتابداران هم وجود داشت: «يكى از كارهاى بزرگ و مهم در سطح جامعه اين است كه تبليغات كتابخوانى همهگير شود ؛ محصولى با عظمت كتاب، با ارزش كتاب، درخور اين است كه تبليغ بشود؛ تشويق بشوند كسانى كه ميتوانند كتاب را بخوانند؛ اين را ما بايد به صورت عادت در بياوريم.» رضا اميرخاني، مصطفي مستور، فيروز زنوزي جلالي، مهسا محبعلي، حسين سناپور، احمد بيگدلي، نازي صفوي و... از جمله نويسندگاني هستند كه اين روزها شنيدن ارقام چند صد ميليون توماني براي فروش داستان هايشان شايد براي مردم كمي عجيب باشد. مثلا «جانستان كابلستان» نوشته رضا اميرخاني، كتابي است كه در عرض 4 ماه 16 هزار جلد فروخته و با توجه به رقم پشت جلد 6500 توماني اش به فروشي بالاي يك صد ميليون تومان دست يافته است؛ رقمي كه به گفته نويسندهاش تنها 15 درصدش به او تعلق ميگيرد. كتاب «روي ماه خداوند را ببوس» نوشته مصطفي مستور هم 35 بار تجديد چاپ شده است و در كل فروشي حدود 280 ميليون تومان را ثبت كرده در حالي كه رقم قرارداد اين نويسنده تنها 10 درصد كل فروش است. مهسا محبعلي با 10 بار چاپ كتاب « نگران نباش »، فيروز زنوزي جلالي با 4 بار تجديد انتشار كتاب قطور قاعده بازي (برنده كتاب سال)، احمد بيگدلي با 3 بار تجديد چاپ « اندكي سايه » (برنده كتاب سال) يا نازي صفوي كه همين امروز كتاب «دالان بهشت» او براي چهلمين بار رونمايي ميشود، از ديگر نويسندههاي كتابهاي داستاني و پرفروش سالهاي اخير هستند كه همگي در گفتوگو با «جامجم» از وضعيت موجود حق تاليفها، تبليغات و كملطفيهاي برخي ناشران و اداره كتاب ارشاد گلهمند هستند. برخورد سليقهاي ارشاد مهسا محبعلي كه رمان «نگران نباش» او به فروش 70ميليون توماني رسيده 3 دليل را براي وضعيت نامناسب حرفه نويسندگي عنوان ميكند: نخست كم بودن حق تاليف، دوم پايين بودن شمارگان و سوم وضعيت نامشخص و برخورد سليقهاي ارشاد كه موجب متوقف شدن انتشار يك كتاب در چاپهاي مجدد ميشود. اين عوامل باعث ميشود تا محبعلي به ما بگويد: به هيچ عنوان براي گذران زندگي، روي انتشار كتاب و كار نوشتن حساب باز نميكنم. احمد بيگدلي هم ميگويد، اگر كارگاههاي داستاننويسي، حقوق اندك بازنشستگي و نوشتن گهگاهي فيلمنامه نبود، او در زير خط فقر قرار ميگرفت! نكتهاي كه زنوزي جلالي هم به آن اشاره ميكند و با تاييد حرفهاي بيگدلي ميگويد: من براي نوشتن فيلمنامه «سالاد فصل» با كارگرداني فريدون جيراني در آن زمان 5 ميليون تومان دريافت كردم در حالي كه براي نوشتن فيلمنامه در مقايسه با رمان اصلا زمان زيادي صرف نميشود. وي ادامه ميدهد: براي نوشتن يك كتاب مانند قاعده بازي من چندين سال زمان ميگذارم و بعد كتاب هم 110 ميليون تومان ميفروشد اما مبلغ بسيار ناچيزي به من تعلق ميگيرد كه قابل قياس با فيلمنامهنويسي نيست. كملطفي ناشران زنوزي ضمن گلايه و انتقاد از ناشران ميگويد: تازه اين آمار رسمي انتشار كتاب هاست و متاسفانه بسياري از ناشران، كتابها را با شمارگان بسيار بالاتري به نسبت عدد درج شده در شناسنامه آن روانه بازار ميكنند تا حق التاليف كمتري به نويسنده بدهند. در اين ميان هم هيچ كس نيست تا براي احقاق حقوق من به عنوان نويسنده پاسخگو باشد. مصطفي مستور هم با يك مقايسه ميگويد: اين روزها سهم يك خواننده از چند شب اجراي كنسرت چند ميليون ميشود يا متاسفانه مداحاني براي هر اجرا چند ميليون تومان ميگيرند ولي سهم من از فروش چند صد ميليوني كتابم با توجه به رقم پايين حق تاليف، اصلا به چشم نميآيد. گلايه از رسانهها اما در اين ميان شايد آنچه مهمتر باشد نكتهاي است كه رضا اميرخاني به آن اشاره ميكند و معتقد است حتي همين رقمهاي چند صد ميليوني فروش برخي كتابها هم از سوي رسانهها ناديده گرفته ميشود. وي ميگويد: قطعا كتابهاي پر فروش ما از بسياري از فيلمهاي كمفروش، گردش مالي بالاتري دارند، اما آن فيلم بيشتر از اين كتاب از سوي رسانهها ديده و دربارهاش خبر چاپ ميشود و اگر در همين حد هم كار ما ديده ميشد باز جاي گلايه كمتري وجود داشت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 22:45 توسط احمد بیگدلی |
|
|
مصیبت نویسنده بودن علی شروقی: احمد بیگدلی با رمان اندکی سایه به یکی از نویسندگان نام آشنای ادبیات ایران بدل شد.نویسنده ای پر کار که در این سالها تقریبا هرسال کتاب تازه ای منتشر کرده است.زمانی برای پنهان شدن تازه ترین رمان او است.رمانی که ایده اصلی اش از یک حادثه واقعی آمده است. . نسل ما شما را با رمان «اندکی سایه» شناخت که همین چند سال پیش منتشر شد.اما ظاهرا اندکی سایه اولین داستان شما نیست و از سالها پیش به نوشتن مشغول بوده اید.چرا قبل از« اندکی سایه » تا سالها کتابی منتشر نکردید؟ یکی از دلواپسی های نویسندگان شهرستانی همین است. به ویژه اگر ناشر شهرستانی هم کتابشان را چاپ کند. اولین مجموعه داستان من با نام «شبی بیرون از خانه» که برگزیده 9 داستان از مجموعه آثار منتشر شده ام در مطبوعات پیش از انقلاب بود، در سال 1374 توسط یک ناشر اصفهانی چاپ شد و انتشار خوبی هم نداشت. هنوز هم تعدادی 300ـ400 جلد آن باقی است. این مجموعه شامل همة داستان های نوشته شده ام نمی شود، در حقیقت گزیده ای از تمامی داستان های آن دورة من است. اتفاقی که در سال 1352 افتاد روی آوردنم به نمایشنامه نویسی و تشکیل گروه تئاتر دزفول به همراهی غلامحسین ضیاءپور و حمید مهرارا و عبدالرضا ملهمی بود. نوشتن داستان را کنار گذاشتم و تا سال 1356 به سراغ آن نرفتم. طی این مدت برای شبکه اول سیما 11 نمایشنامه نوشتم که به همراهی گروه در مرکز آبادان ضبط می شد. در سال 56 هم ـ زمانی که دانشجوی دانشکده هنرهای دراماتیک بودم، 4 نمایشنامه برای شبکه اول نوشتم. آنچه طی این 5 سال به عنوان نمایشنامه خوش درخشید، نمایشنامه دالو بود. سال 60 هم که در و مشق دانشکده را رها کردم و به یزدانشهر نجف آباد رفتم، برای سیمای اصفهان هم چند نمایشنامه نوشتم، اما همة حواسم بعد از سال 56 در واقع متوجه داستان نویسی بود. شرایط سخت ناداری و مشکلات حاصل از آن نگذاشت تا سال 1372، یک کار جدی در زمینه داستان انجام بدهم. طی این مدت چند تا سیاه مشق داشتم از جمله خلوت خفتگان و اندکی سایه که در سال 1383 بازنویسی کردم و توسط یکی از دوستانم به ناشری در تهران سپردم. لازم به یادآوری است که طی این مدت به همراه حسن محمودی، علی یزدانی و سید رضی آیت، نشست ادبی جمعه را در نجف آباد تشکیل دادیم که در 5 ـ6 سال آخر، از داستان هایی که برای این نشست می نوشتم، مجموعة داستان « من ویران شده ام» را توسط نقش خورشید به سفارش محمدرحیم اخوت، در اصفهان چاپ کردم که انتشار آن صورت بهتری داشت. این اندکی سایه بود که به عنوان بهترین رمان 1385 در بیست و چهارمین دوره کتاب سال برگزیده شد و من از پوستة تنهایی و گمنامی بیرون آمدم. در بسیاری از داستانهای شما یک خاطره ،یک امر نوستالژیک یا ماجرایی در گذشته و گاهی هم یک تصویریا افسانه ای قدیمی که در ذهن راوی مانده یا راوی نقل آن را از دیگران شنیده به موضوع اصلی داستان تبدیل شده.چه قدر به ظرفیت خاطره یا افسانه برای تبدیل شدن به داستان مدرن معتقد هستید؟ این حس نوستالوژیک در من چنان قوت دارد که گویی در وطن و خانة خودم هم احساس غربت می کنم. چرا نکنم؟ وقتی در یک خانواده کارگری شرکت نفت آغاجاری، در آن زمان های سخت و پر از مشقت بزرگ شده باشی و رنج تضاد طبقاتی را تا مغز استخوان چشیده باشی و حسرت بسیاری از آن چه که می بایستی می داشتی و هرگز نداشتی به دلت مانده باشد، حس نوستالوژیک در زیر پوستت راه پیدا می کند و نمی توانی از دستش خلاص بشوی. این رنج میراثی همواره در کنار من بوده است. حتی وقتی در چشم زنم نگاه می کنم و حلقة اشک را در آنها می بینم. آنچه در بالندگی این حس کم داشتیم، داغ فرزند بود که آن هم به سال 1375 واقع شد تا وقتی می نویسم، بخش جدایی ناپذیری از مردمی باشم که نیمه سیر و نیمه برهنه می خوابند. و به هنگام عید همراه من از دستفروش های کنار خیابان برای بچه هایشان کفش و لباس می خرند و هنوز هم دخترهایشان با حنا ناخن هایشان را رنگ می کنند و مادرانشان در میان سالگی قامت خمیده ای پیدا می کند زیرا که از 5 سالگی پشت دار قالی نشسته اند و برای مردم دفتین کوبیده اند. من هنوز هم از فردای نیامده نگرانم. در یک چنین وضعیتی است که پناه بردن به افسانه های قدیمی، آفرینش رؤیاهای شگفت و به قول هوشنگ گلشیری رفتن به «خانه خیال» تنها گریزگاه مطمئنی است برای آنکه «پیش از وقوع» از پا نیفتی و مرگ دشمنان دین و آیین و وطنت را با چشم های کاملاً باز ببینی و با امیدواری در خلق آثار جاودانی تلاش کنی. در یک چنین شرایطی است که خاطره یا افسانه آنقدر ظرفیت پیدا می کند که بتوانی از آنها به عنوان بستر کاملاً مطمئن برای خلق یک داستان مدرن و ایرانی بهره مند شوی. نوشتن داستان های مدرن هیچ منافاتی با افسانه های قدیمی، تصاویر خیال انگیز و حتی جادویی مانده در ذهن راوی ندارد. تجربه های من در داستان های پری چلگیس مجموعة آوای نهنگ و آنای باغ سیب مرا برای نوشتن چنین آثاری امیدوار کرده است. در داستان اندکی سایه به بخشی از حوادث تاریخی دهه سی و در زمانی برای پنهان شدن به جنگ و اسارت پرداخته اید.آیا غیر از مجموعه خاطرات و متون تاریخی که از حوادث دهه سی و دوران جنگ و اسارت وجود دارد خودتان هم تجربه شخصی از این دو حادثه تاریخی داشته اید و اگر جواب تان مثبت است چقدر از تجربه خودتان در این رمان ها استفاده کرده اید؟ آن پسر بچة ده سالة رمان اندکی سایه که با مادرش آمده است برای تماشای تعزیه روز عاشورا، واقعاً خودم هستم. ولی مثلاً دکتر ایرج آزاده که یکی از شخصیت های همراه و همسفر من در این رمان است، ده سال بعد به زندگی من وارد شد و در آن وقت او فقط چهار ساله بوده و هیچ چیز از آن ماجرای قتل هادی نیک بر نمی دانست. اما این رمان شرح خاطرات شخصی نیست. آفرینش های فراوانی در آن صورت گرفته که ساخته و پرداخته جهان داستانی است و بعضی از دوستان خیال کرده اند ارزش یک رمان را ندارد. لابد داوران کتاب سال که خودشان اهل داستان اند و از درایت لازم برخوردار بوده اند بر این موضوع واقف نبوده اند. اندکی سایه یک رمان سیاسی اجتماعی است که بر اساس بخشی از وقایع سال های 30 و در آغاجاری شکل گرفته است. اما در رمان « زمانی برای پنهان شدن» باید بگویم هیچگاه تجربه رودرویی با جنگ نداشتم. تعریف من از جنگ، به ویژه پس از فتح خرمشهر تعریف متفاوتی است و همان است که تلویحاً در رمان آمده. آن چه در نوشتن این رمان یاری ام کرده، خواندن خاطرات بسیاری از آزادگان، جانبازان و خانواده شهدا است که از طریق بنیاد شهید اصفهان به عنوان ویراستار دریافت کرده ام و بالطبع با آنها درگیر بوده ام. می خواستم رمان متفاوتی درباره جنگ بنویسم، رمانی که مبنتی بر شعار و تقدیس نباشد. در هر حال جنگ جنگ است و با خود ویرانی، مرگ و اسارت به همراه می آورد و دشمن، دشمن است و بی رحمی یقیناً نشانة مشخص اوست. سعی من در رمان زمانی برای پنهان شدن، خلق یک اثر خلاق ادبی بوده و به بهانة جنگی که بر ما تحمیل شده به روی کاغذ آمده. نمی خواستم تاریخ مصرف داشته باشد و ندارد. بگذارید همین جا یک خاطره شنیدنی درباره اندکی سایه برایتان نقل کنم. در رمان اندکی سایه پسرکی گمشده است که نامش اسحاق است و یک شخصیتی هم هست که نامش نداف است و برادر اسحاق که آن بالا، بالای بام در اتاقکی که ما جنوبی ها به آن کنیسه می گوییم راه را می پاید و منتظر است. در جنوب این اتاق برای نگهداری رختخواب ها در تابستان به کار می رود و رمان اندکی سایه توضیحاتی داده شده که نیازی به زیرنویس نداشته باشد. اما منتقد جوان مجلة محترم ادبیات داستانی به خاطر همین سه تا اسم که البته، نداف هیچ ربطی به یهودی ها و زبان عبری ندارد، مرا یک جوری به جامعة جهانی یهود، آن هم یهودی های افراطی ـ نمی گویم صهیونیست ـ وصل کرده است. به طور ناخودآگاه در رمان آخری، یعنی همین رمان بی تردید سه شنبه بود، نام یکی از آدم های داستان را داوود به طور ناخودآگاه داوود انتخاب کردم. یک شب داشتم دربارة این رمان فکر می کردم، ناگهان یادم افتاد که ای عجب نام این پسرک داوود است و حالا سند معتبر دیگری به دست آن منتقد جوان داده ام تا مطمئن شود در نظریه پردازی اش خطا نکرده است. همان شب ـ اگرچه دیروقت بود ـ دختر کوچکم زهرا را صدا کردم تا با هم برویم بنشنیم پشت کامپیوتر و هرجا نام داوود است، آن را بردارد و بگذارد کیوان. این هم مصیبت نویسنده بودن. یکی از تکنیک هایی که در بیشتر داستانهای شما از جمله زمانی برای پنهان شدن وجود دارد از آن استفاده می شود نوشتن از خود فرآیند نوشتن است. یعنی در داستانهای شما نویسنده هم یکی از شخصیتهای اصلی داستان است.آیا از این شیوه فقط به عنوان یک تکنیک استفاده می کنید یا دلایل دیگری برای به کار بردن آن دارید؟ اگر بگویم خیلی دلم می خواهد مانند همینگوی، بیرون از «موضوع» بایستم و وقایع را آنچنان که رخ داده اند یا می دهند بدون دخل و تصرف، برای خوانندگانم شرح دهم باور نمی کنید. من در نوشتنم خلاف این را ثابت می کنم. علتش این است که آدم های داستان ـ هر داستانی که می نویسم، بخشی از خودم هستند و آنقدر به آنها نزدیک می شوم و یا آنها به من نزدیک می شوند که جزء جدایی ناپذیری از یکدیگر می شویم و به این ترتیب چه بخواهم و چه نخواهم وارد معرکه داستان می شوم. بنابراین این نویسنده نیست که یکی از شخصیت های اصلی داستان است، این خودِ من است که یکی از شخصیت های اصلی داستان را تشکیل می دهد و در ضمن داستان را هم می نویسد. پدیداری چنین تکنیکی از ضمیر ناخودآگاهم برآمده و به نظر می رسد چنین پرورش یافته ام. خطرناک هم هست، زیرا ممکن است ناخودآگاه به ورطه تکرار بیفتم و خودم را تکرار کنم. هر بار می کوشم دایرة بهره بردن از این شیوه را تا بدان حد گسترش دهم که محیط بر آن بشوم و به دام نیفتم. در زمانی برای پنهان شدن از یک فرم معمایی برای روایت داستان استفاده کرده اید.یعنی داستان با معمای سرنوشت سروان آغاز می شود و ادامه پیدا می کند و خود حادثه در آن نسبت به روانشناسی شخصیت ها اهمیت بیشتری پیدا کرده است.آیا به عمد نخواسته اید به روانشناسی شخصیتهای رمان بپردازید؟ مقدمتاً باید بگویم که من غریزی می نویسم، اختیارم دست خودم نیست. وقتی می نویسم نیروی خلاق برآمده از ضمیر ناخودآگاهم، مرا با خودش می برد و در ضمن نوشتن خلق می کنم. قرار من در نوشتن رمان زمانی برای پنهان شدن، همانطور که اشاره کردید، نوشتن داستان سروان بود ـ به همان شیوه ای که تحت عنوان «درآمد» آمده. اما ناگهان شخصیت اصلی رمان به نام او پیدایش شد و داستان را به جهت دیگری برد. او روی پل شهید باکری تیر خورده و از پای درآمده و بعد در اثر بمباران شیمیایی به سرطان خود مبتلا شده بود. اینها را همه خودش گفته و من پیش بینی نکرده بودم. مدیا هم که از پله ها پایین می آید تا زیر بازوی او را بگیرد و همراهی اش بکند، از جایی آمد که من بیخبرم. در رمان هم اشاره کرده ام. رمان زمانی برای پنهان شدن در واقع زادة یک آفرینش خود به خودی است. بنابراین بیش از هر کس دیگری خودم از خواندنش لذت می برم و امیدوارم آنچنان که حق این رمان است دیده شود. با توجه به اینکه سالها قبل از اندکی سایه هم به نوشتن مشغول بوده اید آیا داستانهایی را که بعد از اندکی سایه منتشر کردید نوعی گسست از سبک نوشته های قبلی تان می دانید یا در ادامه همان ها؟ در مجموعة آنای باغ سیب، نوعی سرگشتگی و حیرانی هست. داستان ها هر کدام تلاشی هستند برای گشودن دریچه ای به قول اخوان ثالث به روی باغ بسیار درخت. تجربه اندوزی و ارائة شاید ساحت تازه ای در داستان نویسی امروز. شاید قضاوت کردن دربارة این مجموعه کمی زود باشد اما آوای نهنگ وضعیت دیگری دارد. تکلیفش روشن است. من در آوای نهنگ خودم هستم و از میان باغ سیب آنا عبور کرده ام. سعی من در هر دوی این مجموعه ها، نوشتن داستان های مدرن ایرانی است. حالا اگر موفق بوده ام یا نه قضاوتش با خواننده است، هرچند در این مدت نقدی نخوانده ام که در وجین کردن این باغ کوچک کم درختم به من کمکی کرده باشد. متأسفانه اقلیتی از عزیزان منتقد بیشتر مشغول تمرین کردن اند. شما جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی را به خاطررمان اندکی سایه بردید آیا این جایزه به راحت تر منتشر شدن کتاب های بعدی تان و مشمول ممیزی نشدن آنها هم کمکی کرد؟ نه. آنای باغ سیب به نظرم پس از 8ـ27 ماه مجوز دریافت کرد و آوای نهنگ پس از 39 ماه. بی انصافی است اگر نگویم رمان زمانی برای پنهان شدن فقط 2 ماه در انتظار مجوز بود. در داستان نویسی ایران و جهان کدام جریان های داستان نویسی را بیشتر دنبال می کنید و خودتان را بیشتر متاثر از کدام نویسندگان می دانید؟ زمانی که ترجمة صد سال تنهایی مارکز را خواندم، درواقع تکمیل کنندة تأثیری بود که رمان شازده احتجاب هوشنگ گلشیری روی من گذاشته بود. زمانی که نوشتن داستان را جدی گرفتم، موضوع جریان سیال ذهن دوره اش تمام شده بود و پسامدرن وارد معرکه داستان نویسی ایران شده بود. که البته چیزی از آن نمی فهمیدم. همیشه هم خودم را ملامت کرده ام که آنچه را که باید بدانم نمی دانم. اما از خواندن بورخس و رمان های همچون پدروپارامو اثر خوآن رولفو لذت می برم. فقط لذت نمی برم بلکه خواندن این جور ادبیات به جانم می نشیند. شاید از همین رو است که این دو کتاب بعلاوه مثنوی و داستان های کوتاه هوشنگ گلشیری، سروده های کیوان قدرخواه و ضیاء موحد همیشه دم دست من اند. این را هم بگویم که تقلید با تأسی فرق می کنند و من اگر تأسی بکنم هیچ احساس شرمندگی نمی کنم. ظاهرا روزگاری نمایشنامه هم می نوشتید.هنوز هم نمایشنامه می نویسید یا این روزها فقط به داستان نویسی مشغولید؟ اگر چه به نوشتن نمایشنامه بسیار علاقه مندم، اما این روزها فقط داستان می نویسم. مجموعه ای از چند نمایشنامه کوتاه هم برای چاپ آماده کرده ام. می دانید لذت از نگارش داستان خلق الساعه و نقد است، اما در مورد نمایشنامه باید منتظر بمانی تا برود روی صحنه و اینجا صحنه ای وجود ندارد. آیا کتاب تازه ای را برای انتشار آماده دارید؟ رمان « بی تردید سه شنبه بود» را تمام کرده ام و آماده است برای آنکه به ناشر بسپارم. ولی فعلاً قصد انتشارش را ندارم. دو مجموعة دریای چهارشنبه که پیش از این نامش نخستین شب راوی بود و یک مجموعه داستانی که بر اساس فیلمنامه های بسیار کوتاهم نوشته ام، هم آماده انتشاراند. برای نوشتن رمانی که تشنة نوشتنش هستم باید بروم جنوب، حوالی گراش و بندر لنگه. اما این سفر به تعویق افتاد و امسال امیدوارم بتوانم به این سفر بروم و رمان «نیم رخی از آن فلو» را بنویسم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 22:45 توسط احمد بیگدلی |
|
|
احمد بيگدلي ، داستاننويس:
نوشتن براي جايزه فقط شهرت ميآورد
جام جم آنلاين: احمد بيگدلي كه رمان «اندكي سايه» او برنده جايزه كتاب سال 1386 شد، معتقد است «نويسندهاي كه به عشق برنده شدن در جشنواره بنويسد ، به شهرت ميرسد؛ ولي موفق نميشود.» اين حرفها در حالي از سوي بيگدلي مطرح ميشود كه اين روزها بحث بر سر شركت يافتن آثار نويسندهها در جوايز ادبي داغ است.
اين داستاننويس نجفآبادي به ايسنا گفت: «فكر ميكنم حداقل خاصيت جشنواره ادبيات داستاني اين است كه آثار نويسندگان كمتجربه را در يك محل عرضه ميكند و اين نويسندگان ميتوانند خود را با ديگران مقايسه و ارزيابي كنند تا به نواقص كار خود پي ببرند و به تكميل هنر ادبيشان بپردازند.»
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 23:48 توسط احمد بیگدلی |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 23:44 توسط احمد بیگدلی |
|
||||
|
جلال به روايت بيگدلي
نويسنده اي كه 4 دهه نوشتن و تنفس در هواي تازه ادبيات را تجربه كرده و كتاب آواي نهنگ اش نامزد دريافت دومين دوره جايزه جلال آل احمد بود . احمد بيگدلي ميهمان روزنامه جام جم بود ، اما نه به صورت حضوري بلكه اين ميهماني به لطف اختراع «گراهام بل » انجام شد و ما تنها صداي پر حجم و مهربانش را از آن سوي «نصف جهان» مي شنيديم. اما روايت بيگدلي از آل احمد و روزگار سپري شده مردم سالخورده، در نوع خودش كم نظير است؛ بيگدلي مي گويد: من از آن دسته نويسندگاني هستم كه فرصت ديداري با شاعران، نويسندگان و فيلمسازان مورد علاقه ام را نداشته ام. دولت آبادي، بيضايي، گلشيري، شاملو و حتي آيت الله بهجت كه تشنه ديدارشان بودم، هرگز فرصتي نشد كه ببينم. آل احمد را با «خسي در ميقات» و داستان هايش مي شناسم. نويسنده اي بشدت رئاليست، و صادق ؛ آنچه از او و نوشته هايش در من رسوب كرده و باقي است؛ روراستي با خواننده است و تبعيت از همان خصلت نويسندگاني كه مي شود نويسندگان دوره هدايت لقب داد: ساده نويس، جامعه گرا و منتقد. بيگدلي در ادامه سخنانش به سختگيري جلال در نقد و خوانش اثر اشاره مي كند و مي گويد: جلال يك ناقد سختگير جامعه و سياست است. باج هم به كسي نمي دهد. به قول ضرب المثل معروف اگر كج نشسته براي اين است كه راست بگويد و شيرين بگويد. با اين حساب، اگر نه تمام، اما بخش مهمي از نوشته هاي جلال، به خاطره مشترك «من» و «نوشتن» برمي گردد نه آن كه او را ديده باشم يا در كنارش ساعت ها گفتگو كرده باشم. اما پايان سخن بيگدلي هم به نوعي با جلال و نگاه صادق او مرتبط است و مي گويد: فكر مي كنم «روراستي» بله روراستي در اين زمان، دير باورترين داستان نانوشته اي است كه قلم بسياري كسان آماده غلط گرفتن آن است. |
||
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 23:42 توسط احمد بیگدلی |
|
|
هو بنام خداوندگار جمیل
برای ثریا و تمام (3)
آبی ملحوظ، درست خوانده ای: آبی ملحوظ؛ همه اش هفتاد صفحه، کاغذ کاهی. این است کتاب شعر تازه هوشنگ چالنگی: چون آسمان به من می نگرد می میرم که با قلبی کوچک زاد ام کودکی را از آب می گیرم و در نگاه مادران ژنده هایم را به تن می کنم می دانند که خسته ام و می گذارند که به خواب روم با رودخانه و کودک تو تنها کسی هستی که می دانی فاصله من با اولین کتاب فروشی معتبر بیش از 35 کیلومتر است. پس اگر این مجموعه شعر به آسانی به دستم رسیده، لطف یکی از دانشجویانم است. (محمد مهدی... دانشگاه سپهر) در نگاه اول به این آبی ملحوظ، خیالم رفت به سال های خیلی پیش،حداقل بیست سال پیش از زاده شدن تو. رفت بودیم مسجد سلیمان که هوشنگ را ببینیم. من و هرمز علیپور و حمید عرفان. نبود. برای من دیگر نبود. هرگز نتوانستم هوشنگ را ببینم که اگر 4 سال بزرگتر از من است، می خواهم 40 سال بیشتر از حالا عمر کند. تا در هر نفس شعری بگوید: اما هنوز پرنده ای می نالد بر شاخسار دور نزدیک با ستاره مهجور و سایه های هرچه درختان در گریه های من وقت برگشتن، اگرنه درختان بیعار که کاشته بودند یا روییده بودند، و اگر نه درختان کُنار که بی دخیل در باد تکان می خوردند، باد بود و بوته های خشک جاکن شده، و ویلان ـ شاید برای محفوظ نگه داشتن همین خاطره بود که بر بالای فصل دوم اندکی سایه، شعر کوتاهی از هوشنگ آوردم. اصلاً بر بالای تمام فصل های رمان اندکی سایه، اگر سروده ای آمده، برای خاطر یادـ داشت کسانی است که شعرشان را عمیقاً دوست دارم. در اصفهان این رسم محفوظ نگه داشتن خاطره، رسم غریب ما آدم هایی ست که غریب این دیاریم وگرنه، خودشان باید «صرف» کند تا خاطره کسی را به یاد بسپارند که فحش هم می دهی باید دوتا بدهی. در تاریکی می نویسم به تو دست زدم میان دره ها که باران بود سیاوش پنهان دره ها قول داده ام برای مجموعه شعر تازه ات مطلبی بنویسم. می نویسم. آخر باید تب کن، بغض کنم و هنوز گریه ام نگرفته است. احمد بیگدلی یزدانشهر 3/تیرماه/1390
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 16:25 توسط احمد بیگدلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
احمد بیگدلی فرزند عزیز و گوهر
متولد1324 اهواز (دارای تحصیلات دانشکده هنرهای دراماتیک) کتاب های منتشر شده: 1-شبی بیرون از خانه سال 1374 2-من ویران شده ام سال 1381 3- رمان اندکی سایه برنده ی جایزه ی کتاب سال 1385 4-آنای باغ سیب 1386 5ـ آوای نهنگ 6ـ زمانی برای پنهان شدن آثار در دست چاپ: نخستین شب راوی بی تردید سه شنبه بود |
| پیوندهای روزانه |
|
این دیگری آنسوتر از غبار اسب کهر را بنگر کاظو و درخت کُنار دریای چهارشنبه غزلداستان پری چل گیس داستان کوتاه حنگ آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل آذر 1390 هفته چهارم آبان 1390 هفته سوم آبان 1390 هفته اوّل آبان 1390 هفته سوم مهر 1390 هفته دوم مهر 1390 هفته دوم شهریور 1390 هفته چهارم مرداد 1390 هفته سوم مرداد 1390 هفته اوّل مرداد 1390 هفته چهارم تیر 1390 هفته دوم تیر 1390 هفته اوّل تیر 1390 هفته اوّل اردیبهشت 1390 هفته سوم فروردین 1390 هفته اوّل فروردین 1390 هفته چهارم بهمن 1389 هفته اوّل بهمن 1389 هفته چهارم دی 1389 هفته سوم دی 1389 هفته اوّل دی 1389 هفته چهارم آذر 1389 هفته دوم آذر 1389 هفته اوّل آذر 1389 هفته چهارم آبان 1389 هفته دوم مهر 1389 هفته دوم مرداد 1389 هفته اوّل مرداد 1389 هفته اوّل خرداد 1389 هفته دوم اردیبهشت 1389 هفته اوّل اردیبهشت 1389 هفته سوم بهمن 1388 هفته دوم بهمن 1388 هفته سوم دی 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 آرشيو |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان رمان نقد آثار دیگران نقد آثار نویسنده نمایشنامه مقاله و پژوهش سینما گفتگو |
| پیوندها |
|
اوفلیا ثریا داودی حموله پرنوشته ها مرید میرقاید خزه محمد ایوبی علیشاه مولوی حسن محمودی. آدم و حوا اکرم رفیعی وردنجانی سیما طاهرکرد. به وقت داستان عصر آدینه مثل باران مثل بودن |
|
RSS
|