کاش بودی و با چشم خودت می دیدی. من بودم و دیدم و بیشتر از آنچه تعجب کنم، ترس برم داشت. فکر کردم مبادا اتفاقی برایشان افتاده باشد. و شاید به همان ترتیبی که بلافاصله از ذهن من گذشته بود. اشیاء مانده در خانه، و آن میز صبحانه که دست نخورده مانده بود، از ناکامی حرف می زدند: نه با صدای بلند، نه. به نجوا. درِ گوشم ـ که من تیز کرده بودم تا واضح تر بشنوم؛ زلال، بی غش. نشنیدم. جز  به همان ترتیب زمزمة خاموشِ ناکامی ـ که در یک همچون وقت هایی در هوایِ محبوسِ خانه موج می زند.... برای همین است که می گویم کاش بودی و می شنیدی و از آنچه به نظرم ناخوش می آمد، تسکینم می دادی.

صبح که آمدم کلید انداختم از پله های نیمه روشن آمدم بالا، بوی غریبی توی راه پله پیچیده بود که در بالا دست روی پاگرد رقیق می شد و با عطر خوب زنانه می آمیخت؛ آمیزه ای دلنشین که آدم را یاد کسی یا جایی می انداخت. یادم نیامد. یک لنگه کفش پاشنه بلند هم بود که یادشان رفت بود بردارند.

اصلاً نمی توانستم باور کنم زن و شوهر جوانی که تا همین دو روز پیش اینجا بودند، اینجا زندگی می کردند و لابد خوشبخت بودند، این طور با هول و ولا خانه را خالی کرده باشند. پول پیش را هم نگرفته بودند، فقط تلفن کرده بودند. این را بنگاهی خودش به من گفت و همین را گفت. آیا بیشتر از این می دانست و نخواست بگوید؟ به نظر نمی آمد این آدم، با آن چشم های نگران و کاونده، که راه به راه سیگار به سیگار روشن می کند، ساده از کنار این موضوع گذشته باشد. آن هم وقتی پیش از من همه این ها را دیده بود. تعجب مرا که دید، ابروهایش را بالا انداخت و رفت پنجرة رو به خیابان را باز کرد.... شب بود، دیر هنگام شبی که از صدا افتاده بود و مهتاب زرد باریکی از آن آویزان بود.

اما انگار زیر سایه سردِ صنوبر بودیم که ناگهان لرزمان گرفت. بنگاهی بلافاصله پنجره را بست و پرده را کشید. برگشت و به من نگاه کرد. هیچ دلیلی نداشت. سرش را به آرامی و نه به نشانة تأسف، تکان داد و گفت: «عجیبه؟ هوا یک مرتبه سرد شد!» بعد آمد از کنار من که ایستاده بودم و به میز صبحانه نگاه می کردم گذشت. رفت نشست رویِ صندلی کنار تلفن. شماره نگرفت. سیگارش را روشن کرد. وقتی دید برگشته ام و به او نگاه می کنم گفت: «همه این اسباب اثاثیه مال شما، تا وقتی اینجایید.» و اشاره کرد به تلویزیون، اجاق گاز، یخچال و درِ اتاق خواب که باز مانده بود و چراغش خاموش بود. فکر کردم نباید این حرف را می زد. سرم را بدون منظور تکان دادم و برگشتم به دیوارها نگاه کردم، به قاب های خالی بدون عکس. تنها عکسی که بود و توی قاب بود، روی میز صبحانه قرار داشت ـ کنار فنجان چایِ نیم خورده. فاصله را کوتاه کردم و ایستادم به تماشا. اندام های جوان در لباس های شکیل که دست در گردن هم انداخته بودند ـ بی آنکه صورتی برای لبخند داشته باشند. کسی آنها را با تیغ بریده بود. تمام گردی صورت را برداشته بود و چسبانده بود روی درِ یخچال، کنار هم.

تصورش آسان نیست. می بایست می بودی تا لحظه به لحظه اش را نشانت بدهم. پریشب که آمدیم تا بنگاهی خانه را (حالا باید گفت سوییت را) به من نشان بدهد، درِ روبه خیابان باز بود، چهارتاق. از پله ها که گذشتیم بوی آن عطر زنانه تا توی آشپزخانه می آمد. پرده ها و موکت را، بنگاهی گفت مال صاحبخانه است که، آن پایین کتابفروشی دارد: کتابفروشی راعی. اما یخچال، تلویزیون و تختخواب که مال صاحبخانه نبود. یا آن یک جفت کفش مردانه نمره چهل و دو توی کمدِ پر از لباس. یا حوله آستین دار، توی رختکن حمام با یک لکة سوختگی روی سینه. باربرها که آمدند، ری.سی.ور را هم پیدا کردند؛  توی کشوی کابینت آشپزخانه. ازپشت کابل ها را آورده بودند وصل کرده بودند به تلویزیون ال.سی.دیِ 22 اینچ. دانشجو بودند. وقت اضافه کار می کردند برای کمک معاش. زیرک و باهوش. پیش آنها، من خواب بودم، آدم دیروز و پریروز.... کانال یاب را که زد تصویر روی بی.بی.سی باز شد. انگار منتظر بود ما از راه برسیم و بنشینیم به تماشای دستگیری سرهنگ معمر قذافی که، سر تا پا، به خون آغشته بود؛ چنان که از میان حوض خون برخاسته باشد. نه تمام قامت، نه. با آن گردن افراشته و شنل سبز، نه. خمیده بود، مثل کمان. سرش را که بالا آورد صورتش پر از خون بود. عرب ها دوره اش کرده بودند و همین جوری بی دلیل تیر می انداختند، مسلسل وار. رو به آسمان که پر از غبار بود، انبوهِ غبارِ معلق  و آفتابِ کمرنگِ میانة روزی که داشت به سرعت رنگ می باخت. ساطور هم بود. دست کسی که داشت با آن شنل سبزشرابه طلایی را جر می داد. سرهنگ دست به پیشانی کشید و چون دید قرمز است برگشت طرف ما که دور هم نشسته بودیم و تماشا می کردیم. نگاه مان کرد، با تعجب. یا ترس بود که در آن چشم های بی قرار رنگ می گرفت. چیزی گفت به عربی. و گوینده افغانی بی بی سی آن را ترجمه کرد: «به من شلیک نکنید، مرا نکشید.» شلیک کرده بودند ـ همان اول که چهار دست و پا از لوله فاضلاب بیرون آمد. کسی پهلوی بغل دستی اش را نشان داد، و به عربی گفت: «من شلیک کردم، اینجا.» گوینده افغانی توضیح داد که سرهنگ را به شدت مضروب کرده اند. از خودم می پرسم: او که فرصتش را داشت، حداقل این یکی دو روز آخر، یا نه، همین یک ساعت پیش، چرا تعلل کرده، چرا خودش را نکشته؟ خیال می کرد آمرزیده می شود اگر خودش را تسلیم بکند؟ آمرزیده قانونی که نبود تا حالا حداقل از او محافظت بکند.

خون از لای موهای ژولیده اش می ریخت روی صورتش و آن را سرخ کرده بود. عرب ها هلهله می کردند و هر بار با قنداق تفنگ یا با همان ساطور می زدند روی زخم ها که بود و خون پس می داد روی پیراهنش، که افتاده بود روی شلوارش، که کمربند نداشت. و پاره بود. پشتش به وانت بارِ پر از جوان های تفنگ به دست بود که ایستاده بودند کیپ هم و تیر می انداختند رو به آسمان بدون ابر ـ بدون روشنایی کامل روزی از ماه مهر. گمان کردم که می خواهند او را ببندند پشت وانت و بکشند روی خاک. نبسته بودند. بازوها را و زیر بغل را چسبیده بودند و چنگ انداخته بودند توی موهایش تا سرش را بالا بگیرد. و جلوی دوربین بگوید: «سیب» نگفت. سیب اگر بود، سرخ بود و شور بود و جویده شده بود تا بریزد روی پیراهنش. اینکه ناگهان از وانت پایین آمد و برگشت رو به دوربین، جوان بیست و سه چهار ساله ای بود که گویا در صحنه بعد، با سرهنگ سوار آمبولانس می شود، تا در آن فرصت محدود، تیر خلاص را شلیک کند. این اتفاق یکی دو ساعت بعد می افتد، زمانی که دیگر سرهنگ نمی توانسته روی پا بایستد.

یکی از دانشجوها گفت: این بازپخش گزارش دو شب پیش است که مرتب نشان می دهند. گفت:  آنچه امروز صبح از رادیو فردا شنیده، خبر از پیدا شدن گورهای پنجاه شصت نفری طرفداران قذافی می دهد که با دست های بسته اعدام شده اند.و رفت که سینی چای را از آشپزخانه بیاورد. آنچه در من و به ناگهان اتفاق افتاد، ویران شدن چیزی بود که به آن تکیه داده بودم. خراب شدم. غثیان که آمد، دویدم طرف دستشویی. پایم گرفت به جاسیگاری بلور که، تا آن موقع ندیده بود و در یک نگاه دیدم: ته سیگارهایی که جور نبودند، با هم فرق می کردند و انباشته بود از چوب کبریت و خاکستر. نشد که بمانم و بشمرم. عق زدم و توی کاسه چینی بالا آوردم. چشم هایم توی آینه سیاهی رفت و باز عق زدم. یکی از بچه ها آمد و شانه هایم را مالید. پرسید: «باز هم هست؟» گفتم: «نه.» شیر آب سرد را باز کرد. گفت:

«تمام آرمان های بشری را توی همین یک ساعت خراب کردند.»

صورتم را شستم و چند بار نفس عمیق کشیدم. گفت: «فقط کارتون کتاب ها مانده، آن پایین.»

 گفت: «من مانده ام پیش شما، نگران نباشید.» فکر کردم از همه اینها گذشته چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد؟ آن قاب عکس بدون صورت، ته سیگارهایی که از یک جنس نیستند. آن سوختگی حوله، میز صبحانه و.... به خودم نگاه کردم، توی آینه، رنگم پریده بود. دانشجوی جوان پرسید: «حالتان چطوره؟»

 گفتم: «بهترم.» و باز به آینه نگاه کردم که حالا پشت سرم بود و چشم های روشن آبی اش می خندید.

گفتم :«ممنون.»

گفت: «شما هم بودین همین کار را می کردین.»

تصور داغی که ممکن است روی گرده این جوان بگذارند، نگرانم کرد. پرسیدم:

«سیگار دارین؟»

گفت: «نه.» و پشت دستش را نشانم داد. به عدد انگشت ها سوخته بود. گود افتاده بود و گوشت نو، خرابشان کرده بود.

 

احمد بیگدلی

11/آبان ماه/90

یزدانشهر